X
تبلیغات
شیکسون

خاطرات (از نظر خودم) جالب (152)

شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 02:25 ب.ظ

سلام 

1. میخواستم گلو یه بچه رو ببینم اما دهنشو باز نمیکرد. مادرش گفت: اگه دهنتو باز کنی دکتر بهت شکلات میده. اما فایده ای نداشت. بالاخره مجبور شدم به زور دهنشو باز کنم. وقتی میخواستن برن بچه گفت: من که بالاخره دهنمو باز کردم پس شکلاتمو بده! 

2. ساعت دوازده شب یه پسر حدودا هجده ساله با پدرش اومد که سرما خورده بود. نسخه شو که نوشتم پدرش گفت: این پسر دیشب همین ساعت اومده این جا خانم دکتری که شیفت بوده بهش گفته آخه این موقع شب برای سرماخوردگی میان دکتر؟ پسرم هم خجالت کشیده و برگشته خونه من هم بهش گفتم امشب باهات میام اگه همون خانم دکتره بگو تا دفترچه تو بکنم تو حلقش! 

3. دختره گفت: برام کپسول می نویسین؟ گفتم: از کدوم کپسولا؟ گفت: از همونا که وقتی میخوری دیگه نمیخواد آمپول بزنی! 

4. نسخه مرده رو که نوشتم گفت: ممنون. من هم قرار بود همکارتون بشما اما قسمت نشد. گفتم: چطور؟ گفت: یه امتحان استخدامی توی اداره بهداری شرکت کردم اما توی مصاحبه رد شدم! 

5. مرده پرسید: آزمایشگاه اینجا قند ناشتا رو میگیره؟ گفتم: بله. گفت: اون وقت قند دو ساعت بعد از غذا رو هم میتونه بگیره؟! 

6. پیرزنه گفت: برام آمپول مینویسی؟ گفتم: از کدوم آمپولها؟ گفت: از همون آمپول خاکی ها که روشون آب میریزن! 

7. برای یه بچه سرماخورده دارو نوشتم. مادرش گفت: این هفته پیش آبله مرغون گرفته. طوری نیست حالا آنتی بیوتیک بخوره؟! 

8. مرده نسخه که براش نوشته بودم گرفت و بعد اومد توی مطبو و گفت: این آمپول پنی سیلین ها رو باید با یکی از این آب مقطر ها بزنم؟! 

9. خانمه بچه شو آورده بود و می گفت: از دهنش بوی مرده میاد! 

10. گلوی بچه رو که نگاه کردم مادرش گفت: گلوش عفونت داره؟ گفتم: بله. مادره گفت: وااااای عفوووووونت! 

11. داشتم یه مریض میدیدم که گفتند یه مریض بدحالو آوردن. رفتم سراغش و گفتم: این که تموم کرده. بعد از انجام کارهای لازم برگشتم توی مطب. دستمو بردم جلو تا خانمه رو معاینه کنم که گفت: به جسد که دست نزدی؟! 

12. مرده گفت: دفترچه مو بردم عوضش کنم میگه این هنوز برگ داره عوضش نمیکنم. خب حالا شاید برگه هاش تموم نشد نباید عوضش کنه؟! 

پ.ن1: شرمنده به خاطر تاخیر طولانی در آپ کردن. 

پ.ن2: خدائیش من چطور یه زمانی هرروز میومدم و به نظرهام جواب میدادم؟ 

پ.ن3: یکی دیگه از دوستان دوران دانشکده هم ایرانو ترک کرد و رفت انگلستان. به سلامتی. 

پ.ن4: از همون اولی که این پستهای خاطراتو مینوشتم حداکثر سه تا پشت سر هم مینوشتم و وسطش یه پست دیگه و هیچ اتفاقی هم نمیفتاد. از زمانی که این موضوعو توی وبلاگ نوشتم هی قر و قاطی میشه و حالا هم که یه علامت سوالو مجبور شدم یه پست حساب کنم! 

پ.ن5: به عسل میگم: مگه قرار نبود دیگه شلوارتو کثیف نکنی؟ دستشو مشت میکنه و میاره جلو و میگه دستتو بیار. بعد دستشو کف دست من باز میکنه و میگه: بیا! 

میگم: این چی بود؟ میگه: این قول سفیده که دیگه توی شلوارم پی پی نکنم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (151)

یکشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 09:53 ب.ظ

سلام 

1. به خانمه گفتم: برین یه نوار قلب ازتون بگیرن تا بعد براتون دارو بنویسم. گفت: اون وقت جوابشو زود میدن؟! 

2. به خانمه گفتم: برین یه نوار قلب ازتون بگیرن تا بعد براتون دارو بنویسم. گفت: من پارسال هم یه نوار قلب گرفتم طوری نیست دوباره بگیرم؟! 

3. به مرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: بینش آبی دارم! (ترجمه: آبریزش بینی دارم) 

4. نوار قلب مرده رو نگاه کردم و گفتم: نوارتون سالمه. گفت: میدونستم. اگه مال قلبم بود که به دست چپم هم تیر میکشید! (چقدر نوار قلبی شد این بار!) 

5. مرده گفت: دندونپزشک شلوغ بود اومدم پیش شما. حالا ببینین میشه این دندونو پر کرد یا باید حتما کشیدش؟! 

6. مرده گفت: صدام گرفته. الان صدام گرفته و این طوری حرف میزنم وگرنه من یه صدائی داشتما! 

7. پیرزنه گفت: تازه از کربلا اومدم. اون قدر هواش آلوده بود که نگو خدا قسمتت کنه! 

8. به پیرمرده گفتم: فشارتون بالاست غذای کم نمک بخورین. پسرش که همراهش بود گفت: مادرم غذای شور میپزه بابام هم زن ذلیله چکار کنیم؟! 

9. به یه بچه گفتم: دلت هم درد میکنه؟ گفت: نه مادرش گفت: تو که الان توی خونه گفتی دلم درد میکنه. بچه گفت: خب اون که مال مریضیمه وگرنه دل درد که ندارم! 

10. مرده گفت: رفتم پیش متخصص گفت ریه هات مشکل داره. ریه ها همین خط هائی هستند که زیر پوستند؟! 

11. نسخه پیرزنه رو که نوشتم گفت: یکی از اون کاربن ها هم بهم میدی؟ یکی بهش دادم. وقتی میرفتند بیرون خانم همراهش گفت: خب یه بزرگشو میگرفتی! 

12. به پیرمرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: چند روزه که تکلم ادرار دارم! (ترجمه: تکرر ادرار) 

پ.ن1: شرمنده این بار نوبت بیمزه هاش بود! 

پ.ن2: پنجشنبه امتحان تخصص بود. هربار داره تعداد آشنایانی که میبینم کمتر میشه. فکر کنم دیگه ارزش نداشته باشه برای 2300 تومن کیک و آب میوه و آب معدنی (قیمتی که روشون بود باهم جمع زدم) و دیدن چندتا دوست قدیمی این همه راه برم و این همه پول به حساب بریزم!  

پ.ن3: نمیدونم اون پستی هم که با تیتر ؟ نوشتم یه پست حسابه و میشه بعدش سه تا پست خاطرات گذاشت یا نه؟! 

پ.ن4: صدای اذان از مسجد محله مون بلند شد و عسل گفت: میائی بریم تلویزیون توی کوچه رو خاموش کنیم؟!

پ.ن5: دوستان قدیمی تر حتما وبلاگ یک دانشجوی پزشکی رو یادشونه. خوشحال شدم وقتی دیدم دوباره دارن توی وبلاگشون مینویسن البته با یه اسم جدید.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (150)

جمعه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 01:22 ب.ظ

سلام 

وقتی چندبار پستهام پرید مدتی همیشه پیش از کلیک روی انتشار پست اول ازش یه کپی میگرفتم اما مدتی بود که دیگه پستهام نمیپریدند و من هم دیگه یادم رفت. 

دروغ چرا؟ تا قبر آ...آ...آ...آ از همون وقتی که پست خاطرات 101 رو نوشتم یه پست چرکنویس هم گذاشتم و جالب ترینشونو از نظر خودم و خوانندگان اونجا گذاشتم تا 149. 

پریشب هم فقط چندتا پی نوشت آخرش نوشتم و زدم روی انتشار پست که یهو پست غیب شد! دیگه نه توی وبلاگ بود و نه توی پیش نویسها. 

خب مجبورم باز برم توی یکی یکی پستها و از هرکدوم یکیو کپی پیست کنم اینجا البته زودتر چون عماد الان توی اردو شهربازیه و باید ساعت دو برم دنبالش. دیگه نمیدونم چندتاشون همون منتخب دفعه پیش از آب دربیان؟

وا پس اونجا که میگفت نگارش در ادامه مطلب کو؟! 

101. دستمو بردم جلو تا نبض خانمه رو بگیرم که پسر چهار پنج ساله اش آروم به مادرش گفت: بپا انگشترتو ندزده!!  

102. خانمه گفت: من هیچوقت توی این درمونگاه نمیومدم اما هفته پیش دیدم یه نفر چهاردست و پا اومد اینجا و وقتی برگشت بیرون خوب شده بود حالا من هم اومدم! 

103. نسخه پسره رو که نصف شب نوشتم گفت: پول ندارم میشه ویزیتشو رایگان کنی؟ گفتم: باشه. گفت: ممنون. الان وضع اقتصادی همه خرابه ها. مثلا به خودت چقدر حقوق میدن که میائی اینجا مثل سگ جون می کنی؟!!  

104. خانمه گفت: از پام عکس گرفتم و نشون دکتر دادم گفت مینیسکش تموم شده دیسکش بلند شده! 

105. انگشت دست پیرمرده رو عقرب نیش زده بود. گفتم: عقرب کجا بود؟ گفت: دم در حیاط ایستاده بودم که دیدم داره از توی کوچه رد می شه. یه مقوا برداشتم و گذاشتم روش و فشار دادم. همه جاش زیر مقوا بود به جز دمش نمی دونم چطور منو نیش زد؟ 

106.  بچه از مادرش پرسید: چرا دکتر داره فشارمو می گیره؟ مادرش گفت: چون پسر خیلی خوبی هستی! 

107. (۱۴+) فشار بچه رو که گرفتم گفت: عمو میشه یه بار دیگه هم بکنی خیلی حال داد! 

108. (۳۱+) توی یه مرکز روستائی داشتم با مسئول داروخونه صحبت می کردم که یکدفعه شروع کرد به خندیدن. گفتم: چیه؟ گفت: یادم افتاد به پیرزنه که دو روز پیش اومد و ک.ا.ن.د.و.م گرفت و دیروز اومده بود و می گفت: نمی شه اینهارو عوض کنین؟ برای شوهرم کوچیکه!! 

109.  خانمه رو سگ گاز گرفته بود. براش دارو نوشتم و گفتم: دیگه که ناراحتی نداشتین؟ گفت: چرا مانتوم هم پاره شد. هشتاد و پنج هزار تومن پولشو داده بودم! 

110. خانمه گفت: چه موقع این دارو رو بهش بدم؟ گفتم: بعد از غذا. گفت: این که اصلا غذا نمی خوره پس کی بهش بدم حالا؟! 

111. به خانمه گفتم: چه مواقعی سرتون درد میگیره؟ گفت: فقط وقتی سردرد دارم سرم درد میگیره! 

112.  پیرزنه گفت: دیروز رفتم پیش متخصص درست یادم نیست بهم گفت کیست دارم یا دیسک؟! 

113. (۱۶+) خانمه گفت: شوهرم گاهی میره خارج از کشور. نمیدونم چرا هروقت از خارج میاد من عفونت میگیرم؟! 

114. (۱۳+) خانمه شرح حالشو گفت و بعد گفت: مدتی هم هست که پر.یودم عقب افتاده. گفتم: داروهائی که باید براتون بنویسم برای خانم های حامله خوب نیست یکدفعه اول یه آزمایش حاملگی بدین. گفت: نه بابا فکر نکنم حامله باشم. یک ساعت بعد جواب آزمایششو آورد و گفت: حامله ام دکتر! نکنه شما سید بودین تا دستتون بهم خورد حامله شدم؟!! 

115. داشتم یه بچه حدودا یک ساله رو معاینه میکردم و اون هم فقط می گفت: بابا .... بابا! مادرش گفت: خوبه تو هم! آخه این کجاش شبیه باباته؟! 

116. به خانمه گفتم: کپسول براتون بنویسم یا آمپول؟ گفت: کمپول بنویسین! 

117. بچه گریه می کرد و نمیومد توی مطب. مادرش گفت: بیا دکتر میخواد بهت شکلات بده. بچه گفت: مگه دکتر شکلات داره؟ مادرش گفت: دکتر همه چی داره. بچه اومد تو و بهم گفت: قورباغه هم دارین؟! 

118. پیرزنه درحال نقش بازی کردن (اون هم به صورت کاملا تابلو) اومد توی مطب و خودشو پرت کرد روی صندلی. پشت سرش یه زن جوون هم اومد تو. گفتم: بفرمائین. پیرزنه آستینشو زد بالا و گفت: فشارمو بگیر. زن جوون هم گفت: دکتر! بی زحمت فشارشو بگیر. بعد از گرفتن فشار پیرزنه گفت: گلومو نگاه کن درد می کنه. زن جوون هم گفت: دکتر! بی زحمت گلوشو نگاه کن درد میکنه. بعد پیرزنه گفت: دکتر به دادم برس. زن جوون هم گفت: دکتر! بی زحمت به دادش برس! 

119. خانمه توی ماه آخر بارداری با درد شکم اومده بود و گفت: قرار بود سزارین کنم. گفتم: برای کی براتون نوبت سزارین زده بودند؟ گفت: هفته پیش. گفتم: پس چرا نرفتین؟ گفت: گفتم صبر کنم ببینم چی میشه؟! 

120. به پیرزنه گفتم: قبلا هم اینطور می شدین؟ گفت: نه بعدا این طور شدم! 

121. (۱۴+) یه دختر شونزده ساله رو آوردند و گفتند: بدن درد داره. گفتم: الان کجاتون درد می کنه؟ گفت: پاهام درد میکنه و ک.و.ن.م!! 

122. خانمه گفت: اسهالم درست مثل آبیه که دست و صورتمونو باهاش میشوریم!! 

123. خانمه گفت: گلوم اون قدر درد میکرد که یه قرص جوشان گذاشتم دهنم! 

(خب انگار داره دیر میشه میرم دنبال عمادو بعد میام بقیه شو مینویسم) 

۱۲۴. داشتم خانمه رو معاینه میکردم که موبایلش زنگ زد. گوشیو برداشت و یه کم گوش کرد و گفت: باشه. بعد گوشیو قطع کرد و شروع کرد به خندیدن. گفتم: چیه؟ گفت: پسر کوچیکه ام بود. گفت یه کم دیرتر از درمونگاه بیا خونه آخه امشب تولدته میخوایم سورپرایزت کنیم! 

۱۲۵. مرده گفت: فکر کنم به حاجی حساسیت دارم هروقت میرم دیدن یه حاجی بعدش آبریزش بینی پیدا می کنم و سرفه! 

۱۲۶. خانمه گفت: من تازه فهمیدم که حامله ام. مدتی هم بود که این قرصهارو میخوردم طوری نیست؟ مادرش که همراهش بود گفت: نه مشکلی نداره نمیدونستی که حامله ای!! 

۱۲۷. خانمه گفت: بچه ام شب ها توی خواب خرخر می کنه. گفتم: حالا که سرماخورده این طوره یا همیشه شب ها خرخر می کرد؟ گفت: دست شما درد نکنه وبچه رو برد بیرون! 

۱۲۸. خانمه گفت: هر داروئی به بچه دادم خوب نشد. گفتم: چه داروهائی بهش دادین؟ گفت کلی دارو خوردم تا بره توی شیرم و بره توی بدنش! 

۱۲۹. پسره گفت: برام یه آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: از همون آزمایشها که میگن آی مثبت و اینا! 

۱۳۰. (13+) ساعت حدود یازده شب مرده در اتاق استراحت پزشکو زد. اومدم بیرون و گفتم: بفرمائین. گفت: ببخشین خانم مسئول تزریقات توی اتاقشون نیستن، اینجان؟! 

۱۳۱. دفترچه بیمه روستائی پیرزنه رو مهر کردم تا بره پیش متخصص. گفت: انشاءالله مال سفر مکه تو مهر کنی! 

۱۳۲. به پیرزنه گفتم: خلط هم دارین؟ گفت: آره حتی از گوشهام هم خلط میاد! 

۱۳۳. خانمه که با شوهرش اومده بود گفت: ببخشید حالت تهوعش مال بیماریشه یا از غذای من؟! 

۱۳۴. به خانمه گفتم: بچه تون تاحالا آمپول زده براش بنویسم؟ گفت: هرطور صلاح می دونین اما بچه ام به شما میگه دکترخوبه چون تنها دکتری هستین که تا حالا براش آمپول ننوشته! 

۱۳۵. فشارسنجو که برداشتم مادر بچه گفت: میخواین فشارشو بگیرین؟ گفتم: بله. گفت: پس بالاخره به آرزوش رسید!  

۱۳۶. همکار خانممون (به درخواست یکی از دوستان به جای خانم همکارمون!) به مادر بچه گفت: شوهرتون سیگار هم می کشه؟ گفت: اون نون نمیخوره که پول خرج نشه سیگار بکشه؟!  

۱۳۷. داشتم یه مریضو می دیدم و یه مریض دیگه پشت در ایستاده بود. پیرزنه اومد از لای در منو نگاه کرد و به مریضی که پشت در بود گفت: باز هم این دکتره است؟ من قبلا پیشش اومدم. چیزی حالیش نیست اما دستش خیلی خوبه!  

۱۳۸. بچه گفت: من کپسول نمیخورم. گفتم: چرا؟ گفت: آخه میچسبه به دستهام!  

۱۳۹. به پیرزنه گفتم: توی خونه چه داروئی میخورین؟ گفت: قرص قند بزرگ و کوچیک، قرص فشار نارنجی، اسم بقیه شونو الان یادم نمیاد!  

۱۴۰. خانمه گفت: برای نوزادمون هنوز دفترچه نگرفتیم توی دفترچه خودم براش آزمایش زردی مینویسین؟ گفتم: باشه. گفت: باز هم مینویسین؟ آخه سه قلو هستن!  

۱۴۱. یکی از پرسنل درمونگاه با یه پیرزن اومد توی مطب و گفت: ایشون مادرم هستند. پیرزنه گفت: مایه خجالت!  

۱۴۲. مرده اومد توی مطب و گفت: ببخشید ببینید میشه این بخیه هارو بکشم؟ گفتم: کجاتونه؟ گفت: به پامه. بعد اول رفت در مطبو بست، بعد کمربندشو باز کرد و کمی شلوارشو پائین کشید و شروع کرد روی پاش دنبال زخمش گشتن اما پیداش نکرد. 

شلوارشو کمی پائین تر کشید و باز هم دنبال زخم گشت اما باز پیداش نکرد. کم کم شلوارشو کامل درآورد تا زخمشو پیدا کرد. روی مچ پاش!!  

۱۴۳. یه بچه یک ساله رو فرستادند پیشم چون دور سرش بزرگتر از حد معمول بود. به مادرش گفتم: بقیه بچه هاتون هم همین طورند؟ گفت: نه ولی میگن جد پدریش هم سرش بزرگ بوده!  

۱۴۴. پیرمرده گفت: فشارم چنده؟ گفتم: 14 گفت: پائینیش چنده؟ گفتم: هشت. گفت: اون وقت میانگینش چند میشه؟!  

۱۴۵. دختره گفت: چند روزه که سینوسهای «اتموئید» و «فرونتال»م درد میکنه (اسم دوتا از سینوسهای آدم) 

۱۴۶. (13+) دختره گفت: چند روزه که پریود و معده ام با هم قاطی شده!  

۱۴۷. به خانمه گفتم: دفترچه تون که برگ نداره. گفت: حالا یکی برام جور کن!  

۱۴۸. داشتم نسخه یه بچه رو مینوشتم. به پدرش گفتم: چند کیلو وزنشه؟ بچه رو بلند کرد و یه کم تکونش داد و گفت: حدود دوازده کیلو!  

۱۴۹. به پیرمرده گفتم: کاپشنتونو دربیارین تا فشارتونو بگیرم. گفت: کاپشنمو دربیارم یا آستینشو بزنم بالا؟ گفتم: خب اگه دوست دارین آستینشو بزنین بالا. گفت: آخه نمیره بالا!  

پ.ن۱: چند دقیقه پیش عمادو آوردم خونه. بهش میگم اونجا توی این چند ساعت چکار کردی؟ میگه: سی و دو بار کشتی کج توی کامپیوتر! 

پ.ن۲: درحال نوشتن این پست چشمم به پی نوشت ۲ این پست افتاد و یادم اومد که بعدا فهمیدیم موضوع کلا یه چیز دیگه بوده. اداره بیمه همچنان پولی نداده چون سرقت مسلحانه بوده و توی بیمه نامه سرقت مسلحانه قید نشده بوده! 

پ.ن۳: سرانجام پس از بحث و مذاکره فراوان (صدرحمت به مذاکرات ۱+۵) زمان و مکان دومین سفر خارجی ما مشخص شد. تابستون امسال به ..... (مکانشو نمینویسم کی میدونه شاید باز نظرمون عوض شد!) 

پ.ن۴: (ناراحت کننده) بهمن ماه سال پیش منو توی واحد اسناد شبکه بهداشت خواستند تا چندتا نسخه مو پیش از این که بفرستند اداره بیمه تائید کنم. یکی از پرسنل اونجا که توی دبیرستان با هم همکلاس بودیم بهم گفت: هروقت روز چهارم یا چهاردهم یا بیست و چهارم هرماه میشه و نوبت نسخه های تو میشه ما عزا میگیریم چون عدد چهارو خیلی بد مینویسی. گفتم: پس خدا به دادتون برسه سال نود و چهار داره شروع میشه. گفت: آره واقعا. هیچکدوممون فکر نمیکردیم که ایشون چند روز پیش از عید سکته کنه و بره اون دنیا! واقعا که دنیا وفا نداره! همین چند روز پیش هم اعلامیه آقای «ز» رو دیدم که توی دوران اینترنیم سرپرستار بخش فوریتها بود. اگه یادتون باشه توی خاطرات عهد عتیق درباره اش نوشتم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

؟

چهارشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 11:18 ب.ظ

همین الان پست گلچین خاطرات 101 تا 149 رو نوشتم و منتشر کردم اما نیستش! 

نه توی وبلاگ نه مدیریت یادداشتها 

من که حالشو ندارم دوباره بنویسمشون دست کم امشب! 

فردا هم که 24 ساعته شیفتم 

یه ایمیل برای بلاگ اسکای فرستادم ببینم چی میشه 

پی نوشت: یکی از دوستان یه کامنت گذاشتن و خواستن جوابشو خصوصی توی وبلاگشون بگذارم 

دوست عزیز وقتی وبلاگتون حذف شده چطور این کارو بکنم؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (149)

جمعه 21 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 03:39 ب.ظ

سلام 

1. خانمه با یه بچه حدودا ده ساله اومدن توی مطب و بچه نشست روی صندلی. به مادره گفتم: مشکلش چیه؟ گفت: اون قدر دهنش بو میده که معلمش از کلاس بیرونش میکنه توی راه که می اومدیم شیشه رو مجبور شدیم باز بگذاریم! 

2. مرده یه کارت صلاحیت بهداشتی برای مغازه اش گرفت. بعد گفت: من برای گرفتن یه کارت پدرم دراومد. شما چطور این همه درس خوندین دکتر شدین؟! 

3. به پیرمرده گفتم: کاپشنتونو دربیارین تا فشارتونو بگیرم. گفت: کاپشنمو دربیارم یا آستینشو بزنم بالا؟ گفتم: خب اگه دوست دارین آستینشو بزنین بالا. گفت: آخه نمیره بالا! 

4. داشتم برای یه پسر حدودا هجده ساله نسخه مینوشتم که مادرش گفت: قلیون (غلیون؟) هم می کشه. پسره گفت: نه نمی کشم. مادره گفت: پس لابد میخوریش! 

5. برای یه سرباز نسخه نوشتم. گفت: میشه برام یه استعلاجی هم بنویسین؟ فقط بی زحمت خوش خط بنویسین. دفعه پیش نتونستن خطتونو بخونن استعلاجی تونو قبول نکردن! 

6. پسره از لحظه ای که نشست روی صندلی گفت: برام آمپول ننویسینا! اما درنهایت اون قدر پدرش گفت: این تا آمپول نزنه خوب نمیشه که مجبور شدم یکی براش بنویسم. وقتی پسره بلند شد و خواهرش نشست روی صندلی بهم گفت: حالا که در حق من نامردی کردین باید در حق این هم نامردی کنین و براش آمپول بنویسین! 

7. نسخه دختره رو نوشتم که مادرش گفت: این یکی دخترم هم مریضه. گفتم: برای اون هم توی همین نسخه دارو بنویسم؟ گفت: نه بی زحمت بهم بگین تا برم براش یه ویزیت دیگه بگیرم! 

8. به مرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: صبح که از خواب بیدار شدم یه عطسه کردم گردنم گرفت! 

9. خانمه دخترشو آورده بود. بعد از نوشتن نسخه گفت: دخترم امسال کنکور داره. چطور درس بخونه تا پزشکی قبول بشه؟ گفتم: چی بگم؟ باید برین پیش متخصص این کار. گفت: دخترم اون قدر به پزشکی علاقه داره که شوهرم از همین حالا رفته تمام وسایل پزشکیو اصلشونو براش خریده! 

10. مرده گفت: من اومدم پیشتون فقط برای این که ازتون بپرسم با این زخم میتونم وضو بگیرم؟! 

11. خانمه گفت: این دفترچه ام فقط یه برگ دیگه داره. بی زحمت بکنینش وقتی دفترچه رو عوض کردم میارمش توش یه نسخه برام بنویسین! 

12. خانمه گفت: برام یه نوار قلب بنویسین. وقتی نوشتم گفت: حالا برم آزمایشگاه؟! 

پ.ن1: میگم حالا من دارم پیر میشم حواسم نیست هی میگم معتادنامه رو نوشتم تا بیشتر از سه تا پست خاطرات پشت سر هم نگذارم. آخه یکی از شما که جوونین و باهوشین و تحصیلکرده نباید میگفتین فقط دوتا پست خاطرات پشت سر هم گذاشته بودم نه سه تا؟! کل برنامه ریزی این وبلاگ به هم ریخت! 

پ.ن2: گه گاه پیش اومده که بعضی از دوستان کلا در این که این چیزهائی که من مینویسم واقعا اتفاق افتادن یا نه شک کردن. جهت اطلاع بهشون توصیه میکنم برای دیدن مشتی نمونه خروار به اینجا مراجعه کنن. 

پ.ن3: ساعت حدود یک صبح به عسل میگم: تو خوابت نمیاد؟ میگه: نه خوابم نمیاد ببین اینجوری نمیکنم. بعد تا جائی که میتونه دهنشو باز میکنه و چند ثانیه بعد می بنده!

پ.ن4: (بعدنوشت) از وقتی نوشتن این پستو شروع کردم هی به خودم گفتم توی پی نوشت های آخرش باید روز زنو تبریک بگم اما باز یادم رفت! باتشکر از دکتر سودای گرامی بابت یادآوری شون روز زن بر تمامی مادران و زنان کشورم مبارک

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

معتادنامه (6)

پنج‌شنبه 13 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 01:07 ق.ظ

سلام 

طبق قراری که با خودم گذاشتم یه پست غیر خاطراتی مینویسم. امیدوارم به اندازه من فکر نکنین که بیمزه اند! 

1. به پسره که تازه میخواست توی مرکز ترک اعتیاد پرونده درست کنه گفتم: اصلا چرا معتاد شدی؟ گفت: از بی پولی و بدبختی اعصابم خرد بود. یک ساعت بعد همین سوالو از یکی دیگه پرسیدم گفت: توی دبیرستان بابام اونقدر بهم پول توجیبی میداد که نمیدونستم چکارش کنم رفتم تریاک خریدم! 

2. خانمی که توی مرکز نزدیکمون کار میکنه ازم پرسید: شما توی درمونگاه .... هم شیفت میدین؟ گفتم: بله چطور؟ گفت: پس خودتون بودین شش سال پیش که داداشم توی درمونگاه مرد. وقتی ما گریه می کردیم شما چقدر آروم بودین! 

3. آقای پرستار مرکزمون به پسره گفت: خونواده ات میدونن درحال ترکی؟ گفت: اصلا نمیدونن من معتاد بودم. فکر می کنن این شربتو هم برای ناراحتی کلیه ام میخورم! 

4. مرده گفت: میشه توی متادون آب ریخت و خوردش یا اثرش از بین میره؟! 

5. مرده یه بیمار قدیمی مرکز بود که شربتشو با تخفیف می گرفت. یه روز دوسه تا شربت گرفت و رفت بیرون. چند دقیقه بعد دوباره برگشت و چندتا شربت دیگه گرفت. آقای پرستار مرکزمون گفت: تو که همین الان شربت گرفتی! مرده گفت: من یه سی سی شونو هم نمیخورم! آقای پرستار مرکزمون کنجکاو شد و دنبالش رفت بیرون و وقتی برگشت گفت: داشت اون بیرون شربتهارو به چندتا معتاد دیگه میفروخت! به اندازه تخفیفش هم سود میکرد! 

6. مدتی بود که چند نفر از معتادین محترم می اومدند و می گفتند: شربتی که به ما دادین توش آبه! بعد از کلی بررسی فهمیدیم بعضی ها میان و دوتا شربت میگیرن و بعد یه شیشه آب میدن و میگن: حواسمون نبود پول کم آوردیم فقط یه شیشه میبریم! 

7. (18+) خانمی که توی مرکز نزدیکمون کار میکنه صدام کرد و گفت: تو آقای .... رو میشناختی که مریض ما بود؟ گفتم: نه چطور؟ گفت: چند روز پیش دونفر رفتن اداره پلیس و خودشونو تسلیم کردن و گفتن: ما رفته بودیم خونه آقای ..... شیشه می کشیدیم که یکدفعه دیدیم یه گوسفند اومد توی اتاق. گرفتیمش و سرشو بریدیم و تکه تکه اش کردیم. وقتی حالمون سر جاش اومد دیدیم صاحبخونه بوده! 

8. مرده اومد توی مرکز و گفت: دنبال کار میگردم. گفتم: مدرکتون چیه؟ گفت: لیسانس پیشگیری از اعتیاد دارم. (خنده دار نبود اما پیشگیری کجا درمان کجا؟) 

9. نوروز سال پیش صاحب مرکز برای عید یه جعبه گز بهمون عیدی داد. امسال عیدیش تبدیل شد به یه دونه کیک! 

10. مدتی بود که آقای پرستار مرکزمون می گفت: از عید دیگه نمیام سر کار تا این که یه روز نزدیک عید یه نفر اومد و گفت: گفتن بیام کارتونو یاد بگیرم بعد از عید به جاتون بیام. آقای پرستار مرکزمون هم فرمودند: نه خودم میام. و دیگه مثل بچه آدم اومد سر کار! 

11. مرده اومد توی مرکز و گفت: شما اینجا دکتر دارین؟ گفتم: بفرمائین. گفت: من امروز نرفتم سر کار میشه یه گواهی برام بنویسین؟! 

12. (13+) آقای دکتر مرکز نزدیکمون روز بیست و هشتم اسفند ازدواج کرد. دو روز پیش بهم گفت: چرا متاهل ها میگن ازدواج بده؟ به من که تا حالا خیلی هم خوش گذشته! 

پ.ن1: (14+) فکرشو هم نمیکردم بعضی ها اون جوک عهد دقیانوسی که توی پست قبل بهش اشاره کردم نشنیده باشن. اما ظاهرا تعدادشون هم کم نیست. پس اون ورژنیشو که من شنیدم اینجا میگذارم: 

یارو میمیره. بهش میگن: طبق اعمالت تو میری جهنم. اما چون چندتا کار خوب هم انجام دادی میگذاریم خودت انتخاب کنی که جهنم ایرانی بری یا اروپائی. یارو هم میگه من یه عمر دوست داشتم برم اروپا و نشد. حالا دست کم بریم جهنم اروپائی. 

وقتی میره میبینه سر هر ساعت میان و یه مقدار قیرو داغ میکنن و یه قیف میگذارن انتهای دستگاه گوارششون (!) و قیرو خالی میکنن اونجا. بعد از چند هفته یارو به خدا میگه: میشه چند روز برم جهنم ایرانی به اقوامم سر بزنم؟ وقتی بهش اجازه میدن و میره میبینه همه خوش و خرم نشستن دور هم! میگه: پس اینجا خبری از قیف و قیر نیست؟ میگن: چرا اما یه روز قیف نیست، یه روز قیر نیست، یه روز مسئولش نیست امضا کنه، یه روز ما مرخصی هستیم، .... 

پ.ن2: سه روز پیش بعد از چند ماه عسلو بردم پارک. فقط از کنار تاب می دوید کنار سرسره بعد از اونجا کنار الاکلنگ (؟) و دوباره کنار تاب. سوار هیچکدوم هم نشد! فکر کنم دوران پارک رفتن عسل هم داره به سر میرسه!

برچسب‌ها: معتادنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (148)

جمعه 29 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 11:04 ق.ظ

سلام 

1. خانمه گفت: برام دوتا آمپول 6.3.3 بنویسین. شوهرش گفت: نه یه پنادر براش بنویس. وگرنه این یکیو امروز میزنیم برای دومیش اینجا یه روز قیف نیست یه روز قیر نیست ....! 

2. به پیرمرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: چند روزه که احساس می کنم یه چیزی توی بدنم کمه! 

3. به خانمه گفتم: توی خونه هیچ داروئی مصرف کردین؟ گفت: آره! یه قرصی هست جدیدا اومده برای سرماخوردگی .... آهان ادالت کلد! 

4. این یکی ربطی به مریض نداره. خنده ام گرفت وقتی دیدم خانمه جواب آزمایششو آورد و دیدم نوشته: تست بارداری. نتیجه: مثبت. میزان طبیعی: منفی! 

5. مرده گفت: رفتم آزمایش حالا میبینم کراتینینم خیلی بالاست. گفتم: مگه چقدره؟ گفت: حداکثر مقدار طبیعیشو زده یک و دو دهم مال من یک و پونزده صدمه! 

6. خانمه دخترشو آورده بود. گفتم: مشکلشون چیه؟ مادره گفت: معده اش درد میکنه. بعد یهو به دخترش گفت: به من چه؟ خودت بگو مگه بچه ای؟! 

7. به مرده گفتم: قدتون چقدره تا توی فرم بهداشت حرفه ای تون بنویسم؟ گفت: سال پیش 175 سانت بود حالا رو نمیدونم! 

8. خانمه گفت: آب دهنمو که قورت میدم همه جای بدنم درد میکنه! 

9. خانمه به یه خانم دیگه گفت: من برم ببینم قدم چقدره تو هم برو ببین سنت چقدره؟! 

10. کاردان بهداشتیمون گوشیشو داد دستم و گفت: دکتر شرمنده من عجله دارم میشه تا این فرمهارو پر میکنم اینو که میگم برای خانمم توی اس ام اس بنویسین؟! بعد که نوشتم گفت: حالا خانمم میتونه خط شمارو توی اس ام اس بخونه؟! 

11. خانمه نوزادشو آورده بود. معاینه کردم و گفتم: کاملا سالمه. گفت: اون وقت طوری نیست ببریمش پیش متخصص اون هم ببینه؟! 

12. داشتم نسخه یه بچه رو مینوشتم. به پدرش گفتم: چند کیلو وزنشه؟ بچه رو بلند کرد و یه کم تکونش داد و گفت: حدود دوازده کیلو! 

پ.ن1: این پست قرار بود چند روز پیش نوشته بشه و امروز فقط یه سال نو مبارک بنویسم اما یهو باران کار و خونه تکونی و شیفت و .... باریدن گرفت و نشد! 

پ.ن2: اگه امروز فقط یه سال نو مبارک مینوشتم بعدش با خیال راحت یه پست خاطرات دیگه میگذاشتم اما حالا دیگه نمیشه چون باخودم قرار گذاشتم بیشتر از سه تا پست خاطرات پشت سر هم نگذارم! 

پ.ن3: پزشک خانواده یکی از روستاهای دورافتاده تعریف میکرد: برای عید پارسال تصمیم گرفتم برم یه جائی که دست کم چند روز از دست مردم پرتوقع اینجا راحت باشم. یه تور گرفتم و ایام نوروزو رفتم سنگاپور. داشتم توی خیابونهای اونجا قدم میزدم که یکی زد پشت شونه ام و گفت: دکتر! مریضهارو ول کردی به امان خدا و داری برای خودت میگردی؟!! 

پ.ن4: به درخواست دوستان میخواستم این پست از عماد بنویسم که یهو یادم افتاد یه جمله قصارش از چند ماه پیش مونده و ننوشتم! شهریورماه که کیش بودیم، توی یکی از نمایشهای طنز مجری عمادو صدا کرد و او هم رفت روی صحنه. مجری ازش پرسید: ازکجا اومدین کیش؟ عماد هم اسم یه شهر دیگه رو گفت! وقتی اومد پیشمون گفتیم: چرا اسم یه شهر دیگه رو گفتی؟ گفت: خب برنامه طنز بود دیگه من هم برای خنده گفتم! 

پ.ن5: سال نو بر همه دوستان مبارک فقط من هنوز نمیدونم از ساعت دوازده شب تا زمان سال تحویل چه سالیه؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (147)

دوشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 11:47 ب.ظ

سلام 

1. نسخه بچه رو نوشتم. از روی صندلی بلند شد و مادرش نشست روی صندلی و شروع کرد به گفتن مشکلش. در همون حال بچه آروم آروم به میز نزدیک شد و یه چوب آبسلانگ از روی میز برداشت و گذاشت توی جیبش! هم خنده ام گرفته بود و هم روم نمیشد برای یه تکه چوب چیزی بگم. 

2. به پیرزنه گفتم: دیگه مشکلی نداشتین؟ دخترش گفت: آبریزش بینی هم داره. وقتی نسخه شو نوشتم و رفتند بیرون پیرزنه به دخترش گفت: چرا گفتی آبریزش بینی دارم؟ قرصشو که توی خونه داریم! 

3. پیرزنه گفت: چرا من هروقت تو رو میبینم یاد پسرعموم میفتم؟! 

4. خانمه برای بچه اش ویزیت گرفته بود تا صلاحیتشو برای شرکت توی مسابقات ورزشی تائید کنم. گفتم: حالا که ویزیت گرفتین چه داروئی توی خونه لازم دارین تا بنویسم؟ گفت: هر داروئی که شما بنویسین! 

5. پیرمرده با درد سینه اومد و گفت: لطفا بگین ازم نوار قلب بگیرن. الان توی خیابون دیدم که خواهرزاده ام تصادف کرد. رفتم بهشون خبر دادم و اومدم اینجا. مسئول تزریقات مرکز درحال گرفتن نوار قلب بود که یه پیرزن اومد توی درمونگاه و شروع کرد به دادن انواع ناسزاها به پیرمرد که روی تخت خوابیده بود. گفتم: جریان چیه؟ گفتند: این مادر پسریه که تصادف کرده به برادرش میگه تو دروغ میگی که پسرم تصادف کرده! 

6. مرده گفت: از صبح دلم درد میکرد اما نیم ساعت پیش استفراغ یه حالی بهم داد! 

7. (13+) مرده اومد با شکایت از این که با یکی دعواش شده و طرف با لگد زده توی ب.ی.ض.ه اش. براش سونوگرافی نوشتم. جوابشو که آورد دیدم تومور نشون داده! فرستادمش پیش جراح. 

8. (18+) خانمه با عفونت ادراری اومده بود. به شوهرش گفت: داروهائی که مصرف کردم و خوب نشدم توی ماشینه برو بیارشون. وقتی شوهرش رفت خانمه به من گفت: میدونین مشکل من چیه؟ شوهرمو فرستادم بیرون تا بهتون بگم شوهرم بعد از س.ک.س خودشو نمیشوره و من ناراحتم. بی زحمت وقتی اومد بهش بگین خودشو بشوره! (خدائیش هرچقدر سعی کردم روم نشد چیزی بهش بگم) 

9. خانمه گفت: بچه ام ریتالین میخوره اما بهتر نشده. گفتم: خب ببرینش پیش دکتر خودش. شاید قرصهاشو زیاد کنن. گفت: این همه دارو داره میخوره این قرصشو هم زیاد کنن؟ گفتم: خب حالا شاید هم داروهاشو کم کردن. گفت: با این قرصها هم بهتر نشده اون وقت کمش کنن؟! 

10. به خانمه گفتم: دفترچه تون که برگ نداره. گفت: حالا یکی برام جور کن! 

11. به مرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: میخواستم یه چوبو بشکنم که صدا کرد. البته پام نه چوب! 

12. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: خوابش خیلی سنگینه یه چیزی بدین خوابش سبک بشه! 

پ.ن1: توی یه گروه وایبری بودم که چند پزشک از شهرهای مختلف کشور درستش کردن. یکی از حاضرین در گروه جمله ای گفت که احساس کردم توی یه وبلاگ خوندمش. به طور خصوصی ازشون پرسیدم: شما نویسنده وبلاگ ..... نیستین؟ گفت: چرا! ایشون هم از روی شهرم منو شناخت! گفتم: وبلاگمو لو بدی وبلاگتو لو میدم! واقعا که دنیا چقدر کوچیکه! 

پ.ن2: کسی میدونه اسم دخترانه «شوبو» متعلق به کدوم قوم ایرانیه؟ 

پ.ن3: عسل میگه: بابا نرو سر کار. میگم: باید برم سر کار که بهم پول بدن. میگه: خب میریم از مغازه پول میخریم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (7)

جمعه 1 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 01:46 ق.ظ

سلام 

تابستون همین امسال بود و من شیفت صبح درمونگاه بودم. ساعت حدود دوازده ظهر بود و حمله مریضها تازه تموم شده بود. از روی صندلی بلند شدم تا سری به اتاق استراحت بزنم که یه نفر وارد مطب شد. یه لحظه فکر کردم که خانم دکتر «م» دندونپزشک جدید مرکزه که اومده پاس شیرشو توی دفتر حضور و غیاب بنویسه و بره. اما چشمم به یه پیرزن چاق افتاد که به نسبت سنش خیلی خوب راه می رفت و کاملا سرحال بود. 

پیرزن جلو اومد و روی صندلی نشست و دفترچه بیمه شو روی میز گذاشت. یه چادر رنگی روی سرش بود که به جرات میتونستم بگم توی چندسالی که از عمرش میگذره اتو نشده. گرچه تابستون بود و هوا گرم، یه ژاکت بافتنی تنش بود که گرچه رنگش روشن بود اما چندین و چند لکه به رنگهای مختلف روی اون به چشم میخورد. یکی دو پارگی هرکدوم به طول حدود ده سانتیمتر هم روی ژاکت دیده میشد که پوست بدن پیرزن از داخل یکی از اونها به وضوح مشخص بود. چند تار موی به هم چسبیده و کثیف هم از یکی دو قسمت از زیر روسریش بیرون اومده بود که معلوم نبود چند روزه رنگ حمامو به خودشون ندیدن. 

به نظر سنش حدود شصت تا شصت و پنج سال بود برای همین وقتی یه نگاه به دفترچه بیمه اش انداختم و دیدم متولد 1312 است یه لحظه جا خوردم. پیرزن کاملا شمرده و آروم شروع به گفتن مشکلاتش کرد. یه شرح حال کامل ازش گرفتم و نسخه شو نوشتم و دادم دستش. پیرزن گفت: ویزیتشو رایگان کردی؟ گفتم: نه چرا باید رایگان میکردم؟ پرسنلین؟ گفت: نه اما خدا میدونه که ندارم. آدم دردشو به کی بگه؟ میدونی چند ساله که بیوه شدم؟ اگه بدونی دخترهامو با چه بدبختی به دندون گرفتم و بزرگشون کردم؟ تو اصلا میدونی من چرا توی این تابستون این لباسو پوشیدم؟ میدونی چقدر به مرده شور التماس کردم تا این لباسو از تن یه مرده درآورد و بهم داد؟ ... 

پیرزن ساکت شد و دیگه تنها صدائی که به گوش میرسید صدای گریه اش بود. نمیخواستم بیشتر از این جلوی من خجالت بکشه. دفترچه شو برداشتم و ویزیتشو رایگان کردم و بهش دادم. اون هم بعد از کلی تشکر و دعا به جون من و خونواده ام از مطب خارج شد. 

چند دقیقه بعد یکی از پرسنل درمونگاه اومد توی مطب و گفت: دکتر! شما ویزیت این پیرزن که الان اومدو رایگان کردین؟ چرا؟ گفتم: خب پول نداشت بیچاره. پرسنل چشمهاش گرد شد و گفت: پول نداره؟ وقتی شوهرش مرد هرچقدر مال و اموال داشت بالا کشید. میدونی همین الان چندتا خونه و مغازه توی همین شهر داره که آخر هرماه میره و کرایه هاشونو جمع می کنه؟! 

یه لحظه سر جام خشک شدم. قبلا هم آدم خسیس دیده بودم اما این یکی واقعا نوبرش بود. 

واقعا این پیرزن فکر میکرد تا چند سال دیگه فرصت لذت بردن از زندگیش و استفاده از پولهاشو داره؟ اصلا تعجب نمیکردم اگه میشنیدم همون دخترهائی که ازشون تعریف میکرد آرزوی مرگشو دارن تا به ارثشون برسن و بتونن راحت زندگی کنن. 

پرسنلمون بیرون رفت و یه نفر دیگه وارد مطب شد. این بار دیگه خانم دکتر «م» بود. 

پ.ن1: واقعا هیچوقت این افرادو درک نکردم. چه به اون جهان اعتقاد داشته باشیم و چه نه، جمع کردن این پولها عملا بی فایده است. 

پ.ن2: دوست مجازی گرامی خانم دکتر نفیس! خوشحالم که از اون بیماری سخت نجات پیدا کردین و باز به عنوان یه پزشک در اون بیمارستان هستین نه به عنوان بیمار. (لطفا نپرسین از کجا فهمیدم چون نمیتونم بهتون بگم!)

پ.ن3: امروز حقوق بهمن ماهو به حسابمون ریختن با همون مبلغ همیشگی. وقتی سراغ اون مبلغ مربوط به خبره شدنمو گرفتم گفتند: پول مربوط به سال پیش که رفته جزء دیون! این مدت هم پزشک خانواده شدین که چون حقوق پزشک خانواده درنهایت مشخصه عملا فرقی براتون نمیکنه. فقط میمونه اون چندماهی که توی امساله و پزشک خانواده نبودین. اگه تا قبل از پایان سال جواب خبره شدنتون از تهران بیاد و پول های این چندماه هم نره جزء دیون یه حکم جدید براتون میزنیم تا پولتونو بگیرین! گفتم: حالا مبلغش چقدر هست؟ گفتند: ماهی هشتاد نود هزار تومن! 

پ.ن4: عسل رفته توی دستشوئی که یهو میگه: باباااااا بیاااااااا بابااااااااا 

رفتم توی دستشوئی و میگم: چیه؟ چرا داد میزنی؟ میگه: یه مورچه توی دستشوئیه. میگم: خب؟ چکارش کنم؟ میگه: خب بیا بشورش میخواد بره خونه شون!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (146)

سه‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 12:04 ق.ظ

سلام 

1. مرده بچه شو آورده بود و گفت: براش شربت استامینوفن ننویسین برای من هم به درد نخورد چه برسه به بچه! 

2. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: گوشم هم درد می کنه. وقتی اتوسکوپ (وسیله معاینه گوش) رو برداشتم تا گوششو ببینم گفت: اگه توی گوش خیلی ها رفته نمیخوام بکنیش توی گوشم! 

3. به خانمه گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: من میگرن دارم. هیچ داروئی هم براش فایده نداره هربار باید دردشو بکشم تا تموم بشه! 

4. به دختره گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: اسهال دارم و سرماخوردگی. گفتم: از کی؟ گفت: اسهال از سه ماه پیش، سرماخوردگی که از یک سال هم بیشتره! 

5. به پیرمرده گفتم: فشارتون پائینه. همراهش گفت: از چربیش که رفته بالا نیست؟! 

6. (13+) دختره گفت: چند روزه که پریود و معده ام با هم قاطی شده! 

7. نسخه مرده رو نوشتم و از مطب رفت بیرون و یه پیرمرد اومد و نشست روی صندلی. تا اومد حرف بزنه مرده برگشت توی مطب و گفت: مسئول داروخونه میگه این قرصو نداره میشه عوضش کنین؟ عوضش کردم و رفت. باز پیرمرده خواست حرف بزنه که مرده اومد و گفت: ببخشید همه این آمپولو باید به بچه ام بزنم یا نصفشو؟ گفتم: نصفشو. وقتی رفت بیرون به پیرمرده گفتم: بفرمائین. گفت: صبر کن ببینم دیگه نمیخواد بیاد تو؟! 

8. به مرده گفتم: دفترچه تونو برای کدوم متخصص مهر کنم؟ گفت: متخصص ادرار! 

9. پیرمرده گفت: چند روزه که چشمهام شرمشون میاد ببینه! 

10. (18+) خانم مسئول تزریقات بهم گفت: اگه یه روانی پیدا بشه به اتاق ما حمله کنه ما چکار میتونیم بکنیم؟ در که باز میشه جلو ما فقط یه پرده است که اون هم پاره است! 

11. نسخه پیرمرده رو که نوشتم گفت: من هر روز شمارو سر نماز دعا میکنم. اسم 121 دکترو که از اول عمرم تا حالا برام نسخه های خوبی نوشتن یادداشت کردم و هرروز دعاشون می کنم. اولیشون هم دکتر سمیعیه که 45 سال پیش (مطمئن نیستم دقیقا همین عددو گفت یا نه؟) توی شمال منو عمل کرد!  

12. دوتا خانم با هم اومدن توی مطب. اولیو معاینه کردم و موقع نوشتن نسخه گفت: من بچه هم شیر میدم. بعد نفر دوم نشست روی صندلی و گفت: من هم درست مثل اون خانمم اما بچه شیر نمیدم! 

پ.ن1: یه زمانی دوستی جزء لینکهای من بود که یه روز متوجه شدم وبلاگشون حذف شده. چند ماه بعد تصادفا وبلاگ جدیدشونو پیدا کردم و براشون کامنت گذاشتم که گفتند من مطمئنم که براتون پیام خصوصی گذاشته بودم و آدرس جدیدمو بهتون گفتم. حالا مجددا وبلاگ ایشون حذف شده. اگه دارن اینجارو میخونن من آدرس دیگه ای ازشون دریافت نکردم. 

پ.ن2: سرانجام کارهای مربوط به خبره شدنمو انجام دادم. اما وقتی مدارکو به شبکه تحویل دادم متوجه شدم که من دی ماه سال پیش واجد شرایط شده بودم! وقتی اعتراض کردم قول دادند که با حقوق بهمن مابه التفاوت این یک سالو هم بهم بدن! (با حقوق بهمن و عیدی با هم چه شود!)

پ.ن3: چند دقیقه پیش 90 تازه شروع شده بود که عسل از خواب بیدار شد و اومد پیشم و گفت: میخوام سی دی ببینم. گفتم: سی دی چیو میخوای؟ گفت: حالا صبرکن فوتبال تموم بشه! وقتی هم براش سی دی گذاشتم پاشد و رفت! (میخواستم امشب یه چیز دیگه از عسل بنویسم که موند برای پست بعد)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       32    >>

Homepage


Checkpagerank.net