X
تبلیغات
صدر

این یک پست نیست

چهارشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 02:51 ب.ظ

سلام

لازمه اولا برای تاخیر بیش از حد عذرخواهی کنم.

متاسفانه مسئولین محترم شبکه وقتی فهمیدند قراره بریم سفر توی دوهفته اول شهریور همه شیفتهای این ماهو به صورت mp3 برام گذاشتن!

من این هفته سه تا شیفت عصر و شب دارم و هفته آینده هم سه شیفت ضمن این که هرروز در ساعت کار اداری هم سر کارم. ترک اعتیاد هم که هست.

ضمن این که یه کار خیلی خاص هم توی این چند روز آینده دارم که به جز چند نفر معدود کسی ازش خبر نداره و حسابی وقتمو گرفته.

این که پست حساب نمیشه انشاءالله حدود یک هفته تا ده روز دیگه یه پست میگذارم و در اون پست مقصد سفر هم رسما رونمایی خواهد شد!

الان فقط اومدم درجواب چند نفر از دوستان بگم بالاخره تونستم توی وایبر با دکتر پرسیسکی وراچ عزیز تماس بگیرم و ایشون فرمودند ممکنه به زودی باز توی وبلاگ خودشون بنویسند (عین جمله ایشون)

الان دیدم کلی هم نظر تایید نشده دارم که انشاءالله از شیفت که اومدم جوابشونو میدم.

باز هم شرمنده برای تاخیر.

فعلا

برچسب‌ها: متفرقه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (157)

سه‌شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 07:17 ب.ظ

سلام 

1. به پیرمرده گفتم: بفرمائین. گفت: من هربار میرفتم اصفهان پیش دکتر اما این بار از بس حالم بد بود مجبور شدم بیام پیش شما! 

2. پیرزنه گفت: برام کپسول بنویس. گفتم: از کدوم کپسولها؟ گفت: این رنگی بودند و با دست به آبسلانگ (چوب معاینه گلو) توی دست من اشاره کرد! 

3. (14+) خانمه گفت: دستمو بریدم. گفتم: چسبشو باز کنین ببینم چطوره؟ گفت: چشم. به محض این که چسبو باز کرد خون با شدت به طرفم پاشید و به زحمت خودمو کنار کشیدم! گفتم: چسبو بزنین روش و برین اتاق تزریقات تا بیام. چند لحظه بعد یکدفعه صدای یه جیغ کوتاه از اتاق تزریقات اومد و وقتی رفتم اونجا دیدم روپوش بهیارمون پر از قطره های خونه! 

4. مرده گفت: چه عجب یه دکتر مسن هم اومد اینجا همیشه دختربچه ها اینجا بودند وقتی میومدیم! 

5. به خانمه گفتم: اسهالتون خونیه؟ گفت: نمیدونم از بس شکمم بزرگه نمیتونم ببینم! 

6. به پیرمرده گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: اگه فایده داره بنویس. چیزی که فایده نداره هیچ منفعتی هم نداره! 

7. گوشیو گذاشتم روی قلب پیرزنه که همراهش گفت: نه قلبش صدا داره! 

8. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: اجازه هست خودمو وزن کنم؟ گفتم: بفرمائین. رفت روی وزنه و گفت: ببخشید وزن من با لباس اینقدره؟! 

9. گوشیو گذاشتم روی سینه یه بچه سرماخورده که متوجه یه صدای غیرطبیعی توی قلبش شدم. به مادرش گفتم: پیش یه متخصص هم ببرینش من یه صدای غیرطبیعی توی قلبش میشنوم. مادرش گفت: حتما دارین اشتباه میکنین. من قبلا هم اینو پیش دکتر بردم اما چنین چیزی نگفت! 

10. (14+) به خانمه گفتم: این داروهای مال عفونتو هم خودتون میخورین هم شوهرتون. بعد گفتم: یه پماد هم براتون مینویسم. گفت: اونو هم با شوهرم استفاده کنیم؟! 

11. مرده گفت: برام آزمایش قند بنویس. نوشتم و گفتم: ببرین آزمایشگاه. گفت: من آزمایش قند میخواستم. حالا این درسته؟! 

12. یه خانم حامله رو آوردند و گفتند: چند بار پشت سر هم استفراغ کرد. توی استفراغ آخرش هم یه کم خون بود. گفتم: مشکلی نداره. الان براتون دارو مینویسم. شوهرش گفت: از گلوش خون اومد. یعنی بچه زنده است؟! 

پ.ن1: هتلها و بلیت های هواپیما و بقیه چیزهائی که قراره توی مسافرتمون از طرف تور بهمون داده بشه توی اینترنت سرچ کردم (البته به جز دوتا تور شهری و هزینه گرفتن ویزا) حدود یک و نیم میلیون کمتر خرجمون میشه اگه بدون تور بریم! اما وقتی آنی میخواد با تور بره که خیالش راحت باشه دیگه چاره ای نیست. 

پ.ن2: از سر کار میام خونه. عماد میگه: بابا میدونی رکوردم چقدره؟ پونزده تا از جلو، چهارده تا از عقب! میگم: رکورد چی؟ 

آنی میگه: از صبح داره تمرین طناب زدن میکنه!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (156)

پنج‌شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 03:58 ب.ظ

سلام 

1. خانمه بچه شو آورد و گفت: هرچقدر شربت استامینوفن بهش دادم تبش قطع نشد. گفتم:شربت بروفن بهش دادین تا حالا؟ گفت: اون روز توی تلویزیون می گفت به بچه زیر یه سال بروفن ندین. گفتم: پس براش شیاف مینویسم. گفت: نه! اسهال میگیره! گفتم: آمپول میزنین بهش؟ گفت: نه! تا حالا آمپول نزده! 

2. وسط معاینه یه بچه سرماخورده به مادرش گفتم: دقت کردین که یکی از چشمهاش انحراف داره؟ گفت: بله! بردمش چشم پزشک گفت باید عمل بشه. گفتم: خب؟ گفت: باباش میگه وقتی خدا صلاح دونسته که بچه مون اینطوری باشه ما نباید بهش دست بزنیم!  

3. ساعت حدود دوازده شب توی درمونگاه شبانه روزی توی یه شهر کوچیک بودم که دونفر از نیروی انتظامی اومدند سراغم. گفتم: بفرمائین. یکیشون گفت: فردا قراره اینجا دونفر قاچاقچی اعدام بشن. خونواده یکیشون هم گفتن هرکار بتونیم میکنیم تا جلو اعدامو بگیریم. اینجا هم تنها جای دولتیه که تا فردا صبح بازه گفتیم بهتون خبر بدیم مراقب باشین خیلی آدمهای  خشنی هستن! اون شب با اضطراب خوابیدیم اما هیچ اتفاقی هم نیفتاد! 

4. به مرده گفتم: بچه تون چیزی نخورد که مسموم بشه؟ گفت: دوتا از این گردالی ها خورد. اسمشون چی بود؟ پرتقال؟ ..... ؟ ....؟ آهان کیوی! (البته ایشون نفرمودند گردالی بلکه از یه اصطلاح خاص ولایت ما استفاده کردند!) 

5. داشتم مریض میدیدم که یکی از پرسنل درمونگاه اومد توی مطب. گفتم: بفرمائین. چند لحظه فکر کرد و بعد گفت: ببخشید من چی میخواستم بهتون بگم؟! 

6. داشتم یه خانمو معاینه میکردم که موبایلش زنگ خورد. گوشیو برداشت و گفت: چیه مامان؟ چی شده؟ کی؟ خب به سلامتی. بعد هم قطع کرد. گفتم: چی شده؟ گفت: هیچی بچه ام میگه بیا خونه عمو مرده! 

7. به خانمه گفتم: حرص خوردین؟ گفت: آره. بعد گوشیشو درآورد و گفت: میشه به شوهرم زنگ بزنین و بگین اینقدر منو اذیت نکنه؟! 

8. (14+) داشتم مریض میدیدم که یه خانم اومد توی مطب و خیلی محترمانه گفت: ببخشید من اومدم اینجا ویزیت بگیرم که متوجه شدم دفترچه ام تموم شده. برم دفترچه شوهرمو بیارم برام نسخه مینویسین؟ گفتم: باشه. رفت و چند دقیقه بعد با دفترچه شوهرش اومد. گفتم: بفرمائین. گفت: چند روزه عفونت زنانه دارم پماد برام بنویسین! 

9. (12+) خانمه گفت: چند روزه که پریودم عقب افتاده. گفتم: اول یه آزمایش بدین ببینم حامله نیستین؟ گفت: یعنی توی چشمهام نگاه کنین نمیفهمین؟! 

10. پیرزنه گفت: دو روزه لبم میسوزه یه آزمایش قند برام بنویس! 

11. به مرده گفتم: بچه تون پنی سیلین زده؟ گفت: کلا یا برای این مریضی؟ گفتم: کلا. گفت: نه نزده! 

12. خانمه گفت: رفتم جواب آزمایشمو بگیرم گفتند نیم ساعت دیگه آماده است. حالا برام دارو بنویس بعد جواب آزمایشمو میارم اگه باز دارو خواست دوباره ویزیت میگیرم! 

پ.ن1: خدائیش دلم نیومد وبلاگو تعطیل کنم. اما شاید مجبور بشم کمی دیر به دیرتر به اینجا سربزنم. 

پ.ن2: چشم کی شور بود؟! از وقتی درجواب کامنت یکی از دوستان مبلغ دریافتیمو نوشتم کلی ازش کم شد. بعدا فهمیدم از بقیه پزشکها هم کم شده. وقتی به رئیس شبکه اعتراض کردیم گفت: نامه اومده مالیات حقوق پزشکهارو دوبرابر کنیم! 

پ.ن3: از سر کار میام خونه و میبینم آنی به عسل اخم کرده. میگم: چیه؟ آنی میگه: توی شلوارش پی پی کرده. عسل میگه: نههههه! من که توی شلوارم پی پی نکردم. فقط توی شورتم پی پی کردم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

چهل سالگی

جمعه 26 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 06:36 ب.ظ

سلام

از سال 1360 که پدر گرامی خونه فعلیشو رو خرید و به این خونه اومدیم، یکی از وظایف من توی خونه خریدن نون بود.

یکی از اون زنبیلهای قرمز رنگ پلاستیکی (که توی ولایت ما بهشون میگفتند ساک) برمیداشتم و میرفتم سر کوچه، از خیابون رد می شدم و می رفتم توی صف. بعد به میزان لازم نون میخریدم و  برمیگشتم خونه.

تا اون روز که وقتی از خواب بیدار شدم متوجه دود غلیظی شدم که از سر کوچه به هوا بلند می‌شد. هنوز خیلی از صحنه های اون روز یادمه. از اون دود غلیظ و سیاه تا رد خونی که از توی مغازه تا وسط خیابون ریخته بود و هیچوقت نفهمیدم مال کیه؟ و تا ماشین آتش نشانی که آژیرکشون اومد و وقتی آبو باز کرد معلوم شد پمپش خالیه و رفت و تا مردم آتیشو خاموش کردند دیگه چیزی از مغازه باقی نمونده بود.

از اون به بعد نزدیکترین نونوایی به خونه ما چند کوچه با خونه فاصله داشت و باید برای رسیدن به اون حتی از یه خیابون هم رد می‌شدم تا از اون نون های دونه ای پنج ریال بخرم.

اما یکی از چیزهایی که باعث شد اون مغازه سوخته برای همیشه توی ذهن من موندگار بشه نقاشی بود که به دیوار اونجا نصب شده بود. توی اون نقاشی یه سرسره بزرگ بود که یه بچه کوچیک روی پله اولش پا گذاشته بود. چند پله بالاتر یه بچه بزرگتر، بعد یه جوون، بعد یه مرد با کت و شلوار سیاه دامادی با یه عروس که کنارش ایستاده بود، بعد همون مرد سر کار و در بالای سرسره همون مرد با زنش و دو سه بچه ایستاده بودند. بعد مرد روی سرسره می‌نشست و شروع می کرد به پایین اومدن و هرچقدر که پایین می اومد پیرتر می‌شد. تا این که به پایین سرسره می رسید و مستقیما به داخل قبرش فرو می‌رفت. زیر هر عکس هم. چند بیت شعر در وصف اون گروه سنی نوشته شده بود. هربار که توی صف نونوایی بودم با سواد ابتدایی اون موقع خودم شعرهای زیر هر نقاشی رو می‌خوندم، اما حالا فقط و فقط یه مصراع از اون همه شعر یادمه. جایی که مرد با زن و بچه هاش درست بالای سرسره ایستاده بودند و زیرش نوشته بود: بهار عمر باشد تا چهل سال...... 

و من از چند روز پیش این بهارو تموم کردم و دارم آماده میشم که روی سرسره بشینم و سفر بی برگشتمو به سمت پایین شروع کنم. 

حالا که در اوج سرسره ام و بیشترین میدان دیدو دارم، میبینم که در بعضی مواقع کارهایی را انجام داده ام که نباید. و گاهی هم کارهایی را انجام نداده ام که باید. اما مطمئنم که اگر روزی به عقب برگردم مسیر کلی زندگی من همون چیزی خواهد بود که تا به حال بوده و امیدوارم در ادامه زندگی هم بتونم مسیر مناسبی داشته باشم.

خب دیگه کم کم برم و روی سرسره بشینم و برم پایین. گرچه هیچ بعید نیست موقع نشستن پام بلغزه و زودتر از موعد راهی اون سوراخ گور توی نقاشی بشم. همون طور که این اتفاق در هر جای دیگه ای از این مسیر هم ممکن بود و هست که بیفته.

پس همین جا اگه هرکدام از دوستان از دست من ناراحتند ازش عذرخواهی میکنم.

اصلا شاید هم در اوج از دنیای وبلاگ نویسی خداحافظی کردم!

پ.ن1: پاراگراف اول این پستو دیشب توی خونه نوشتم اما به دلایلی مودم قطع شد و الان دارم بقیه شو با گوشی و سر شیفت می‌گذارم.

پ.ن2: دیشب باز نمیتونستم برای وبلاگهای بلاگفا نظر بگذارم. باز هم بلاگفا قاطی کرده آیا؟

پ.ن3: یه بار جایی خوندم که آدم وقتی پیر میشه که خاطراتش از آرزوهاش بیشتر بشن. با این حساب من هنوز چند سالی تا پیری فاصله دارم.

پ.ن4: عنوان این پست نام یه فیلمه از علیرضا رئیسیان که هنوز ندیدمش.

پ.ن5: اگه میپرسین چرا این پستو فردا تموم نکردم باید بگم امکانش نیست. چون فردا تولد عسلو برگزار می‌کنیم که هنوز روی اولین پله های اون سرسره است. البته تولدش واقعا فردا نیست اما چون فردا تعطیله و فامیل راحت تر میتونن بیان فردا تولد میگیریم. 

برچسب‌ها: متفرقه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (155)

دوشنبه 15 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 02:47 ب.ظ

سلام 

1. پیرمرده گفت: پام درد میکنه. گفتم: کمرتون هم درد میکنه؟ گفت: نه اتفاقا همین چند روز پیش رفتم و خون دادم! 

2. داشتم برای یه بچه نسخه مینوشتم که مادرش گفت: این تا آمپول نزنه خوب نمیشه. گفتم: به پنی سیلین که حساسیت نداشته؟ گفت: نمیدونم تا حالا اصلا آمپول نزده! 

3. مرده نسخه بچه شو از داروخونه گرفت. بعد داروهارو آورد و گفت: بیا این داروها که براش نوشتی رو ببین میتونه بخوره شون؟! 

4. به پیرزنه گفتم: بفرمائین. گفت: به اندازه سه هزار تومن قرص سردرد برام بنویس! 

5. خانمه گفت: این جواب سونوگرافیه که اون روز برای شوهرم نوشتین. نگاهش کردم و گفتم: کلیه شون سنگ داره. گفت: خب پس من فردا میارمش اینجا. تو هم بیا تا سه تائی با هم ببینیم باید چکارش کنیم؟! 

6. برای یه بچه نسخه مینوشتم که مادرش گفت: یه آمپول هم براش بنویس. بچه گفت: نه دکتر! مادرم داره شوخی می کنه! 

7. (13+) مرده گفت: برام آمپول نوشتی؟ گفتم: نه. گفت: خوب کاری کردی. این تزریقاتیه انگار تازه کاره یه وقت آمپولو اشتباهی میزنه یه جای دیگه! 

8. (15+) به خانمه گفتم: روده هاتون صدا میکنن؟ گفت: آره هی از عقب صدا میاد! 

9. مرده به خانمش گفت: هرچی میخوای به دکتر بگو میخواد توی دفترچه ات نقاشی بکشه! 

10. به خانمه گفتم: پاتون هم درد میکنه؟ گفت: فقط وقتی یکی پا میگذاره روی پام! 

11. پیرزنه سه نوع قرص آورد و گفت: اینهارو برام بنویس. وقتی نوشتم یکی یکی برشون داشت و بهم نشون داد و گفت: اینو نوشتی؟ اینو هم نوشتی؟ اینو هم نوشتی؟! 

12. مرده گفت: حالا اگه من برم آزمایشگاه همین آزمایشهائی که شما نوشتینو ازم میگیره؟! 

پ.ن1: رفتم شیفتو تحویل بگیرم که با دیدن خانم دکتر .... توی درمونگاه تعجب کردم. وقتی خانم دکتر رفت از یکی از پرسنل پرسیدم: مگه خانم دکتر دوسال پیش تخصص قبول نشد؟ گفت: چرا اما ظاهرا کلیه شون مشکل پیدا کرده پیوند کلیه کردن و دیگه نتونستن به درسشون ادامه بدن :-( 

پ.ن2: دیشب توی گروه پزشکانمون توی دنیای مجازی بودم که یه آقای دکتر جدید عضو گروه شدند و چند ساعت بعد از طرف مدیر گروه از گروه حذف شدند. پرسیدم چرا حذفشون کردین؟ گفت: توی همین چند ساعت فقط به عمه من کامنت خصوصی نداده بود! بعدا فهمیدم همه خانم دکترهای گروه از کامنتهای خصوصی ایشون شکایت کرده بودند!  

پ.ن3: ساعت یازده شب داریم از مهمونی برمیگردیم خونه که عسل میپرسه: میریم شهربازی؟ میگم: حالا دیگه نصف شبه. شهربازی تعطیل شده فردا میریم. عسل یکدفعه به سبک گروه TMBAX (گروه موسیقی مورد علاقه عماد) با فریاد میگه: بی خیال فرداااا ....!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (154)

چهارشنبه 3 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 12:01 ق.ظ

سلام 

1. داشتم نسخه یه بچه رو مینوشتم که مادرش گفت: دهنش خیلی بو میده. بچه گفت: چون هیچی بهم نمیدی بخورم! 

2. خانمه گفت: چند روزه تا میرم سر کار حساسیت پیدا می کنم فکر کنم به کارم حساسیت پیدا کرده ام! 

3. به یه بچه گفتم: آب دهنتو که قورت میدی گلوت درد میگیره؟ گفت: چی؟ مادرش گفت: وقتی آب دهنتو قورت میدی ته گلوت تلخ میشه؟ (!) بچه آب دهنشو قورت داد و گفت: نه شیرین میشه! 

4. به پسره گفتم: بفرمائین. گفت: من سال آخر تجربیم معدلم هم 18 شده. گفتم: خب؟ گفت: نتونستم دیروز برم سر کلاس حالا یه استعلاجی میخوام! (این مال قبل از پایان سال تحصیلی بود اما تازه نوبتش شد!) 

5. مرده گفت: من بیرون آزمایش دادم و چربیم بالا بود. اما اینجا که آزمایش دادم طبیعیه. فکر کنم آزمایشگاهتون به چربی ها تخفیف میده! 

6. خانمه گفت: این مریضو چند روز پیش بردیم پیش متخصص. ازوقتی این قرصهارو که دکتر براش نوشته میخوره دستش میپره. البته قبل از این که قرصهارو هم بخوره دستش میپرید! 

7. به پیرزنه گفتم: برین یک ساعت دیگه بیائین تا جواب آزمایشتون هم حاضر شده باشه. گفت: میشه نرم و بیام همین جا بشینم؟! 

8. مرده نسخه بچه شو که گرفت گفت: این شربتو من قبلا خوردم. فایده نداشته. وقتی روی من اثر نداره وای به حال این بچه! 

9. (14+)‌ خانمه اومد توی مطب و نشست روی صندلی. بعد گره روسریشو باز کرد و یه مقدار از موهاشوهم ریخت بیرون. بعد گفت: شما دکتر .... هستین دیگه؟ گفتم: نه. فورا موهاشو برگردوند سر جاش و گره روسریشو بست! 

10. مرده گفت: اگه برام آمپول مینویسی بنویس. وگرنه اصلا نمیخواد چیزی بنویسی! 

11. نسخه یه بچه رو که نوشتم خواهرش گفت: براش آمپول نوشتین؟ گفتم: نه. دختره به مریض گفت: وااای خوش به حالت زهرا! 

12. (16+) گلوی بچه رو که نگاه کردم مادر بچه به شوهرش گفت: این دکتر خوبه ها! دکتر قبلی چیزشو تا ته فشار میداد توی دهن بچه! 

پ.ن1: خوب شد این دوتا مثبت دارها بودند وگرنه باز باید مینوشتم ببخشید که این قدر بیمزه بودند! 

پ.ن2: دوستان قدیمی تر میدونن که یه زمانی نظرات این وبلاگ نیازی به تائید نداشتند تا روزی که ماجرای من با مردم شهر اسمشو نبر پیش اومد و ناچار شدم تائیدی شون کنم. چند روز پیش اومدم سر کامپیوتر تا نظراتو از تائیدی بودن دربیارم که متوجه یه کامنت پر از فحش و ناسزا به خودم و خانواده ام شدم! خدارو شکر کردم که کاملا به موقع این کامنتو دیدم! به لطف این دوستان تا اطلاع ثانوی کامنتهای این وبلاگ همچنان نیاز به تائید خواهند داشت (تا رگ گردن بعضی ها باد نکرده بگم که اون کامنت هیچ ربطی به مردم شهر اسمشو نبر نداشت!) 

پ.ن3: فقط چند ساعت بعد از گذاشتن پست قبل توی وبلاگ پسرخاله گرامی هم برای زندگی عازم کانادا شد. چند شب پیش هم فهمیدم که یکی دیگه از پسرخاله های گرامی (که البته این یکی پزشک نیست) به زودی برای زندگی راهی گرجستان خواهد شد. فکر کنم تا چند وقت دیگه اینجا ربولی بمونه و حوضش! 

پ.ن4: (15+) این خاطره مال مدتها پیشه. مال پیش از تولد عسل. عمدا نوشتنشو به تعویق انداختم تا زمانی که دیگه تقریبا مطمئن باشم اون خانم دکتر اینجارو نمیخونه! 

توی یکی از مسافرتها توی یه شهر دیگه به دیدن یکی از دوستان مجازی رفتیم. یه خانم دکتر بسیار محترم که یه وعده غذا رو هم در خدمتشون بودیم. شب که برگشتیم هتل عماد شروع کرد به گریه و گفت: من دلم برای خانم دکتر تنگ شده! آنی بهش گفت: خب خانم دکترو کجا بیاریم؟ الان نصف شبه میخواد بره خونه شون بخوابه. عماد گفت: خب بیاد اینجا توی هتل. من با تو روی این تخت میخوابم بابا هم با خانم دکتر روی اون تخت بخوابه!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (153)

چهارشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 03:44 ب.ظ

سلام

1. خانمه رو درحالی که خودشو زده بود به غش بازی آوردند درمونگاه بعد هم مستقیم رفتند اتاق تزریقات و چندلحظه بعد اومدند بیرون. گفتم: چی شده؟ خانم همراهش گفت: میخواستم براش اکسیژن بگذارم دیدم این ماسکهارو دم بینی همه میگذارین!

2. خانمه بچه شو آورد و گفت: داشته با بچه های فامیل بازی میکرده که پسرعمه اش که اسمش احسانه با لگد زده توی دلش.

بچه همون طور که دلشو گرفته بود گفت: نهههه! احسان نزد که! نوید زد.

3. بچه از همون لحظه که نشست روی صندلی گفت: دکتر! من به حرف شما گوش میدما! به مادرش گفتم: یعنی چه؟ گفت: میخواد آمپول براش ننویسین!

4. مرده بچه شو آورد و گفت: تب داره. گفتم: سرفه هم داره؟ گفت: نمیدونم من از سر کار که اومدم مادرش گفت بیا اینو ببر دکتر!

5. مرده گفت: من خلطهام همیشه با خلط بیرون میان!

6. پیرزنه ساعت یک صبح با سرماخوردگی اومد. نسخه شو که نوشتم گفت: خب دیگه حالا برو بگیر بخواب!

7. داشتم برای خانمه سرم می‌نوشتم که گفت: راستی من به سرم قندی حساسیت دارم!

8. مرده گفت: چند روزه که معده درد دارم. فکر کنم موقع غذا خوردن یه چیزی با دیواره معده ام برخورد کرده!

9. خانمه گفت: برام یه آزمایش کامل بنویس به جز تیروئید!

10. (13+) یه خانم 48 ساله اومد و گفت: چند روزه اضطراب دارم. گفتم: اتفاق خاصی براتون نیفتاده؟ یه نگاه به پسرش کرد و گفت:نه. نسخه شو که نوشتم داد به پسرش تا بره و داروهاشو بگیره بعد سرشو آورد جلو و آروم گفت: پریودم عقب افتاده آخه چطور جلو پسرم میگفتم؟!

11. مرده گفت: برام آزمایش چربی بنویس. گفتم: با این حالتون من چندتا آزمایش دیگه هم مینویسم. گفت: اگه میخوای بقیه آزمایشها رو هم بنویس اونجا که میگیرن میگم فقط چربیشو بگیرن!

12. خانمه گفت: پسر من فقط شربت میخوره. قرص و کپسول براش ننویسید. دفترچه پسره رو نگاه کردم. متولد 1374 بود!

پ.ن1: این پست سر شیفت و با موبایل فقط به خاطر بیشتر نشدن تأخیر در پست گذاری و شاد کردن دل شما (امیدوارم توی این کار موفق شده باشم) نوشته شده و هیچ ارزش دیگری ندارد!

پ.ن2: یه برگه که دوطرفش پر از خاطرات بود موقع برگشتن از یکی از درمونگاهها جاموند و دفعه بعد که رفتم اونجا نبودش! چند پست خاطرات از دستم رفت! 

پ.ن3: (توسط شمالی ها خوانده نشود!) برای اولین بار در طول تاریخ زیتون پرورده میخرم و میبرم خونه. آنی هم یه مقدارشو میاره سر سفره ناهار. یه قاشق ازش برمیدارم و میگذارم توی دهنم تا ببینم چه طعمی داره که عسل باحیرت بهم نگاه میکنه و میگه: اینها پی پی های من بود آره؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (8)

جمعه 8 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 12:10 ب.ظ

سلام 

وقتی این پستو خوندین احتمالا میگین: دو هفته است آپ نکرده حالا هم چی نوشته!

اما طبق همون قرار کذایی با خودم (که دیگه خز شده از بس درباره اش اینجا نوشتم) نمیخواستم این بار پست خاطرات بگذارم. از طرف دیگه شیفتهای پشت سر هم و بعد خستگی های بعد از اون از یه طرف و این که اگه میخواستم آپ کنم آنی می گفت: تا حالا که نبودی حالا هم رفتی سر کامپیوتر یه طرف، چند چیز دیگه هم یه طرف که دیگه گفتن نداره! 

پس خدائیش این پستو تحمل کنین!  

ساعت حدود نه شب بود. توی یکی از شلوغترین درمونگاه های نزدیک ولایت. جمعیت بیماران محترم پشت در مونده بودند و یکی یکی (البته هرکدوم با چند همراه) می اومدند توی مطب. خدائیش نمیدونم اگه طبق دستورات میخواستم هر مریضو توی ده دقیقه ببینم چی میشد؟ 

همون موقع چند نفر اومدند توی مطب. یه مرد حدودا پنجاه ساله با موهائی نامرتب که بعضیشون هم سفید شده بودند با یه ته ریش. یه زن حدودا چهل ساله با چادر و لباس های مشکی. یه دختر نوجوون با مانتو و شلوار مشکی و یه بچه دو سه ساله که بی خیال دنیا به کیکش گاز می زد. 

معلوم نبود کدومشون مریضه، پس همین طوری گفتم: بفرمائین بشینین و چند لحظه بعد دختر نوجوون روی صندلی نشسته بود. گفتم: خب! بفرمائین. وقتی هیچ صدائی نیومد، سرمو یه کم بالا آوردم و به صورتش نگاه کردم. 

دختر کاملا آروم بود. اگه دقیق توی چشمهاش نگاه میکردی متوجه میشدی که یه غمی توشون هست. هیچ علامتی از اون شور و نشاط دختران نوجوون توی صورتش دیده نمیشد. مانتو سیاه، مقنعه سیاه و شلوار و حتی کفش سیاه هم این مسئله رو تائید میکرد. دختر خوشگل نبود. اما توی اون چشمهای درشت و ابروهای پیوسته، اون صورت بیضی و چشمهای قهوه ای که بی هیچ حالتی به زمین دوخته شده بود معصومیتی بود که صورتشو جذاب می کرد. گفتم: بفرمائین. 

این بار خانم همراهش بود که به حرف اومد و گفت: قلبش درد میکنه. 

پیش خودم گفتم: «باز هم یه مریض الکی دیگه! آخه کی دیده یه دختر .... بذار ببینم» دفترچه شو باز کردم «چهارده ساله قلبش درد بگیره؟ حتما باز یه درد عضلانیه» گفتم: یعنی کجاتون درد میکنه؟ 

دختر به آرومی دستشو بالا آورد. اونو روی قفسه سینه اش گذاشت و گفت: اینجا. گفتم: اون وقت دردش تا کجا تیر می کشه؟ گفت: هیچ جا. گفتم: وقتی نفس می کشین دردش بیشتر میشه؟ گفت: بله. گفتم: وقتی روی قفسه سینه تونو فشار میدین هم درد میگیره؟ گفت: بله. خیالم راحت شد. هیچ علامتی از درد قلبی وجود نداشت. برای اطمینان و شاید هم برای ساکت کردن همراهان دختر گوشی رو هم برداشتم و روی سینه دختر گذاشتم. ضربان قلبش به وضوح به گوشم خورد. کاملا مرتب و بدون هیچ مشکلی. باوجود این میدونستم که اگه بگم سالمه و میتونین برین بی فایده است. پس گفتم: دردش اصلا به درد قلبی نمیخوره. اما برای اطمینان ببرینش تا یه نوار قلب هم ازش بگیرن. 

برخلاف همه این چند دقیقه دختر یکدفعه سرشو بالا آورد و بهم خیره شد. مردی که همراهشون بود زیر بغل دخترو گرفت و اونو از روی صندلی بلند کرد. دختر موقع خروج از مطب هم برگشت و یه نگاه دیگه بهم کرد. مونده بودم که جریان چیه؟ اون دختر دو سه ساله هم همراه مرد و دختر از مطب بیرون دوید. 

خانمی که همراه اونها اومده بود سرشو جلو آورد و گفت: دو هفته پیش مادر این دخترو آوردیم اینجا. همکارتون که اینجا بود دقیقا همین جمله ای رو گفت که الان شما گفتین. بعد هم نوار قلبو دید و گفت سالمه. اما مادرش اون شب خوابید و صبح دیگه بیدار نشد. 

تازه فهمیدم جریان چیه؟ اون لباس های سیاه و ظاهر غمگینشون یه علتی داشت. کاش زودتر بهم گفته بودند.

چند دقیقه بعد با نوار قلب برگشتند. نوار قلب کاملا سالم بود. به جز یه نکته خیلی ریز که خیلی وقتها توی افراد سالم هم ممکن بود دیده بشه. میخواستم بگم مشکلی نداره و برین خونه اما گفتم: نوارشون اینجا یه کم مشکوکه. البته خیلی وقتها توی افراد سالم هم چنین حالتی هست. سنشون هم به مشکل قلبی نمیخوره. اما اگه میخواین ببرین اورژانس تا یه متخصص هم ببیننشون. همراهان هم فورا دخترو برداشتند و رفتند سراغ ماشین و با عجله به سمت بیمارستان راه افتادند. 

از خودم راضی بودم. بگذار بچه های شیفت بیمارستان غر بزنن یا خنده شون بگیره که چرا یه مریض الکی براشون فرستادم. اگه واقعا اون دختر هم یه مشکل مادرزادی قلبی داشت و مشکلی براش پیش می اومد ...... 

پ.ن1: لطفا به یکی از آخرین کامنتهای پست قبل از سیدعلی توجه فرمائید! 

پ.ن2: تور دومین سفر خارجیو قیمت کرده بودم. چند روز پیش برای اطمینان از یه آژانس دیگه هم پرسیدم اون قدر توجهم جلب شد که تا به حال از چند آژانس دیگه هم پرسیدم. شاید براتون جالب باشه که قیمت تور هر نفر توی آژانس های مختلف تا به حال بیشتر از یک میلیون تومن با هم اختلاف داشته! جالب تر این که از نظر بعضی آژانسها چون شهریور ماه آخر تعطیلاته قیمت تور گرون تر میشه و از نظر بعضی آژانس ها چون شهریور آب و هوای مقصدمون زیاد خوب نیست قیمتش ارزون تر میشه! اما به دلایلی ما نمیتونیم تاریخ سفرمونو هم عوض کنیم. 

پ.ن3: به دلیل منتفی شدن موضوع حذف گردید!

پ.ن4: عماد از مدرسه اومده خونه و میگه: الان یه گربه کم شنوا توی کوچه بود! میگم: حالا از کجا فهمیدی کم شنواست؟ میگه: آخه یواش یواش اومدم طرفش و متوجه نشد تا وقتی رسیدم نزدیکش یکدفعه برگشت و منو دید و فرار کرد!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (152)

شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 02:25 ب.ظ

سلام 

1. میخواستم گلو یه بچه رو ببینم اما دهنشو باز نمیکرد. مادرش گفت: اگه دهنتو باز کنی دکتر بهت شکلات میده. اما فایده ای نداشت. بالاخره مجبور شدم به زور دهنشو باز کنم. وقتی میخواستن برن بچه گفت: من که بالاخره دهنمو باز کردم پس شکلاتمو بده! 

2. ساعت دوازده شب یه پسر حدودا هجده ساله با پدرش اومد که سرما خورده بود. نسخه شو که نوشتم پدرش گفت: این پسر دیشب همین ساعت اومده این جا خانم دکتری که شیفت بوده بهش گفته آخه این موقع شب برای سرماخوردگی میان دکتر؟ پسرم هم خجالت کشیده و برگشته خونه من هم بهش گفتم امشب باهات میام اگه همون خانم دکتره بگو تا دفترچه تو بکنم تو حلقش! 

3. دختره گفت: برام کپسول می نویسین؟ گفتم: از کدوم کپسولا؟ گفت: از همونا که وقتی میخوری دیگه نمیخواد آمپول بزنی! 

4. نسخه مرده رو که نوشتم گفت: ممنون. من هم قرار بود همکارتون بشما اما قسمت نشد. گفتم: چطور؟ گفت: یه امتحان استخدامی توی اداره بهداری شرکت کردم اما توی مصاحبه رد شدم! 

5. مرده پرسید: آزمایشگاه اینجا قند ناشتا رو میگیره؟ گفتم: بله. گفت: اون وقت قند دو ساعت بعد از غذا رو هم میتونه بگیره؟! 

6. پیرزنه گفت: برام آمپول مینویسی؟ گفتم: از کدوم آمپولها؟ گفت: از همون آمپول خاکی ها که روشون آب میریزن! 

7. برای یه بچه سرماخورده دارو نوشتم. مادرش گفت: این هفته پیش آبله مرغون گرفته. طوری نیست حالا آنتی بیوتیک بخوره؟! 

8. مرده نسخه که براش نوشته بودم گرفت و بعد اومد توی مطبو و گفت: این آمپول پنی سیلین ها رو باید با یکی از این آب مقطر ها بزنم؟! 

9. خانمه بچه شو آورده بود و می گفت: از دهنش بوی مرده میاد! 

10. گلوی بچه رو که نگاه کردم مادرش گفت: گلوش عفونت داره؟ گفتم: بله. مادره گفت: وااااای عفوووووونت! 

11. داشتم یه مریض میدیدم که گفتند یه مریض بدحالو آوردن. رفتم سراغش و گفتم: این که تموم کرده. بعد از انجام کارهای لازم برگشتم توی مطب. دستمو بردم جلو تا خانمه رو معاینه کنم که گفت: به جسد که دست نزدی؟! 

12. مرده گفت: دفترچه مو بردم عوضش کنم میگه این هنوز برگ داره عوضش نمیکنم. خب حالا شاید برگه هاش تموم نشد نباید عوضش کنه؟! 

پ.ن1: شرمنده به خاطر تاخیر طولانی در آپ کردن. 

پ.ن2: خدائیش من چطور یه زمانی هرروز میومدم و به نظرهام جواب میدادم؟ 

پ.ن3: یکی دیگه از دوستان دوران دانشکده هم ایرانو ترک کرد و رفت انگلستان. به سلامتی. 

پ.ن4: از همون اولی که این پستهای خاطراتو مینوشتم حداکثر سه تا پشت سر هم مینوشتم و وسطش یه پست دیگه و هیچ اتفاقی هم نمیفتاد. از زمانی که این موضوعو توی وبلاگ نوشتم هی قر و قاطی میشه و حالا هم که یه علامت سوالو مجبور شدم یه پست حساب کنم! 

پ.ن5: به عسل میگم: مگه قرار نبود دیگه شلوارتو کثیف نکنی؟ دستشو مشت میکنه و میاره جلو و میگه دستتو بیار. بعد دستشو کف دست من باز میکنه و میگه: بیا! 

میگم: این چی بود؟ میگه: این قول سفیده که دیگه توی شلوارم پی پی نکنم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (151)

یکشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 09:53 ب.ظ

سلام 

1. به خانمه گفتم: برین یه نوار قلب ازتون بگیرن تا بعد براتون دارو بنویسم. گفت: اون وقت جوابشو زود میدن؟! 

2. به خانمه گفتم: برین یه نوار قلب ازتون بگیرن تا بعد براتون دارو بنویسم. گفت: من پارسال هم یه نوار قلب گرفتم طوری نیست دوباره بگیرم؟! 

3. به مرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: بینش آبی دارم! (ترجمه: آبریزش بینی دارم) 

4. نوار قلب مرده رو نگاه کردم و گفتم: نوارتون سالمه. گفت: میدونستم. اگه مال قلبم بود که به دست چپم هم تیر میکشید! (چقدر نوار قلبی شد این بار!) 

5. مرده گفت: دندونپزشک شلوغ بود اومدم پیش شما. حالا ببینین میشه این دندونو پر کرد یا باید حتما کشیدش؟! 

6. مرده گفت: صدام گرفته. الان صدام گرفته و این طوری حرف میزنم وگرنه من یه صدائی داشتما! 

7. پیرزنه گفت: تازه از کربلا اومدم. اون قدر هواش آلوده بود که نگو خدا قسمتت کنه! 

8. به پیرمرده گفتم: فشارتون بالاست غذای کم نمک بخورین. پسرش که همراهش بود گفت: مادرم غذای شور میپزه بابام هم زن ذلیله چکار کنیم؟! 

9. به یه بچه گفتم: دلت هم درد میکنه؟ گفت: نه مادرش گفت: تو که الان توی خونه گفتی دلم درد میکنه. بچه گفت: خب اون که مال مریضیمه وگرنه دل درد که ندارم! 

10. مرده گفت: رفتم پیش متخصص گفت ریه هات مشکل داره. ریه ها همین خط هائی هستند که زیر پوستند؟! 

11. نسخه پیرزنه رو که نوشتم گفت: یکی از اون کاربن ها هم بهم میدی؟ یکی بهش دادم. وقتی میرفتند بیرون خانم همراهش گفت: خب یه بزرگشو میگرفتی! 

12. به پیرمرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: چند روزه که تکلم ادرار دارم! (ترجمه: تکرر ادرار) 

پ.ن1: شرمنده این بار نوبت بیمزه هاش بود! 

پ.ن2: پنجشنبه امتحان تخصص بود. هربار داره تعداد آشنایانی که میبینم کمتر میشه. فکر کنم دیگه ارزش نداشته باشه برای 2300 تومن کیک و آب میوه و آب معدنی (قیمتی که روشون بود باهم جمع زدم) و دیدن چندتا دوست قدیمی این همه راه برم و این همه پول به حساب بریزم!  

پ.ن3: نمیدونم اون پستی هم که با تیتر ؟ نوشتم یه پست حسابه و میشه بعدش سه تا پست خاطرات گذاشت یا نه؟! 

پ.ن4: صدای اذان از مسجد محله مون بلند شد و عسل گفت: میائی بریم تلویزیون توی کوچه رو خاموش کنیم؟!

پ.ن5: دوستان قدیمی تر حتما وبلاگ یک دانشجوی پزشکی رو یادشونه. خوشحال شدم وقتی دیدم دوباره دارن توی وبلاگشون مینویسن البته با یه اسم جدید.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       32    >>

Homepage


Checkpagerank.net