X
تبلیغات
کلینیک طب سوزنی

خاطرات (از نظر خودم) جالب (147)

دوشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 11:47 ب.ظ

سلام 

1. نسخه بچه رو نوشتم. از روی صندلی بلند شد و مادرش نشست روی صندلی و شروع کرد به گفتن مشکلش. در همون حال بچه آروم آروم به میز نزدیک شد و یه چوب آبسلانگ از روی میز برداشت و گذاشت توی جیبش! هم خنده ام گرفته بود و هم روم نمیشد برای یه تکه چوب چیزی بگم. 

2. به پیرزنه گفتم: دیگه مشکلی نداشتین؟ دخترش گفت: آبریزش بینی هم داره. وقتی نسخه شو نوشتم و رفتند بیرون پیرزنه به دخترش گفت: چرا گفتی آبریزش بینی دارم؟ قرصشو که توی خونه داریم! 

3. پیرزنه گفت: چرا من هروقت تو رو میبینم یاد پسرعموم میفتم؟! 

4. خانمه برای بچه اش ویزیت گرفته بود تا صلاحیتشو برای شرکت توی مسابقات ورزشی تائید کنم. گفتم: حالا که ویزیت گرفتین چه داروئی توی خونه لازم دارین تا بنویسم؟ گفت: هر داروئی که شما بنویسین! 

5. پیرمرده با درد سینه اومد و گفت: لطفا بگین ازم نوار قلب بگیرن. الان توی خیابون دیدم که خواهرزاده ام تصادف کرد. رفتم بهشون خبر دادم و اومدم اینجا. مسئول تزریقات مرکز درحال گرفتن نوار قلب بود که یه پیرزن اومد توی درمونگاه و شروع کرد به دادن انواع ناسزاها به پیرمرد که روی تخت خوابیده بود. گفتم: جریان چیه؟ گفتند: این مادر پسریه که تصادف کرده به برادرش میگه تو دروغ میگی که پسرم تصادف کرده! 

6. مرده گفت: از صبح دلم درد میکرد اما نیم ساعت پیش استفراغ یه حالی بهم داد! 

7. (13+) مرده اومد با شکایت از این که با یکی دعواش شده و طرف با لگد زده توی ب.ی.ض.ه اش. براش سونوگرافی نوشتم. جوابشو که آورد دیدم تومور نشون داده! فرستادمش پیش جراح. 

8. (18+) خانمه با عفونت ادراری اومده بود. به شوهرش گفت: داروهائی که مصرف کردم و خوب نشدم توی ماشینه برو بیارشون. وقتی شوهرش رفت خانمه به من گفت: میدونین مشکل من چیه؟ شوهرمو فرستادم بیرون تا بهتون بگم شوهرم بعد از س.ک.س خودشو نمیشوره و من ناراحتم. بی زحمت وقتی اومد بهش بگین خودشو بشوره! (خدائیش هرچقدر سعی کردم روم نشد چیزی بهش بگم) 

9. خانمه گفت: بچه ام ریتالین میخوره اما بهتر نشده. گفتم: خب ببرینش پیش دکتر خودش. شاید قرصهاشو زیاد کنن. گفت: این همه دارو داره میخوره این قرصشو هم زیاد کنن؟ گفتم: خب حالا شاید هم داروهاشو کم کردن. گفت: با این قرصها هم بهتر نشده اون وقت کمش کنن؟! 

10. به خانمه گفتم: دفترچه تون که برگ نداره. گفت: حالا یکی برام جور کن! 

11. به مرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: میخواستم یه چوبو بشکنم که صدا کرد. البته پام نه چوب! 

12. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: خوابش خیلی سنگینه یه چیزی بدین خوابش سبک بشه! 

پ.ن1: توی یه گروه وایبری بودم که چند پزشک از شهرهای مختلف کشور درستش کردن. یکی از حاضرین در گروه جمله ای گفت که احساس کردم توی یه وبلاگ خوندمش. به طور خصوصی ازشون پرسیدم: شما نویسنده وبلاگ ..... نیستین؟ گفت: چرا! ایشون هم از روی شهرم منو شناخت! گفتم: وبلاگمو لو بدی وبلاگتو لو میدم! واقعا که دنیا چقدر کوچیکه! 

پ.ن2: کسی میدونه اسم دخترانه «شوبو» متعلق به کدوم قوم ایرانیه؟ 

پ.ن3: عسل میگه: بابا نرو سر کار. میگم: باید برم سر کار که بهم پول بدن. میگه: خب میریم از مغازه پول میخریم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (7)

جمعه 1 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 01:46 ق.ظ

سلام 

تابستون همین امسال بود و من شیفت صبح درمونگاه بودم. ساعت حدود دوازده ظهر بود و حمله مریضها تازه تموم شده بود. از روی صندلی بلند شدم تا سری به اتاق استراحت بزنم که یه نفر وارد مطب شد. یه لحظه فکر کردم که خانم دکتر «م» دندونپزشک جدید مرکزه که اومده پاس شیرشو توی دفتر حضور و غیاب بنویسه و بره. اما چشمم به یه پیرزن چاق افتاد که به نسبت سنش خیلی خوب راه می رفت و کاملا سرحال بود. 

پیرزن جلو اومد و روی صندلی نشست و دفترچه بیمه شو روی میز گذاشت. یه چادر رنگی روی سرش بود که به جرات میتونستم بگم توی چندسالی که از عمرش میگذره اتو نشده. گرچه تابستون بود و هوا گرم، یه ژاکت بافتنی تنش بود که گرچه رنگش روشن بود اما چندین و چند لکه به رنگهای مختلف روی اون به چشم میخورد. یکی دو پارگی هرکدوم به طول حدود ده سانتیمتر هم روی ژاکت دیده میشد که پوست بدن پیرزن از داخل یکی از اونها به وضوح مشخص بود. چند تار موی به هم چسبیده و کثیف هم از یکی دو قسمت از زیر روسریش بیرون اومده بود که معلوم نبود چند روزه رنگ حمامو به خودشون ندیدن. 

به نظر سنش حدود شصت تا شصت و پنج سال بود برای همین وقتی یه نگاه به دفترچه بیمه اش انداختم و دیدم متولد 1312 است یه لحظه جا خوردم. پیرزن کاملا شمرده و آروم شروع به گفتن مشکلاتش کرد. یه شرح حال کامل ازش گرفتم و نسخه شو نوشتم و دادم دستش. پیرزن گفت: ویزیتشو رایگان کردی؟ گفتم: نه چرا باید رایگان میکردم؟ پرسنلین؟ گفت: نه اما خدا میدونه که ندارم. آدم دردشو به کی بگه؟ میدونی چند ساله که بیوه شدم؟ اگه بدونی دخترهامو با چه بدبختی به دندون گرفتم و بزرگشون کردم؟ تو اصلا میدونی من چرا توی این تابستون این لباسو پوشیدم؟ میدونی چقدر به مرده شور التماس کردم تا این لباسو از تن یه مرده درآورد و بهم داد؟ ... 

پیرزن ساکت شد و دیگه تنها صدائی که به گوش میرسید صدای گریه اش بود. نمیخواستم بیشتر از این جلوی من خجالت بکشه. دفترچه شو برداشتم و ویزیتشو رایگان کردم و بهش دادم. اون هم بعد از کلی تشکر و دعا به جون من و خونواده ام از مطب خارج شد. 

چند دقیقه بعد یکی از پرسنل درمونگاه اومد توی مطب و گفت: دکتر! شما ویزیت این پیرزن که الان اومدو رایگان کردین؟ چرا؟ گفتم: خب پول نداشت بیچاره. پرسنل چشمهاش گرد شد و گفت: پول نداره؟ وقتی شوهرش مرد هرچقدر مال و اموال داشت بالا کشید. میدونی همین الان چندتا خونه و مغازه توی همین شهر داره که آخر هرماه میره و کرایه هاشونو جمع می کنه؟! 

یه لحظه سر جام خشک شدم. قبلا هم آدم خسیس دیده بودم اما این یکی واقعا نوبرش بود. 

واقعا این پیرزن فکر میکرد تا چند سال دیگه فرصت لذت بردن از زندگیش و استفاده از پولهاشو داره؟ اصلا تعجب نمیکردم اگه میشنیدم همون دخترهائی که ازشون تعریف میکرد آرزوی مرگشو دارن تا به ارثشون برسن و بتونن راحت زندگی کنن. 

پرسنلمون بیرون رفت و یه نفر دیگه وارد مطب شد. این بار دیگه خانم دکتر «م» بود. 

پ.ن1: واقعا هیچوقت این افرادو درک نکردم. چه به اون جهان اعتقاد داشته باشیم و چه نه، جمع کردن این پولها عملا بی فایده است. 

پ.ن2: دوست مجازی گرامی خانم دکتر نفیس! خوشحالم که از اون بیماری سخت نجات پیدا کردین و باز به عنوان یه پزشک در اون بیمارستان هستین نه به عنوان بیمار. (لطفا نپرسین از کجا فهمیدم چون نمیتونم بهتون بگم!)

پ.ن3: امروز حقوق بهمن ماهو به حسابمون ریختن با همون مبلغ همیشگی. وقتی سراغ اون مبلغ مربوط به خبره شدنمو گرفتم گفتند: پول مربوط به سال پیش که رفته جزء دیون! این مدت هم پزشک خانواده شدین که چون حقوق پزشک خانواده درنهایت مشخصه عملا فرقی براتون نمیکنه. فقط میمونه اون چندماهی که توی امساله و پزشک خانواده نبودین. اگه تا قبل از پایان سال جواب خبره شدنتون از تهران بیاد و پول های این چندماه هم نره جزء دیون یه حکم جدید براتون میزنیم تا پولتونو بگیرین! گفتم: حالا مبلغش چقدر هست؟ گفتند: ماهی هشتاد نود هزار تومن! 

پ.ن4: عسل رفته توی دستشوئی که یهو میگه: باباااااا بیاااااااا بابااااااااا 

رفتم توی دستشوئی و میگم: چیه؟ چرا داد میزنی؟ میگه: یه مورچه توی دستشوئیه. میگم: خب؟ چکارش کنم؟ میگه: خب بیا بشورش میخواد بره خونه شون!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (146)

سه‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 12:04 ق.ظ

سلام 

1. مرده بچه شو آورده بود و گفت: براش شربت استامینوفن ننویسین برای من هم به درد نخورد چه برسه به بچه! 

2. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: گوشم هم درد می کنه. وقتی اتوسکوپ (وسیله معاینه گوش) رو برداشتم تا گوششو ببینم گفت: اگه توی گوش خیلی ها رفته نمیخوام بکنیش توی گوشم! 

3. به خانمه گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: من میگرن دارم. هیچ داروئی هم براش فایده نداره هربار باید دردشو بکشم تا تموم بشه! 

4. به دختره گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: اسهال دارم و سرماخوردگی. گفتم: از کی؟ گفت: اسهال از سه ماه پیش، سرماخوردگی که از یک سال هم بیشتره! 

5. به پیرمرده گفتم: فشارتون پائینه. همراهش گفت: از چربیش که رفته بالا نیست؟! 

6. (13+) دختره گفت: چند روزه که پریود و معده ام با هم قاطی شده! 

7. نسخه مرده رو نوشتم و از مطب رفت بیرون و یه پیرمرد اومد و نشست روی صندلی. تا اومد حرف بزنه مرده برگشت توی مطب و گفت: مسئول داروخونه میگه این قرصو نداره میشه عوضش کنین؟ عوضش کردم و رفت. باز پیرمرده خواست حرف بزنه که مرده اومد و گفت: ببخشید همه این آمپولو باید به بچه ام بزنم یا نصفشو؟ گفتم: نصفشو. وقتی رفت بیرون به پیرمرده گفتم: بفرمائین. گفت: صبر کن ببینم دیگه نمیخواد بیاد تو؟! 

8. به مرده گفتم: دفترچه تونو برای کدوم متخصص مهر کنم؟ گفت: متخصص ادرار! 

9. پیرمرده گفت: چند روزه که چشمهام شرمشون میاد ببینه! 

10. (18+) خانم مسئول تزریقات بهم گفت: اگه یه روانی پیدا بشه به اتاق ما حمله کنه ما چکار میتونیم بکنیم؟ در که باز میشه جلو ما فقط یه پرده است که اون هم پاره است! 

11. نسخه پیرمرده رو که نوشتم گفت: من هر روز شمارو سر نماز دعا میکنم. اسم 121 دکترو که از اول عمرم تا حالا برام نسخه های خوبی نوشتن یادداشت کردم و هرروز دعاشون می کنم. اولیشون هم دکتر سمیعیه که 45 سال پیش (مطمئن نیستم دقیقا همین عددو گفت یا نه؟) توی شمال منو عمل کرد!  

12. دوتا خانم با هم اومدن توی مطب. اولیو معاینه کردم و موقع نوشتن نسخه گفت: من بچه هم شیر میدم. بعد نفر دوم نشست روی صندلی و گفت: من هم درست مثل اون خانمم اما بچه شیر نمیدم! 

پ.ن1: یه زمانی دوستی جزء لینکهای من بود که یه روز متوجه شدم وبلاگشون حذف شده. چند ماه بعد تصادفا وبلاگ جدیدشونو پیدا کردم و براشون کامنت گذاشتم که گفتند من مطمئنم که براتون پیام خصوصی گذاشته بودم و آدرس جدیدمو بهتون گفتم. حالا مجددا وبلاگ ایشون حذف شده. اگه دارن اینجارو میخونن من آدرس دیگه ای ازشون دریافت نکردم. 

پ.ن2: سرانجام کارهای مربوط به خبره شدنمو انجام دادم. اما وقتی مدارکو به شبکه تحویل دادم متوجه شدم که من دی ماه سال پیش واجد شرایط شده بودم! وقتی اعتراض کردم قول دادند که با حقوق بهمن مابه التفاوت این یک سالو هم بهم بدن! (با حقوق بهمن و عیدی با هم چه شود!)

پ.ن3: چند دقیقه پیش 90 تازه شروع شده بود که عسل از خواب بیدار شد و اومد پیشم و گفت: میخوام سی دی ببینم. گفتم: سی دی چیو میخوای؟ گفت: حالا صبرکن فوتبال تموم بشه! وقتی هم براش سی دی گذاشتم پاشد و رفت! (میخواستم امشب یه چیز دیگه از عسل بنویسم که موند برای پست بعد)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (145)

چهارشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 04:34 ب.ظ

سلام

1. میخواستم برای یه بچه سرماخورده نسخه بنویسم که پدر بچه گفت: هرچقدر به مادرش میگم برای گلودرد بچه بهش شربت استامینوفن بده نمیده میگه اون مال تبه!

2. مرده نصف شب درحالی اومد توی مطب که کتشو به دستش گرفته بود. نسخه شو که نوشتم گفت: میخواستم کتمو بپوشم و بیام اما ترسیدم دیر بشه!

3. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: دیشب اون قدر بینیش گرفته بود که با دهن هم نمیتونست نفس بکشه!

4. دختره گفت: چند روزه که سینوسهای «اتموئید» و «فرونتال»م درد میکنه (اسم دوتا از سینوسهای آدم)

5. پیرمرده گفت: سینه ام خلط داره همه اش باید صداش کنم!

6. مرده بچه شو آورده بود و گفت: ما اومدیم اینجا گردش اما بچه مونو زنبور نیش زد و این هم به نیش زنبور حساسیت داره. نسخه شو نوشتم و رفتند. دو دقیقه بعد مرده با یه بچه دیگه برگشت و گفت: این یکی بچه ام هم همراهمون اومده بود و نشسته بود توی ماشین. حالا که رفتم میبینم اینو هم توی ماشین زنبور نیش زده!

7. پیرزنه گفت: دفعه پیش که مریض شدم دکتری که اینجا بود یه نسخه خیلی خوبی برام نوشت. اما شما هرداروئی که صلاح میدونین بنویسین به نسخه قبلی نگاه نکنین!

8. پیرزنه گفت: اونقدر پاهام میسوزه که شبها تا صبح باید سه بار روی پاهام آب بریزم!

9. به خانمه گفتم: بچه تون آمپول میزنه براش بنویسم؟ مادرش گفت: حالا میشه این بارو بهش تخفیف بدین؟!

10. یکی از پرسنل درمونگاه پدرخانمشو آورد و گفت: اگه میشه فشارشونو بگیرین. به پیرمرده گفتم: آستینتونو بزنین بالا تا فشارتونو بگیرم. پیرمرده گفت: حالا اصلا بلدی فشار بگیری؟!

11. فشارسنجو دور بازوی دختره بستم و بادش کردم و بعد شروع کردم به کم کردن بادش اما هرچقدر درجه پائین میومد خبری از لرزش عقربه نبود. همراهش گفت: انگار فشارش یه جائی اون وسط گیر کرده!

12. (16+) مرده یه خانمو توی ماه دوم بارداری آورده بود و گفت: دلش درد میکنه. گفتم: براش دارو مینویسم اما اگه بهتر نشد باید ببرینش اورژانس. مرده خانمه رو برد توی تزریقات و بعد برگشت توی مطب و گفت: این خانم زن برادرمه. پیش من امانته مشکل خاصی که نداره؟ گفتم: نه.

چند دقیقه بعد بهیار مرکز اومد و گفت: دکتر! درسته که اینها زن و شوهرند اما چرا اینقدر توی اتاق تزریقات به هم چسبیدن؟! گفتم: خبر نداری که زن و شوهر هم نیستن! چند دقیقه بعد مرده اومد و گفت: بهتر نشد ببرمش اورژانس؟ گفتم: ببرین. حدود دو ساعت بعد مرده دوباره اومد و گفت: زن داداشمو بردم خونه شون تا آماده بشه حالا میخوایم بریم اورژانس نامه ای چیزی نمیخواد؟! (خب آماده میشده دیگه مگه چیه؟!)

پ.ن1: چند روزه یه ویندوز سون خریدم تا نصبش کنم اما نه وقتش هست و نه حالش! امروز دیگه اصلا اینترنت اکسپلورر باز نمیشد. نمیدونم مشکل باز هم از ویندوز ایکس پیه؟

پ.ن2: احتمالا به همین دلیل این بار بازهم عددها لاتین خواهند بود.

پ.ن3: مدتیه وقتی یه مریض الکی نصف شب میاد وسط سوالهام یهو ازش میپرسم: شما دلتون هم درد میکنه؟! آی حال میده آیییی!

پ.ن4: برای عسل یه سی دی کارتون خریدم. وقتی گذاشتمش روی دستگاه قبلش تبلیغ چند کارتون دیگه رو گذاشت که یکیشون یه کارتون خیلی قدیمی بود. به آنی گفتم: این کارتونو یادته؟ گفت: آره.

از اون روز به بعد هروقت اون سی دی رو میگذاریم و به اون تبلیغ میرسیم عسل به آنی میگه: مامان! این کارتونو یادته؟!

یه بار هم که آنی خونه نبود و اون سی دی رو میدیدیم عسل بهم گفت: بابا! مامان این کارتونو یادشه؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (144)

جمعه 26 دی‌ماه سال 1393 ساعت 01:36 ق.ظ

سلام 

1. توی یه مرکز روستائی بودم. نسخه مرده رو که نوشتم گفت: تو که دکتر به این خوبی هستی میگم حیف این روستا نیست که تو اومدی توش؟! 

2. خانمه دفترچه بیمه روستائی شو داد و گفت: برای متخصص اطفال مهرش کن. وقتی مهر کردم نگاهش کرد و گفت: گفتم اطفال نه کودکان! 

3. (15+) به خانمه گفتم: برای عفونتتون پماد استفاده میکنین بنویسم؟ گفت: نه هروقت از پماد استفاده می کنم حالت تهوع میگیرم! 

4. به خانمه گفتم: فشارتون بالاست حرص خوردین؟ گفت: من بیشتر حرص میدم! 

5. معاینه بچه که تموم شد به پدرش گفت: بریم دیگه! باباش گفت: یه کم صبر کن توی دفترچه تو خط خطی کنه! 

6. به پیرزنه گفتم: فشارتون الان پونزدهه. همیشه چند بود؟ گفت: بین دو تا سه! 

7. مرده گفت: میتونم این بخیه ها رو بکشم؟ گفتم: بله میتونین گفت: پس دو روز دیگه هم صبر می کنم! 

8. خانمه گفت: من هروقت داد میزنم گلوم عفونت می کنه! 

9. پیرمرده گفت: فشارم چنده؟ گفتم: 14 گفت: پائینیش چنده؟ گفتم: هشت. گفت: اون وقت میانگینش چند میشه؟! 

10. برای بچه آمپول نوشتم. بچه شروع کرد به گریه کردن و به پدرش گفت: بابا بزنش! پدرش گفت: باشه حالا بیا با هم بریم نسخه تو بگیریم بعد میائیم با هم دکترو میزنیمش! 

11. خانمه دوید توی مطب و گفت: مادرم الان آزمایششو میاره پیشتون. لطفا اگه چیزی هم توی آزمایشش هست شما بگین چیزی نیست چون خیلی میترسه! 

12. به پسره گفتم: یه پلیسه توی چشمتونه. گفت: ببخشین من نمیفهمم این وسیله ای که شما میگین چی هست؟! 

پ.ن1: یه بنده خدائی ترجمه عربی این وبلاگو خونده بود. خودم هم خوندم و خنده ام گرفت وقتی دیدم مثلا همه مرده (marde) ها رو مرده (morde) ترجمه کرده! 

پ.ن2: دارم از رتبه ارشد به خبره ارتقاء پیدا میکنم برای همین باید کل بازآموزیهامو بزنم توی سایت اما هرچقدر توی سایت میگردم نمیفهمم کجاش؟! 

پ.ن3: برای عسل یه سی دی باب اسفنجی خریدم. داشتیم میدیدیمش که متوجه شدم با کامپیوتر برای «سندی» لباس درست کردن! خدائیش کلی فکر کردم تا یادم اومد لباسش توی ماهو.اره چطوری بود؟! 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (6)

شنبه 13 دی‌ماه سال 1393 ساعت 04:24 ب.ظ

سلام 

تا همین الان هم که دارم شروع به نوشتن می کنم دارم فکر می کنم که کدوم یکی از دو خاطره ای که توی ذهنم اومده براتون بنویسم؟ 

خب بالاخره تصمیممو گرفتم. هرچند ممکنه خیلی از شما از این پست خوشتون نیاد و بگین بعد از دوهفته آپ کرده و حالا هم ببین چی نوشته! اون یکی رو که جالب تره میگذارمش برای یک دفعه دیگه! 

چند سال پیش بود. نمیگم چند سال چون خدائیش خودم هم یادم نمیاد. مطمئنا این وبلاگو هنوز درست نکرده بودم پس خیلی سال میشه. 

زمستون بود و هوا به شدت سرد. یه لایه برف روی زمین بود که همه جا رو سفید سفید کرده بود. ساعت حدود یک و نیم صبح یه روز جمعه بود و من درحال دیدن مریضی که همین چند دقیقه پیش منو برای دیدنش از خواب بیدار کرده بودند. 

درحال نوشتن نسخه بودم که در درمونگاه باز و بسته شد. پیش خودم گفتم: باز خدا پدرشو بیامرزه که همین حالا که بیدارم اومد و صبر نکرد برم و بخوابم و بیاد. نسخه مریضو نوشتم و به دستش دادم. اون هم تشکر کرد و رفت. چند لحظه صبر کردم تا مریض جدید بیاد توی مطب. اما خبری نشد. بالاخره خودم از مطب بیرون رفتم. دو پسر حدودا هجده ساله وسط درمونگاه ایستاده بودند و با پرسنل صحبت می کردند. جلوتر رفتم و گفتم: چی شده؟ مسئول پذیرش گفت: اومدن و میگن یه نفر افتاده سر کوچه! یکی از پسرها اومد طرف من. گفت: حالش خیلی بده افتاده بود سر همین کوچه. برین بیارینش. گفتم: ما که نمیتونیم آمبولانسو بیرون بفرستیم. واقعا سر همین کوچه است؟ گفت: آره. اما لطفا زودتر به دادش برسین. بعد هم هردوپسر سر و صورتشونو با شال بستند و از درمونگاه رفتند بیرون. سوار موتورشون شدند و راه افتادند. 

رفتم نزدیک بخاری سالن و پیش خودم گفتم: خدائیش عجب قدرتی دارند که توی این سرما سوار موتور میشن! راننده آمبولانس اومد جلو و گفت: چکار کنم دکتر؟ شما که میدونین ما نمیتونیم آمبولانسو ببریم مریض از بیرون بیاریم. میخواین زنگ بزنم 115؟ گفتم: نه! میترسم سرکاری باشه. خودتون برین. اگه سر همین کوچه است که مشکلی نداره. 

راننده از درمونگاه رفت بیرون. آمبولانسو روشن کرد و از حیاط درمونگاه هم خارج شد. ما هم منتظر موندیم. حتی بهیار شیفتو هم بیدار کردم و گفتم که منتظر باشه. اما چند دقیقه بعد آمبولانس درحالی برگشت که خبری از مریض توش نبود. از راننده پرسیدم: چی شد؟ گفت: هم سر این کوچه رو نگاه کردم هم سر کوچه بالائی اما هیچ خبری از هیچ مریضی نبود. گفتم: دقیق نگاه کردی؟ گفت: آره هیچکس نبود. بعد هم راه افتاد و رفت طرف اتاق استراحتش. 

خودم هم یکی دو قدم رفتم طرف اتاق استراحتم اما خدائیش نتونستم جلوتر برم. با خودم گفتم: اگه واقعا کسی باشه چی؟ اگه راننده حواسش نبوده یا میخواسته توی این سرما زودتر برگرده و بخوابه چی؟ یه نگاه روی ساعت کردم. دیگه ساعت دو بود. باید زودتر تصمیم می گرفتم. 

اما به کی باید خبر می دادم؟ 115؟ نه اون وقت اگه خبری نبود دیگه هربار برامون مریض می آوردن بهمون چپ چپ نگاه می کردند. یکدفعه یه چیزی توی ذهنم جرقه زد. گوشی تلفن درمونگاهو برداشتم. اول یکو گرفتم، بعد یه یک دیگه و بعد صفر. 

تلفن دو سه تا زنگ خورد و بعد یه نفر گوشیو برداشت و باصدای خواب آلود گفت: «پلیس 110 بفرمائین» 

خودمو معرفی کردم و جریانو توضیح دادم. با دقت گوش داد و بعد گفت: شما فکر می کنین واقعا یه نفر اونجا باشه؟ گفتم: من مطمئن نیستم. اما میترسم واقعا یکی اونجا باشه و راننده ما اونو ندیده باشه. گفت: باشه یه واحد میفرستم. 

ساعت از دو و نیم گذشته بود. یه ماشین پلیس چند دقیقه پیش اومده بود توی درمونگاه و وقتی یه بار دیگه جریانو برای مامورین توضیح دادم رفته بودند سر کوچه اما برنگشته بودند. کم کم مسئول پذیرش هم رفت بخوابه. بعد از اون هم مسئول داروخونه اما من و بهیار مرکز همچنان کنار بخاری نشسته بودیم. 

بالاخره صدای ماشین پلیس بلند شد. ایستاد کنار درمونگاه و چندتا بوق زد. ما هم رفتیم بیرون. یکی از مامورین پلیس کمی شیشه ماشینو پائین کشید و سرشو از شیشه بیرون آورد و گفت: ما همه جارو گشتیم اما هیچکس نبود. احتمالا یکی سر به سرتون گذاشته. بعد هم راه افتاد و رفت. 

دیگه خیالم تقریبا راحت شده بود که خبری نیست. پس رفتم اتاق استراحت و افتادم روی تخت و از هوش رفتم. تا صبح یکی دوتای دیگه هم مریض اومد اما هیچکس نگفت کسیو سر کوچه دیده. 

هوا دیگه روشن شده بود و شیفتم داشت تموم می شد. به لطف ماجرای دیشب و مریضهائی که اومده بودند اصلا نتونسته بودم بخوابم. چشمهام از بیخوابی به شدت قرمز شده بود و داشت میسوخت. دیگه حتی حال و حوصله شانه کردن موهامو هم نداشتم. وقتی پزشک شیفت جمعه اومد با هم سلام و علیکی کردیم و پریدم توی ماشین تا برم خونه. خدارو شکر کردم که جمعه است و لازم نیست تا ظهر هم مریض ببینم. به سر کوچه که رسیدیم راننده گفت: اونجا چه خبره؟ چشمهامو باز کردم. سی چهل نفر سر کوچه کناری ایستاده بودند. راننده سرشو از شیشه بیرون و پرسید ببخشید چی شده؟ یکی از جوونهائی که اونجا بود گفت: یه جسد افتاده توی جوی آّب! 

بدنم لرزید. یعنی خودش بود؟ همونی که دیشب نه راننده آمبولانس پیداش کرد و نه مامور 110؟ یعنی همون موتوریها بهش زده بودند؟ یعنی کوتاهی از من بود؟ اما دیگه چکار باید میکردم؟ 

تا چند هفته منتظر بودم تا از پلیس بیان سراغم و ازم مشخصات اون دوتا موتوریو بپرسند. اما هیچ خبری نشد! خدائیش الان که دارم این پستو مینویسم دیگه حتی یادم نمیاد اون شب دقیقا چه زمانی بود یا حتی با کی شیفت بودم. چه برسه به این که بخوام قیافه اون دو موتورسوارو به یاد بیارم. 

پ.ن1: بالاخره بعد از کلی نامه نگاری باز بهمون کارانه دادند. 117 هزار تومن برای سه ماه! 

پ.ن2: از اداره بیمه اومدند بازدید و کلی گیر دادند که چرا پزشک خانواده شهریو شروع نکردیم. گفتیم: با کدوم امکانات اون وقت؟ گفتند: آخه شبکه بهداشت رسما به ما اعلام کرده که از اول دی شروع شده! 

پ.ن3: عماد ازمون خواست یه چیزی براش بخریم اما نخریدیم. گفت: حالا که این طور شد میرم یه پست توی وبلاگم میگذارم و به همه میگم ربولی حسن کور درواقع کیه؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (143)

دوشنبه 1 دی‌ماه سال 1393 ساعت 04:06 ب.ظ

سلام 

شرمنده به خاطر تاخیر 

1. (13+) داشتم برای یه بچه نسخه مینوشتم. مادرش گفت: بی زحمت چندتا شیاف هم براش بنویسین. بچه گفت: آخ جون شیاف! 

2. مرده گفت: چند روزه روی دستم قارچ زده. نگاهش کردم و گفتم: نه قارچ نیست. گفت: چرا واگیر داره خودم تشخیص دادم! 

3. به خانمه گفتم: توی آزمایش ادرارتون خون هست. گفت: یعنی باز هم باید برم سونوگرافی؟ گفتم: قبلا رفتین؟ گفت: نه هیچوقت! 

4. خانمه گفت: میشه ناشتا هم بریم آزمایش؟! 

5. مرده ساعت دو و نیم صبح منو از خواب بیدار کرد و گفت: دو سه روزه خلط سینه دارم. نسخه شو که نوشتم رفت داروخونه و برگشت و گفت: میشه ویزیتشو رایگان کنین؟ این قدر هول کردم بیام که یادم رفت پول بیارم! 

6. پسره رو که با درد شکم اومده بود معاینه کردم. مادرش گفت: آپاندیس نیست؟ گفتم: نه. گفت: خودم هم فهمیدم. ازش پرسیدم وقتی خمیازه میکشی دلت درد میگیره گفت نه! 

7. یه بچه یک ساله رو فرستادند پیشم چون دور سرش بزرگتر از حد معمول بود. به مادرش گفتم: بقیه بچه هاتون هم همین طورند؟ گفت: نه ولی میگن جد پدریش هم سرش بزرگ بوده! 

8. به مرده گفتم: چربی تون بالاست. سعی کنین غذای چرب نخورین. گفت: دکتر به من بگو چی میتونم بخورم نه چی نباید بخورم! 

9. مرده اومد بره پیش دندونپزشک که گفتیم: خانم دکتر رفت. گفت: یعنی باز یه روز دیگه بیام برای یه دندون؟ میخوام این دندونو نباشه! 

10. مرده گفت: چند روز پیش سگم دستمو گاز گرفت. گفتم نمیام واکسن بزنم اما حالا میبینم دورش داره سیاه میشه ترسیدم اومدم! 

11. پیرمرده آستینشو بالا زد تا فشارشو بگیرم. بعد گفت: میبینی دکتر؟ من دیگه همه جام «پیرپیری»ه! 

12. یه نوزادو برای معاینه اولیه آوردند. به مادرش گفتم: چشمهاشو که باز میکنه زرد نیستن؟ گفت: من سر درنمیارم خودتون ببینین. بعد شروع کرد بچه رو مالش دادن اما بچه چشمشو باز نکرد. مادرش گفت: این بچه اصفهان به دنیا اومده. بچه شهریه دیگه برات فیس کرده! 

پ.ن1: روز پنجشنبه یکی از خانمهای همکارو به خاطر سرطان از دست دادیم. و خدا میدونه هر روز و هرهفته و هرماه چند بیمار سرطانی دیگه توی این کشور دارن میرن اون دنیا اما کسی به جز فامیل و همکارانشون اونهارو نمیشناسه.

پ.ن2: از مدتها پیش امروزو به عنوان اولین روز شروع پزشک خانواده شهری اعلام کرده بودند. اما امروز هم رسید و هیچ چیزی با روزهای قبل تغییر نکرد! 

پ.ن3: یه شبکه نمایش توی گیرنده های دیجیتال بود که برنامه هاش به درد میخورد. خدا میدونه حالا با ادغامش با شبکه تماشا چه بلائی سرش بیارن. اگه راست میگین شبکه بازارو حذف کنین که تعداد بیننده هاش از کارکنانش کمتره! 

پ.ن4: میخواستم برم خرید که عسل گفت: من هم میام. نشوندمش توی ماشین و کمربندشو بستم تا «دولومبی» نیفته! بعد هم راه افتادم. اول دنده یک و بعد دنده دو و بعد سه و رفتیم توی جاده اصلی. چند دقیقه بعد دیدم عسل داره داد میزنه و میگه: بابا! دیگه خودت بگیرش من دیگه خسته شدممممم. نگاه کردم و دیدم از روی صندلی خم شده و دستشو گذاشته روی دنده ماشین!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (142)

دوشنبه 17 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 03:40 ب.ظ

سلام 

1. نامه هائی که از شبکه برای درمونگاه اومده بود پاراف میکردم که خانم دکتر دندونپزشک مرکز اومد توی مطب و گفت: برای من هیچ نامه ای نیومده؟ گفتم: نه! گفت: وااای من الان هشت ماهه که اینجام اما هیچوقت از شبکه برام نامه نیومده! 

2. مرده اومد توی مطب و گفت: ببخشید ببینید میشه این بخیه هارو بکشم؟ گفتم: کجاتونه؟ گفت: به پامه. بعد اول رفت در مطبو بست، بعد کمربندشو باز کرد و کمی شلوارشو پائین کشید و شروع کرد روی پاش دنبال زخمش گشتن اما پیداش نکرد. 

شلوارشو کمی پائین تر کشید و باز هم دنبال زخم گشت اما باز پیداش نکرد. کم کم شلوارشو کامل درآورد تا زخمشو پیدا کرد. روی مچ پاش!! 

3. پیرزنه گفت: من توی خونه تنهام. فقط منم و کله خشکم! 

4. پیرمرده گفت: دوتا انسولین برام بنویس. یکی آبی یکی دوغی! 

5. پیرمرده گفت: مدتیه که فشارم دری وریه هی بالا پائین میشه! 

6. (12+) مرده گفت: تنگی نفس دارم. رفتم پیش دکتر گفت: ر.ی.د.ه هات عفونت کرده! 

7. گلوی زنه رو که نگاه کردم گفت: حالا ویروسیه یا خوب میشه؟! 

8. خانمه گفت: ببخشید ما توی این سن میتونیم آزمایش اوره بدیم؟! 

9. جواب آزمایش مرده رو نگاه کردم و گفتم: غلظت خونتون بالاست. گفت: حدس میزدم. اون روز که رفتم آزمایش اونقدر خونم غلیظ بود که توی سرنگ نمیومد! 

10. به خانمه گفتم: شربت دیفن هیدرامینو غرغره کنین بعد هم اگه دوست دارین قورتش بدین. گفت: یعنی اگه قورتش ندم طوری نیست؟! 

11. به مرده گفتم: غلظت خونتون بالاست. اگه میتونین یه واحد خون بدین. گفت: میشه خودم توی خونه هی با سرنگ از رگم خون بکشم؟! 

12. (17+) نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: ویزیتمو رایگان میکنی؟ من مستمری بگیرم و کسیو ندارم. وقتی رایگانش کردم گفت: یه بسته قرص ال دی هم توی نسخه ام مینویسی؟ لازم دارم! 

پ.ن1: کسی میدونه چه بلائی سر سایت یک عاقد اومده؟ 

پ.ن2: عماد از مدرسه اومده و میگه: امروز توی زنگ نقاشی بچه ها هی کاغذهاشونو پاره میکردن و مینداختن توی سطل آشغال من هم آخر زنگ رفتم همه شونو برداشتم و گذاشتم توی کیفم و آوردم خونه. گفتم: برای چی؟ گفت: تا جنگل ها الکی از بین نرن!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (141)

جمعه 7 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 04:49 ب.ظ

سلام 

1. به دختره که با کمردرد اومده بود گفتم: چیز سنگینیو بلند نکردین؟ مادرش گفت: سنگین ترین چیزی که این دختر توی خونه بلند می کنه قاشقه! 

2. خانمه گفت: رفتم مطب دکتر .... گفتند تا چندماه دیگه نوبت نداره. اما منشیش گفت اگه از یه دکتر معرفی نامه بیاری میتونی بدون نوبت بری تو. گفتم: باشه براتون مینویسم. گفت: پس حتما مینویسین؟ دیگه لازم نیست به کس دیگه ای بگم؟! 

3. پیرمرده گفت: چندروز پیش اومدم اینجا اما شما نبودین یه خانم دکتر دیگه بود! 

4. خانمه گفت: اونقدر سرگیجه دارم که انگار هرروز منو میبندن به پنکه! 

5. خانمه گفت: گوشم ضربه خورده. میشه توی گوشمو ببینین شکسته یا نه؟! 

6. چند نفر دست و پای یه پیرمردو گرفته بودند و آوردند توی درمونگاه. دیدمش و گفتم: این که مرده. یکی شون گفت: ما الان زنگ زدیم خونه و گفتیم فشارش رقته بالا بردیمش درمونگاه حالا چطور بگیم مرده؟! (زیاد خنده دار نبود قبول دارم!) 

7. به خانمه گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: من سرم هم میزنم! 

8. پیرمرده چندنوع دارو گذاشت روی میز و گفت: این داروهامو برام تکرار کنین. وقتی براش نوشتم گفت: خیلی وقته این داروهارو میخورم و خوب نمیشم. کاش دست شما شفا باشه بقیه که نوشتند که خوب نشدم! 

9. دختره گفت: برام یه آزمایش رانندگی بنویس! 

10. خانمه دفترچه بیمه رو گذاشت روی میز و گفت: لطفا نسخه رو آزاد بنویسین. گفتم: چرا؟ گفت: آخه دفترچه خودم نیست! 

11. یکی از پرسنل درمونگاه با یه پیرزن اومد توی مطب و گفت: ایشون مادرم هستند. پیرزنه گفت: مایه خجالت! 

12. پیرمرده گفت: این دو نوع قرصو برام بنویسین. گفتم: اینها که یکیند. گفت: پس فقط یکیشونو برام بنویسین! 

پ.ن1: برامون یه حکم حقوقی جدید زدند اما حقوق آبانمون از حقوق مهرمون کمتر شد. از امور مالی شبکه پرسیدم: چرا؟ گفتند: چون حقوق اضافه شده توی ماه اول میره توی صندوق ذخیره بازنشستگی اما مالیاتش کسر میشه! 

پ.ن2: جریان اضافه حقوقو برای معاون شبکه گفتم. گفت: این که چیزی نیست همین حکمو برای من زدن تاریخشو زدن از آبان 98! حالا کامپیوتر منتظره از آبان 98 این اضافه حقوقو برام محسوب کنه! 

پ.ن3: عسل داشت تاب تاب میکرد و میخوند: اگه منو انداختی یه جائی میندازی! 

بچه ای که کنار عسل روی تاب نشسته بود هم شروع کرد به خوندن همین شعر. یکدفعه مادرش به خانمی که همراهش بود گفت: یه نفر بود میگفت این شعرو به بچه هاتون یاد ندین چون ممکنه فکر کنن خدا عمدا اونهارو میندازه. بعد همونطور بچه رو تاب میدادند و به محض این که بچه میگفت: خدا منو نندازی هردوشون با هم میگفتند: نهههه خدا که آدمو نمیندازه! (پایان ماجراهای عسل در پارک) فعلا هم که توی این سرما نمیشه پارک رفت!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (5)

سه‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 04:07 ب.ظ

سلام 

اواسط تابستون سال پیش بود و ساعت حدود نه شب. شیفت شلوغی بود و پشت سر هم مریض میومد. درحال دیدن مریض ها بودم که یه لحظه متوجه شدم در درمونگاه باز شد و چند نفر ریختند توی درمونگاه. 

منتظر بودم که بیان توی مطب و مطمئن بودم که باز یه مریض بدحال آوردن. اما همه شون مستقیما رفتند توی تزریقات. 

اما صدای گریه شدید و قطع نشدنی که از توی اتاق تزریقات بلند شده بود باعث شد تا خودمو به اونجا برسونم تا بفهمم جریان چیه؟ 

سه چهار نفر دور خانم مسئول تزریقات حلقه زده بودند. کمی جلوتر رفتم و متوجه شدم خانم مسئول تزریقات درحال پاک کردن خون از صورت یه پسر حدودا یک سال و نیمه است. همه وقتی منو دیدند کنار رفتند و خانم مسئول تزریقات زخم بالای ابروی بچه رو نشونم داد و گفت: بخیه میخواد دیگه؟ گفتم: آره اما نخ ظریف دارین؟ گفت: آره. گفتم: خب پس مشغول بشین. 

خیالم راحت شد که مریض بدحال نیست. اما مسئله این بود که صدای گریه از اون بچه نبود. سرمو کمی به اطراف چرخوندم و منبع گریه رو پیدا کردم. یه پسر حدودا دوازده ساله گوشه اتاق تزریقات و روی زمین نشسته بود و مثل ابر بهار درحال گریه بود. متعجب بودم که اگه این پسر هم آسیب دیده چرا کسی به دادش نمی رسه؟ رفتم پیشش و گفتم: تو چت شده؟ گفت: هیچی. گفتم: پس چرا گریه می کنی؟ گفت: حالش خوب میشه؟ گفتم: آره بابا چیزی نشده که یه زخم کوچیکه. 

گفت: جواب بابامو چی بدم؟ گفتم: تو چرا باید جواب بدی؟ گفت: آخه از بغل من افتاد. گفتم: نترس چیزی نشده فقط دوسه تا بخیه میخوره. گفت: سه تاااا؟؟ وااای جواب بابامو چی بدم؟ و صدای گریه اش بلندتر از قبل بلند شد. 

بچه ظاهرا قصد آروم شدن نداشت. از اون طرف یه مریض دیگه هم اومده بود و مجبور شدم برگردم توی مطب. 

سه چهارتا مریض پشت سر هم اومدند و رفتند. درحال دیدن یه مریض دیگه بودم که در درمونگاه با شدت باز شد. یه نگاهی به در کردم. یه مرد حدودا چهل ساله و تنومند اومد توی درمونگاه و مستقیم اومد توی مطب. گفت: بچه ام کجاست؟ گفتم: بچه تون؟ همون که سرش زخمی شده بود؟ یکدفعه چهره اش رفت توی هم. گفت: سرش زخمی شده بود؟ الان کجاست؟ گفتم: توی تزریقات. مرد با عجله دوید توی تزریقات. اول صدای مرد بلند شد: بابا .... بابا .... چت شد بابا؟ 

بعد صدای یکی از افرادی که بچه رو آورده بودند درمونگاه: خدارو شکر طوری نشده. بخیه اش کردن. 

چند لحظه بعد یه صدای دیگه بلند شد: بابا .... بابا ... توروخدا .....  

صدای بعد صدای آدم نبود. صدای پرتاب شدن یه صندلی بود و بعد از اون صدای فریاد و گریه اون پسر دوازده ساله شدیدتر از قبل بلند شد. خودمو باعجله به تزریقات رسوندم. دونفر از مردهایی که بچه رو آورده بودند درمونگاه دور کمر پدر بچه رو گرفته بودند و با تمام قدرتشون اونو به سمت عقب می کشیدند. اون پسر هم درحالی که از ترس میلرزید گوشه اتاق پناه گرفته بود. گفتم: چکار می کنید آقا؟ چیزی نشده که. خدائیش از نگاهی که مرد بهم انداخت ترسیدم. مرده یه لحظه سکوت کرد و بعد درحالی که  اون دونفر داشتند اونو از درمونگاه بیرون میبردند فریاد زد: بالاخره که میای خونه ..... خدا به دادت برسه ..... میکشمت! 

و باز صدای گریه اون پسر از توی اتاق تزریقات بلند شد. 

کار بخیه و پانسمان اون پسربچه تموم شد و همراهانش برش داشتند و رفتند. اون پسر دوازده ساله هم درحالی که همچنان درحال گریه بود دنبالشون از درمونگاه خارج شد. 

تازه داشتم معنی حرفشو میفهمیدم: جواب بابامو چی بدم؟ .... 

راستی کی میگه پدر و مادرها بین بچه هاشون فرق میگذارن؟ 

پ.ن1: توی هر درمونگاه چندخانم برای تزریقات هستند که بعضی شون پرستارند بعضی ماما و حتی گاهی از رشته های دیگه مثل تکنیسین های اتاق عمل توشون پیدا میشه. برای همین نوشتم خانم مسئول تزریقات! 

پ.ن2: تا چند سال پیش اخبار سینمارو دنبال میکردم و فیلمهای مطرح هرسالو میدیدم. اما الان چند ساله که چنان درگیر زندگی شدم که سینما هم مثل خیلی دیگه از سرگرمی هام به حاشیه زندگی رونده شده. 

اما اخیرا یکی دوتا از ساخته های جدید سینمای ایرانو دیدم که خدائیش چندان خوشم نیومد. 

اول فیلم «کریستال» رو دیدم. حتی اگه بگذریم از این که داستان و پایان بندی فیلم یه تقلید ناشیانه از فیلمهای مسعود کیمیائی بود. و حتی اگه بگذریم که گریمور این فیلم ظاهرا به جز روشن کردن رنگ موی آقایون کار دیگه ای بلد نبود من هنوز نفهمیدم چطور ممکنه زنی که یک ساله از شوهرش خبر نداره تونسته هم به طور غیابی از شوهرش طلاق بگیره و هم با فرد دیگه ای ازدواج کنه؟! 

شنبه شب هم فیلم «آدمکش» رو از شبکه سه دیدم که هرچقدر فکر میکنم میبینم بازیگر نقش منفی این فیلم (حامد بهداد) اگه هیچ کاری نمی کرد خیلی راحت تر به هدفش می رسید! 

البته باید اعتراف کنم که چند دقیقه از حساس ترین بخش فیلمو به علت قطع برق ندیدم و ممکنه توی همون چند دقیقه موضوع دیگه ای رو شده باشه! 

پ.ن3: برای عسل توضیح میدم که وقتی میریم توی مغازه نباید خودش یه چیز برداره. باید هرچیزیو که پولشو دادیم برداریم. 

بعد میریم توی مغازه. خرید می کنیم و داریم میائیم بیرون. طبق معمول بین عسل و ظرف خیارشور می ایستم. بعد از پله میام پایین و دست عسلو هم میگیرم تا از پله بیاد پائین. یه لحظه احساس میکنم که دستش رفت توی یه ظرف دیگه و اومد بیرون! یه نگاه به دستش می کنم و میبینم یه تخم مرغ توی دستشه! میگم: اینو چرا برداشتی بابا؟ میگه: تو که بهش پول دادی! با هزار بدبختی تخم مرغو بدون این که بشکنه از چنگش درمیارم و سرجاش میگذارم درحالی که عسل همچنان داره میگه: تو که یه بار پول دادییییییی ......!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       31    >>

Homepage


Checkpagerank.net