X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹۵)

دوشنبه 23 مهر‌ماه سال 1397 ساعت 02:41 ب.ظ

سلام 

۱. به خانمه گفتم: برای سردردتون رفتین پیش متخصص؟ گفت: آره رفتم  گفت حتما سینوزیت داری رفتم عکس گرفتم گفت سینوست به صورت مادرزادی اصلا تشکیل نشده! (توضیح: خود این حالت هم گاهی میتونه علائم سینوزیت رو نشون بده)

۲. به مرده گفتم: بچه تون راحت دارو میخوره؟ گفت: آره یه بار دکتر یه شربت پرتقالی براش نوشت هی یواشکی میرفت سر یخچال ازش میخورد انداختمش!

۳. به یه بچه که ماسک زده بود گفتم: دهنتو باز کن ببینم. گفت: نمیتونم گفتم: چرا؟ گفت: چون ماسک زدم!

۴. یکی از خانم دکترها چند ماه که از طرحش گذشت از کار توی ساعات اداری بیرون اومد و رفت توی شیفت شب. به شوخی بهش گفتم: چهارتا شیفت که دادین و هی بیدارتون کردن میفهمین همون صبح ها بهتر بود. گفت: این شیفت سومم بود. یه شیفت دیگه که بیام متوجه میشم!

۵. خانمه بچه چهار ساله شو با وزن پایین آورده بود. گفتم: خوب غذا میخوره؟ گفت: اگه بخواد میتونه بخوره اما با من لجبازی میکنه!

۶. به خانمه گفتم: برای فشار چه قرصی میخورین؟ گفت: یه قرص ریز. فکر نکنم قرصی از این کوچیک تر توی دنیا باشه!

۷. خانمه گفت: فشارم توی خونه دوازده بود حالا شما هم بگیرین. گفتم: الان که پونزدهه. گفت: آره توی خونه هم پونزده بود!

۸. خانمه بعد از جر و بحث با مسئول پذیرش اومد پیش من و گفت: من پنج تا آمپول میخوام بزنم دونه ای دو هزار تومن. شما بگین جمعشون میشه هزار یا ده هزار؟!

۹. به خانمه گفتم: سرفه های بچه تون خلط هم داره؟ خانمه به بچه اش گفت: گلوت درد میکنه؟ بچه گفت: نه. خانمه به من گفت: نه خلط نداره!

۱۰. مرده گفت: میدونم باید برم پیش متخصص اما بالاخره شما هم از هیچی بهترین!

۱۱. به خانمه گفتم: متوجه نشدین چی بود که نیشتون زد؟ گفت: من فقط یه لحظه دیدمش، یه چیزی بود شکل خفاش، اندازه این پشه ریزه ها!

۱۲. (۱۸+) (این خاطره از من نیست و توی یکی از گروههای پزشکان توی تلگرام خوندم اونقدر بهش خندیدم که دلم نیومد اینجا ننویسم اون هم حالا که کلا تعداد این سوتی ها کمتر شده!): به خانمه گفتم: شما که هر سال صیغه چند نفر میشین بهتره برای احتیاط یه آزمایش ایدز هم بدین. گفت: نخیر خودم توی اینترنت خوندم راه انتقال ایدز با رابطه های نامشروعه، من صیغه میخونم!

پ.ن۱: باز هم از همه همدردی های شما ممنونم تصمیم گرفتم یه مقدار حال و هوای خودم و این وبلاگو عوض کنم. به هرحال غصه خوردن ما چیزی رو عوض نمی کنه. مامان هم کمی بهتره اما متاسفانه به یکی از داروهای شیمی درمانی حساسیت داره و هربار به نوعی دچار عوارض میشه حتی با وجود این که پیش از تزریق دارو بهش داروهای ضد حساسیت هم تزریق میشه. امیدوارم با اتمام این دوره شیمی درمانی دیگه بشه این دارو را عوض کرد.

پ.ن۲: عسل چند روز پیش یه جمله قصار مدرسه ای گفت که هرچقدر فکر کردم یادم نیومد، پس فعلا این جمله شو که توی تابستون گفت مینویسم:

داشتیم شام میخوردیم که برق قطع شد. آنی یه شمع گذاشت وسط سفره و گفت: حالا شاممون شاعرانه تر هم شد. عماد گفت: خب هرشب برقو قطع میکنیم و شام میخوریم تا شاعرانه بشه. گفتم خب چراغو خاموش میکنیم چرا برقو قطع کنیم تا غذاهای توی یخچال خراب بشن؟ عسل گفت: خب یه شمع هم میگذاریم توی یخچال تا غذاهای توی یخچال خراب نشن!

پ.ن۳: از اون همکار گرامی مبتلا به سرطان خبر دیگه ای ندارم. امیدوارم خبر بهبودشونو بشنوم.

پ.ن۴: بالاخره روز جمعه خونه کلنگی که خریده بودیم تخریب شد. تا ببینیم چی میشه.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

بسه دیگه!

شنبه 7 مهر‌ماه سال 1397 ساعت 07:39 ب.ظ

سلام

ممنون از لطف همه شما دوستان عزیز.

نمیدونم قبلا هم مسائل ناراحت کننده همین طور برامون اتفاق می افتاد و من بهشون توجه نمیکردم یا کلا از این خبرها نبود؟!

خراب کردن خونه کلنگی که خریده بودیم تازه داشت شروع میشد که باجناق گرامی که عملا همه زحمتهای این کارو میکشه شوهر خواهرشو از دست داد و فردا قراره بریم مراسم.

از اون طرف دختر پنج ماهه اخوی گرامی از دست برادرش افتاد و شروع کرد به استفراغ و بستری شد (و خوشبختانه بدون مشکل خاصی مرخص شد)

مادر گرامی هم بعد از اتمام دوره اول شیمی درمانی مقداری حساسیت نشون داد که با یه داروی ضد حساسیت مشکلش برطرف شد اما دفعه دوم توی همون بیمارستان‌ حساسیت شدید نشون داد و برای دقایقی دچار اختلال در تنفس شد که خوشبختانه به خیر گذشت. قراره این هفته بریم پیش دکترشون و ببینیم امکان تغییر دارو هست یا نه؟

پ.ن۱: فکر کنم دیگه صحبت از غم و غصه کافی باشه. هرچند توی این چند هفته خیلی از خاطرات (از نظر خودم) جالبو اصلا روی کاغذ ننوشتم و از طرفی مقدارشون هم کمتر شده تصمیم داشتم امروز یه پست خاطرات بنویسم که با این اوضاع میگذارمش برای دفعه بعد.

پ.ن۲: عسل هم از اول مهر رفته کلاس اول و چون لوحه ها و بعضی از حروفو توی پیش دبستانی خونده داره حوصله اش سر میره.

برچسب‌ها: اتفاق مهم
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

منتظریم

جمعه 23 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 05:46 ب.ظ

سلام

پیش از هر چیز لازمه از همه شما دوستان عزیز  سپاسگزاری کنم.

نمیدونم چرا به اینجا میگن فضای مجازی چون همدلی شما خیلی از دوستان خارج از این فضا بیشتر بوده.

بگذریم، بالاخره شیمی درمانی رو شروع کردیم. روز اول بدون هیچ مشکلی سپری شد و کلی امیدوار شدیم اما از روز دوم عوارض کم کم خودشونو نشون دادند، یه روز تهوع، یه روز ضعف، یه روز درد معده و..... و هرروز باید با یه داروی جدید برم خونه شون.

متاسفانه اخوی گرامی هم که توی این مدت خیلی کمکشون بود رفت تهران و کار پدر بزرگوار سنگین تر شد.

حالا دیگه فقط میتونیم درمانو ادامه بدیم و امیدوار باشیم.

پ.ن۱: خوشبختانه مشکلات ساخت خونه جدید درحال حل شدنه(دست کم یه خبر خوب هم داشته باشیم)

پ.ن۲: دوست گرامی که توی کامنت خصوصی سوال پرسیده بودین، همون روز جوابتونو دادم اما ظاهرا ایمیلتون مشکل داره.

پ.ن۳: وقتی یه پست درباره یکی از دوستان دوران دانشگاه نوشتم که از کشور خارج شده بود پیامهای خصوصی داشتم از دوستانی که برام گفته بودند اونها هم بی سروصدا مهاجرت کرده اند. اما چند روز پیش و بعد از نوشتن این پستها درباره بیماری مادر بسیار شوکه شدم وقتی پیام خصوصی از یکی از دوستان مجازی دریافت کردم که گرچه تا به حال از نزدیک زیارتشون نکردم براشون احترام فوق العاده ای قائلم و متوجه بیماری مشابه ایشون شدم، متاسفانه اجازه ندارم اسمشونو بنویسم اما امیدوارم ایشونو هم از دعای خیر خودتون فراموش نکنید.

فعلا

بعدنوشت: آبانای گرامی! عقد ازدواجتونو بعد از بهتر شدن حال مادرتون بهتون تبریک میگم امیدوارم همیشه شاد و پیروز و سربلند باشید.

برچسب‌ها: اتفاق مهم
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

درد را از هر طرف که بخوانی درد است

شنبه 10 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 05:04 ب.ظ

سلام

آخر پست قبلی گفتم امیدوارم بتونم قانون این وبلاگو رعایت کنم و بیشتر از سه پست غیر از خاطرات پشت سر هم نگذارم اما نشد. از همه شما عذرخواهی میکنم اما واقعا نتونستم.

بعد از چند روز بستری و بهتر شدن حال عمومی قرار بود مادرم مرخص بشه، اما یکدفعه دچار تنگی نفس شد و کم کم به جایی رسیدیم که بدون اکسیژن قادر به تنفس نبود. سی تی اسکن جدید یه مشکل جدیدو نشون داد، تجمع مایع در ریه، و در نهایت ناچار شدند آبو با گذاشتن یه لوله مخصوص تخلیه کنند.

مادر هنوز بستریه و همچنان دچار ضعف و بی حالی شدید. و از طرفی همه آزمایش ها و تصویر برداری ها علتو مشخص نکرده.

واقعا عذاب آوره وقتی میبینم مادر در حال صحبت با افرادی که برای ملاقات اومدن یکباره به خواب میره و دقایقی بعد بیدار میشه و سراغشونو میگیره.

برام دردناکه وقتی میبینم اون زن پر جنب و جوش با زحمت و با کمک قادره چند قدم راه بره.

دیروز پزشک معالجش اعتراف کرد که علت این ضعف شدیدو نمیدونه و من نگرانم که وقتی همه متخصصان جراحی که باهاشون صحبت کردم معتقد بودند این نوع سرطان خیلی زود در بدن پخش میشه و هر تصمیمی که داریم چه جراحی و چه شیمی درمانی باید هرچه زودتر انجام بشه ما داریم زمان باارزشو از دست میدیم.

احتمالا به زودی از محضر متخصصان محترم دیگه استفاده کنیم.

پ.ن۱: به گرفتاری های اخیر بستری شدن دایی گرامی در بخش قلبو هم اضافه کنید. خنده دار این که داروشو اینجا پیدا نکردند و پسرخاله گرامی که ساکن کشور آفریقایی کنیاست قراره از اونجا براش بفرسته!

پ.ن۲: برای سلامتی همه مادرها دعا کنید.

برچسب‌ها: اتفاق مهم
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سه پلشت آید و ....

چهارشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 12:46 ق.ظ

سلام 

چند هفته اخیر اصلا روزهای خوبی برای ما نبود.

بیماری مادرم از یه طرف، مرگ عمه آنی از طرف دیگه، برگشت بیماری خودم و شروع دوباره درمان با یه داروی قوی تر و بالاخره گره های عجیب و غریبی در کار ساخت زمینی که خریده بودیم کل ماجراهای این چند هفته بود. شرمنده که نتونستم پستهای خوشایندتری بگذارم. امیدوارم برای پست بعد بتونم طبق قانون این وبلاگ یه پست خاطرات بنویسم.

مادرو هم بردیم خدمت آقای دکتر صانعی فوق تخصص جراحی کبد که چند سوال از پاتولوژیست پرسیدند و بعد از دیدن جواب فرمودند باید چند دوره شیمی درمانی انجام بشه تا ببینیم با کوچک شدن تومور میشه جراحی کرد یا نه؟ 

این خبر مادرو که امیدوار شده بود به زودی با یه جراحی مشکلش حل میشه به هم ریخت به طوری که از چند روز پیش بستریه و هنوز وضعیت جسمانیش در حدی نیست که بتونن شیمی درمانی را شروع کنند. تا ببینیم چی میشه.

پی نوشت: اواخر تیر ماه تولد عسل برگزار شد. با اصرار خودش براش کارت دعوت گرفتم تا همه دوستانش توی کلاس زبانو دعوت کنه اما به جز پسر عموش هیچکدوم نیومدند. 

یادم به سال ۸۱ افتاد که حتی یکی از همکاران برای عروسی من و آنی نیومد. با این فرق که من همون موقع گفتم به ..... اما عسل تا چند روز حاضر نبود بره کلاس زبان.

برچسب‌ها: اتفاق مهم
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

چیزی شبیه معجزه؟

چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 05:06 ب.ظ

سلام 

پدر بزرگوار با هر بدبختی که بود داروهای شیمی درمانی که برای مادر تجویز شده بود را پیدا کرد و قرار بود شنبه اولین جلسه شیمی درمانی انجام بشه. اما باتوجه به این که تقریبا همه متخصصان جراحی که باهاشون صحبت کردم نظرشون جراحی دوباره بود هرطور که بود برادر گرامی راضی شون کرد که شیمی درمانی را کمی به تعویق بندازیم. 

روز شنبه با هم رفتیم پیش یه انکولوژیست دیگه و اصلا نگفتیم قراره شیمی درمانی را شروع کنیم اما ایشون به محض دیدن جواب پاتولوژی و آزمایشات گفتند من برای این مریض شیمی درمانی رو شروع نمی کنم چون هیچ فایده ای برای این بیمار نداره بلکه باید یه جراحی دیگه انجام بدن.

یه فوق تخصص جراحی کبد پیدا کردیم و با پارتی بازی یه نوبت ازشون گرفتیم که گفتند من با این جواب پاتولوژی هیچ تصمیمی نمیتونم بگیرم چون ناقصه. بعد هم یه سری سوال نوشتند که باید ببریم پیش پاتولوژیست و جوابشونو روز چهارم شهریور ببریم تا ببینیم  عمل دوباره رو صلاح میدونن یا نه؟ 

با سپاس فراوان از لطف همه دوستان عزیز 

برچسب‌ها: اتفاق مهم
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

آغاز یک پایان؟

پنج‌شنبه 11 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 01:29 ب.ظ

سلام 

همه چیز از همون چند هفته پیش شروع شد، وقتی که رفت اتاق عمل.  شاید هم از قبل از اون وقتی به خاطر درد شکمش براش سونوگرافی نوشتم و اول نمیخواست بره اما بالاخره رفت و متوجه کیسه صفرای پر از سنگش شدیم. شاید هم از چند ماه پیش و جشن پنجاهمین سالگرد ازدواجشون  که خوشحال بود از این که رژیم غذاییش داره نتیجه میده و وزنش شروع کرده به کم شدن. شاید هم......

اصلا نمیدونم از کی شروع شد. خلاصه این که مادر بزرگوار به اصرار من و آنی بالاخره قبول کرد بره سونوگرافی و متوجه کیسه صفرای پر از سنگش شدیم. رفت پیش متخصص جراحی و گفتند به خاطر سن و بیماری های مختلفی که داره جراحی راحتی نداره. تصمیم گرفتیم ببریمش اصفهان. عمل به خوبی و با روش لاپاروسکوپی انجام شد و مادر از بیمارستان مرخص شد. دو بار هم بعد از عمل رفت پیش دکترش و برگشت.

چند ساعت بعد از برگشتنشون به ولایت بود که برادر گرامی که همراهشون رفته بود نتیجه پاتولوژی رو برام توی تلگرام فرستاد. با خیال راحت شروع به خوندنش کردم، با خوندن بخش میکروسکوپی اضطرابم شروع شد و با خوندن نتیجه نهایی به اوج رسید. 

یه سرچ کردم، آدنوکارسینومای کیسه صفرا یه نوع بدخیمی بسیار نادر که بیشتر در زنان و در همین رنج سنی رخ میده و چون نادره کسی به فکرش نیست و معمولا بعد از جراحی کیسه صفرا متوجهش میشن. با برادرم تماس گرفتم و هرطور که بود جریانو بهش گفتم بعد هم با هر فلاکتی که بود پدر و مادرو راضی کردیم چند ساعت بعد از برگشتنشون از اصفهان دوباره راهی اونجا بشن.

اول یه سری آزمایش دیگه انجام شد و وقتی پیش متخصص اونکولوژی(سرطان شناسی) ارجاع شدند دیگه نشد جریانو ازشون مخفی کنیم.

در طی این چند روز با چند متخصص جراحی در داخل و خارج از کشور در تماس بودم و همه شون توصیه به جراحی هرچه زودتر داشتند و معتقد به بی فایده بودن شیمی درمانی. اما پزشک خودشون معتقدند بیمار توانایی تحمل یه جراحی دیگه رو نداره و قصد شروع شیمی درمانی رو داره که به گفته خودش امید چندانی هم به موفقیتش نداره.

و ما همچنان در حال مشورت هستیم. و واقعا نمیدونم چی میشه.

از دوستانی که توی این چند روز نگران شده بودند عذرخواهی میکنم اما اصلا دست و دلم به نوشتن نمی رفت.

پ.ن۱: میدونم مقایسه درستی نیست اما حالا میتونم کمی حال خانواده روژینو درک کنم.

پ.ن۲: شاید نتونم به همه نظرات جواب بدم پیشاپیش از همه ممنونم 

پ.ن۳: اینجارو تعطیل نمیکنم امیدوارم خیلی زود با  یه خبر خوش برگردم.

برچسب‌ها: اتفاق مهم
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹۴)

سه‌شنبه 26 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 12:49 ب.ظ

سلام 

۱. نسخه قبلی مرده رو توی دفترچه اش نگاه کردم و گفتم: داروی اعصاب هم میخورین؟ گفت: نه گفتم: آخه توی نسخه قبلی تون هست. گفت: آهان، اونو میگین؟ اونو که از بچگی میخورم!

۲. ساعت یک صبح یه پیرمرد بدحالو آوردند و گفتند: ما اینجا مسافریم حالا اینجا حالش بد شده. دوتا سرم و چندتا آمپول و .... بهش دادیم تا این که بالاخره حدود ساعت دو بهتر شد و بردنش. داشتم میرفتم طرف اتاق استراحت که دیدم صدای قهقهه از اتاق تزریقات میاد. رفتم توی اتاق تزریقات و به خانم مسئول تزریقات گفتم: چیه؟ یه کاغذ نشونم داد که روش یه آدرس و شماره تلفن از شهر ..... نوشته بود و گفت: همراه های این مریض اینو بهم دادند و گفتند: شرمنده حالش بد بود هول شدیم پول نیاوردیم حالا هروقت اومدین ...... تشریف بیارین تا جبران کنیم!

۳. وسط دیدن مریضها مرده اومد توی مطب و گفت: مادرم سرش گیج میره پاشو بریم خونه مون فشارشو بگیر!

۴. نسخه مرده رو که نوشتم گفت: چرک خشک کن هم نوشتی؟ گفتم: بله گفت: خطش بزن آموکسی بنویس فقط همون بهم میفته!

۵. (۱۶+) صبح روز شنبه توی یه مرکز شبانه روزی بودم. چندین نفر اومدن و گفتند: برامون آزمایش حاملگی بنویس. بعد که خلوت تر شد از مسئول آزمایشگاه پرسیدم: اینجا همیشه اینطوریه؟ گفت: صبح شنبه هر هفته. میان ببینن توی ش.ب ج.م.ع.ه حامله شدن یا نه؟!

۶. خانمه بچه شو به خاطر اسهال آورده بود. گفتم: شکمش روزی چندبار کار میکنه؟ گفت: هر چهار پنج دقیقه شکمش هفت بار کار میکنه!

۷. مرده رفت داروخونه داروشو بگیره و صداش بلند شد که: یعنی چی که این دارو آزاده؟ من دارم حق بیمه میدم. حالا باز اگه یه داروی خوبی نوشته بود یه چیزی!

۸. به مرده گفتم: اشتهاتون خوبه؟ خانمش گفت: اصلا، امروز غذای مورد علاقه شو براش درست کردم غذا رو با دو سوم یه نون بیشتر نتونست بخوره!

۹. به پیرزنه گفتم: درد پاتون با راه رفتن بیشتر میشه؟ گفت: یعنی میگی دیگه راه هم نرم؟!

۱۰. مرده با آبریزش بینی اومده بود. داشتم ازش شرح حال میگرفتم که گفت: فکر کنم معده ام هم ناراحته. گفتم: چرا؟ گفت: آخه توی سر که این همه آب نیست که از بینی من میاد حتما از معده ام داره میاد!

۱۱. پیرزنه چند بسته قرص مختلف گذاشت روی میز که توی هر کدوم فقط یه دونه قرص بود و گفت: اینها رو برام بنویس. گذاشتم یه دونه از هر کدوم بمونه تا بفهمی اسمشون چیه!

۱۲. (۱۴+) برای یه پسر هجده ساله آزمایش نوشتم. پسره که از مطب رفت بیرون پدرش برگشت پیشم و گفت: یه آزمایش ایدز هم براش بنویس، من به این پسر شک دارم!

پ.ن۱: مدتیه که تعداد سوژه‌هایی که میاد پیشم به شدت کم شده. نمیدونم چرا. این وبلاگ هم که عملا به همین حرفهای بیماران محترم وابسته است!

پ.ن۲: یعنی نشد من بخوام یه کاری انجام بدم و راحت انجام بشه(اینو فقط برای این مینویسم که بعدها یادم بیفته چی شده و قرار نیست توضیح بیشتری بدم!)

پ.ن۳: از وقتی گوشی رو از تعمیر گرفتم موقع دویدن سرعتمو اشتباه نشون میده. یه پیام به قسمت پشتیبانی گوشی فرستادم که جواب اومد ببرش نمایندگی تا سنسورشو عوض کنن. بردم نمایندگی که گفت: من حرفی ندارم اما سنسورش دویست هزار تومن میشه! به نظر شما سرعت این قدر می ارزه؟!

پ.ن۴: عماد مدتی کلاس شطرنج میرفت. یه روز توی خیابون بودیم که رسیدیم به یه کلاس شطرنج دیگه. گفت: منو میبری اینجا؟ گفتم: تو که داری جای دیگه میری کلاس. گفت: استادمون خیلی ازم تعریف میکنه حالا میخوام برم اینجا با استادشون مبارزه کنم! (این هم برای دوستانی که سراغ عمادو می گرفتند)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

دکتر خوش تیپ!

سه‌شنبه 12 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 12:24 ب.ظ

سلام

طبق قانون نانوشته این وبلاگ نمیخواستم بیشتر از سه پست خاطرات پشت سر هم بگذارم اما هرچقدر فکر کردم‌ مورد به درد بخوری هم برای نوشتن پیدا نکردم. پس اگه خوشتون نیومد پیشاپیش شرمنده:

توی شهرستان ما یه درمونگاه شبانه روزی هست که بارها در شیفت صبح به اونجا رفتم و هربار حدود صد مریض دیدم، اما هربار می شنیدم که شیفت های عصر و شب این درمونگاه دو حالت کاملا مختلف داره: غلغله در ماههایی که عشایر اونجا چادر میزنن و به شدت خلوت در سایر ماه های سال. اما هیچوقت فرصت نشده بود که در ماههای خلوت اونجا شیفت بدم و درواقع به ندرت اونجا شیفت داده بودم چون اون درمونگاه چند پزشک مخصوص به خودش داشت که اصلا برای همونجا با شبکه قرارداد بسته بودند. تا این که یه روز خانم 《ر》 (مسئول امور درمان شبکه) توی یکی از همون ماه ها بهم زنگ زد و گفت: شیفت فردا صبح درمونگاه.... خالی مونده، میتونین برین؟ گفتم: مشکلی نیست اما من فردا شیفت عصر و شب یه درمونگاه دیگه ام و به موقع به اونجا نمیرسم. چند دقیقه بعد خانم 《ر》 دوباره زنگ زد و گفت: شیفت عصر و شبتو هم گذاشتم همون جا! کلی ذوق کردم. به هر حال شیفتش هر طور بود خلوت تر از شیفت درمونگاهی بود که طبق برنامه اونجا شیفت بودم.

صبح زود بیدار شدم و راهی درمونگاه شدم، همون طور که قبلا هم تجربه کرده بودم شیفت صبح غلغله بود. حوالی ظهر بود و همچنان چندین مریض پشت در ایستاده بودند که در باز شد و خانم 《ر》 وارد شد و گفت برای بازدید اومده. بعد یه نگاه به مریضهای منتظر کرد و گفت: خب مگه مجبورین که همه تون صبح بیایین؟ بعضی تون هم بعدازظهر بیایین.‌ وقتی که خانم 《ر》 رفت بیرون یکی از مریضها گفت: این دیگه کی بود؟ میخواد گولمون بزنه که صبحها که ویزیتمون با پزشک خانواده پونصد تومنه نیاییم اون وقت عصر که سه هزار و خرده ای باید پول بدیم بیائیم!

شیفت صبح تموم شد و همون طور که حدس می زدم‌ درمونگاه یکدفعه خلوت شد. رفتم توی اتاق استراحت؛ هر از چندگاهی یه مریض می اومد. اکثرا از افرادی که دفترچه شون روستایی نبود و حق ویزیتشون توی صبح و عصر و شب تغییری نداشت. 

مسئول پذیرش که یه دختر مجرد بود بهم گفت: پول خرد ندارم شما دارین تا به جاش بهتون اسکناس بدم؟ توی کیفمو نگاه کردم و دوهزار تومن پول خرد پیدا کردم و بهش دادم. مریض که رفت گفتم: اسکناسو بده، گفت: آخه دوهزار تومن برای شما پوله که میخواین بگیرین؟! دوهزار تومن پولی نبود اما این که بخوان سر آدم کلاه بگذارن حرص آدمو درمیاره.

کم کم شب شد و هوا تاریک و تعداد مریض ها کم تر و کم تر. ساعت ده شب بود و من توی اتاق استراحت درحال تماشای تلویزیون بودم که در زدند. در رو که باز کردم مسئول پذیرش با یه لیوان پر از دوغ محلی پشت در ایستاده بود. تشکر کردم، دوغو خوردم و لیوانو پس دادم. بعد برگشتم توی اتاق استراحت و نشستم روی تخت. تا حدود پنج دقیقه بعد تلویزیون می دیدم و دیگه چیزی نفهمیدم! چشمهامو که باز کردم دیدم برنامه تلویزیون عوض شده. یه نگاه به ساعت کردم و دیدم ساعت دو صبحه! میدونستم اینجا خلوته اما باورم نمیشد که توی این چهار ساعت اصلا مریض نیومده باشه. از اتاق استراحت بیرون اومدم؛ چراغها خاموش بود و پرنده پر نمی زد. میخواستم برگردم توی اتاق اما از وسط راه برگشتم، رفتم سراغ میز پذیرش، کشو رو باز کردم و یه اسکناس دوهزار تومنی برداشتم و برگشتم توی اتاق استراحت. بگذار فکر کنه سرم کلاه گذاشته! بعد هم رفتم و تا صبح خوابیدم، اتفاقی که توی شیفت ها به ندرت رخ میده تازه میفهمیدم وقتی می گفتند عشایر که میرن اونجا میشه هتل یعنی چی. داشتم صبحانه میخوردم که خانم 《ر》 زنگ زد و فهمیدم تا ظهر باید همون جا بمونم! روپوش پوشیدم و رفتم بیرون که دیدم چند نفر پشت در مطب منتظرم هستند. داشتم میرفتم توی مطب که خانم مسئول پذیرش که داشت میرفت خونه سرشو آورد جلو و آروم دم گوشم گفت: دکتر! توی خواب خیلی خوش تیپ تری ها! و بعد هم رفت. بعدا چند بار دیگه دیدمش ولی هیچ وقت نگفت که واقعا اومده بود توی اتاق استراحت یا نه؟

پ.ن۱: قبول دارم که بیمزه بود!

پ.ن۲: همین الان که دارم اینهارو مینویسم مادر گرامی توی اتاق عمله به خاطر سنگ کیسه صفرا و کیست لوزالمعده. بالاخره باید یه طوری وقتو گذروند و اضطرابو کم کرد.

پ.ن۳: گوشیو از تعمیر گرفتم. فعلا که مشکلی نداره. 

پ.ن۴: بالاخره اون زمین به اسممون شد. فروشنده در لحظه آخر هم تلاششو کرد تا زمینو پس بگیره و دویست میلیون روی پولمون بهمون بده که قبول نکردیم. به زودی باید خرابش کنیم درحالی که هنوز روی نقشه به توافق نهایی نرسیدیم!

پ.ن۵: بعد از مدتها با ایرمان گرامی صحبت میکردم که فهمیدم توی تلگرام کانال درست کرده و آدرسشو هم توی وبلاگش گذاشته. خوندنشو به علاقمندان وبلاگشون توصیه میکنم. 

پ.ن۶: عسلو بردم پارک. اونجا با یه دختر بازی میکنه که دختره میگه: من امسال میرم پیش دبستانی. عسل میگه: تازه میری پیش دبستانی؟ من که دیگه فارغ التحصیل شدم ازش!

برچسب‌ها: متفرقه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹۳)

چهارشنبه 30 خرداد‌ماه سال 1397 ساعت 04:10 ب.ظ

سلام

۱. (۱۴+) سه هفته توی یه درمونگاه روستایی بودم که پزشکش طرحش تموم شده بود. یه روز از شبکه زنگ زدند و گفتند از فردا پزشک جدید مرکز میاد اونجا. آخر وقت از پرسنل خداحافظی کردم که خانم مسئول داروخونه گفت: من اینجا با چندتا پزشک مرد کار کردم. اما هیچکدوم به بی عرضگی شما نبودن!

۲. راننده قرار بود دوتا از خانم های توی درمونگاهو ببره، خانمها توی ماشین بودند اما راننده داشت معطل میکرد. به یکی از خانمها گفتم: خودتون بشینین پشت فرمون و راه بیفتین برین. گفت: آخه من اونقدر با احتیاط میرم که اگه با ماشین برم و بعد راننده پیاده راه بیفته زودتر میرسه!

۳. پیرزنه گفت: مدتیه که فراموشی پیدا کردم. مثلا (سرشو برد بالا) خدایا ببخشید که جلو خودت میگم اما رکعت های نمازو هم یادم میره! 

۴. به خانمه گفتم: بچه تون از کی سرما خورده؟ گفت: این از وقتی که از شکمم اومد بیرون سرما خورده بود!

۵. به خانمه گفتم: حرص نخوردین؟ گفت: چرا داداشم رفته سربازی، اما نه گاوم خورده زمین پاش شکسته. بالاخره ده میلیون تومن گاوه! 

۶. پیرزنه گفت: آزمایش هم رفتم. گفتم: خب رفتین آزمایش چی گفتند؟ گفت: هیچی!  خونمو گرفت و گفت پاشو برو!

۷. خانمه گفت: شبها که میخوابم اسید معده ام میاد بالا میاد تا توی گوشم! 

۸. درحال دیدن مریض بودم که یه خانم اومد و گفت: یه مریض بدحال توی خونه دارم که نمیتونم بیارمش، میشه سر راه رفتن به شهر بیایین ببینینش؟  گفتم: باشه. رفتم خونه شون و برای مریض نسخه نوشتم که یکی از اهالی خونه گفت: میشه فشار مادرمو هم بگیرین؟ مریضه گفت: دکتر برای من اومده اینجا حالا چطور شده مادرت این قدر عزیز شده؟!

۹. خانمه گفت: بچه ام تب داره. نمیدونم چرا وقتی میبرمش پیش بچه خواهرم تب هردوشون بیشتر میشه!

۱۰. (۱۴+) خانمه گفت: سینه ام ورم کرده. گفتم: همین یک طرف؟ یکدفعه شوهرش لباس خانمه رو بالا زد و گفت: دست بزن ببین چقدر ورم کرده. نوک انگشتمو گذاشتم و گفتم: بله ورم کرده. شوهرش گفت: ای بابا قشنگ فشار بده! محکم!

۱۱. (توسط خانمها خوانده نشود!) همسر یکی از پزشکان که بچه کنکوری داشت فوت کرد. چند ماه بعد دیدمش که گفت: یکی از مریضها بهم گفت: توی همین روستا چندتا دختر ترشیده داریم نمیخوای؟ گفتم: چند سالشونه؟ گفت: هجده، نوزده سال! 

۱۲. مرده با اسهال و استفراغ اومده بود، نسخه شو که نوشتم گفت: یه پماد هم برای پادرد برام بنویس. از مطب که میرفت بیرون گفت: دکترو ببین، اگه خودم نگفته بودم پماد برام نمینوشت!

پ.ن۱: توی گوشی جدیدی که چند ماه پیش خریدم یه برنامه ورزشی هم هست. روز پنجشنبه حدود یک ساعت پیش از بازی تیم ملی با مراکش از خونه رفتم بیرون تا تمرین دویدنمو انجام بدم. وسط راه بالا پریدم تا برم روی یه جدول، پای راستم اومد روی جدول ولی پای چپم به بالای جدول نرسید. تعادلم به هم خورد و گوشیم از یه طرف پرتاب شد و عینکم از یه طرف دیگه. به زحمت تعادلمو حفظ کردم و گوشیو برداشتم که دیدم ..... 

از بالا تا پایین صفحه پر از ترک های ریز و درشت بود. بعد از تعطیلات بردمش تعمیر که گفت: چقدر شانس داری! فقط صفحه اش شکسته و میشه عوضش کرد. فعلا همون گوشی قدیمی دستمه با همون مشکلاتی که باعث شد عوضش کنم. یعنی نمیدونم چرا من از گوشی این قدر بدشانسی میارم. حالا از یه طرف میترسم گوشی تعمیری دیگه گوشی نشه و از طرف دیگه کلی از تمرینات ورزشی گوشی عقب افتادم! جالب این که قیمت این گوشی ها از وقتی که من خریدمش کلی گرون تر شده!

پ.ن۲: در حین دیدن بازی ایران و مراکش عماد دقیقا همون سوالاتی رو میپرسید که زمانی برادرهای کوچیکم میپرسیدند مثلا: اگه بازی مساوی بشه پنالتی میزنن؟ اگه نمیزنن پس کدومشون میره بالا؟ و.... 

اما سوال عسل موقع دیدن بازی اسپانیا و پرتغال بود: «حالا اونها که لباس سفید دارن به ما کمک می‌کنن لباس قرمزها به اون لباس قرمزها که با ما بازی میکردن؟»

پ.ن۳: میدونم که احتمالش زیاد نیست اما امیدوارم تیم ملی امشب برابر اسپانیا موفق باشه. (وبلاگ فوتبالیم از کار افتاده و ناچارم اینجا بنویسم!)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       40    >>

Homepage


Checkpagerank.net