خاطرات (از نظر خودم) جالب (124)

جمعه 22 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 11:16 ب.ظ

سلام

۱. داشتم خانمه رو معاینه میکردم که موبایلش زنگ زد. گوشیو برداشت و یه کم گوش کرد و گفت: باشه. بعد گوشیو قطع کرد و شروع کرد به خندیدن. گفتم: چیه؟ گفت: پسر کوچیکه ام بود. گفت یه کم دیرتر از درمونگاه بیا خونه آخه امشب تولدته میخوایم سورپرایزت کنیم!

۲. به خانمه گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: چند روزه که یه سوزش ادرار بدبو دارم!

۳. به پیرمرده گفتم: آمپول میزنین یا کپسول بنویسم؟ گفت: هرکدومو به عقل خودت می رسه بنویس!

۴. پیرزنه گفت: رفتم آزمایش گفت نمیدونم چی چیت بالاست!

۵. مریض نداشتم و از مطب اومدم بیرون که دیدم یه مرد که ظاهرا تازه دندونشو کشیده داره از در درمونگاه میره بیرون. مسئول پذیرش صدام کرد و گفت: اینو میبینی؟ هرچندوقت میاد الکی یکی از دندوناشو میگه درد میکنه تا بکشنش. گفتم: چرا؟ گفت: آخه عاشق خانم دکتر (دندون پزشک) شده میگه جای دیگه که نمیتونم این قدر از نزدیک ببینمش!!

۶. برای یه بچه نسخه مینوشتم که پدرش گفت: این تا آمپول نزنه خوب نمیشه. نسخه رو که نوشتم مرده به بچه گفت: بگو دستت دردنکنه. بچه هم درحالی که واقعا احساس کردم میخواد خرخره مو بجوه گفت: دستت درد نکنه!

۷. به پسره گفتم: وقتی روی دلت دست میگذارم درد میگیره؟ گفت: دست هم که نگذاری درد میکنه!

۸. پیرزنه گفت: چند روزه که چشم جلوم سیاهی میره!

۹. پیرمرده گفت: هفته پیش اومدم اینجا بعضی از داروهاشو که میخورم خیلی اذیت میشم. حالا بی زحمت از روی نسخه قبلی اونهائی که اذیتم نمیکنن بنویس!

۱۰. مریض که از مطب رفت بیرون یه خانم اومد تو. یه خانم دیگه هم پشت سرش اومد تو و گفت: خانم نوبت من بود.  خانم اولی گفت: نه نوبت خودم بود. اونها درحال بحث بودند که یه مرد با پای شکسته پرید توی مطب و نشست روی صندلی و گفت: اول نوبت پاشکسته هاست!

۱۱. به مرده گفتم: سرفه هاتون خشکه یا خلط داره؟ گفت: یه چیزی وسطش!

۱۲. به خانمه گفتم: بچه تون سرفه هم میکنه؟ خانمه گفت: بله. بچه به مادرش گفت: تو .... خوردی!

پ.ن۱: به یکی از پرسنل شبکه میگم: میخوایم تا عسل دوسالش تموم نشده که هزینه اش یهو بالا بره دومین سفر خارجی مونو هم بریم. میگه: حالا آنتالیا میرین یا آفریقای جنوبی؟!

پ.ن۲: یه نامه هم اومده که از این به بعد هرکدوم از پرسنل شبکه که بخوان سفر خارج از کشور برن باید قبلش با حراست هماهنگ کنن!

پ.ن۳: نشستم پای کامپیوتر که عسل ظاهر میشه. میگم: چی میخوای؟ دستهاشو میچرخونه و میگه: نای نای!

براش یه آهنگ میگذارم. با دست اشاره میکنه که ردش کن. یه آهنگ دیگه میگذارم باز اشاره میکنه که ردش کن. میگم: پس کدوم نای نای رو میخوای؟ شروع میکنه به ادای «عطسه کردن» رو درآوردن. میگم: یعنی چه؟ عماد میگه: همون آهنگیو میخواد که تازه دانلودش کردم. بعد هم آهنگ جدید سا.سی مان.کنو میگذاره: عطسه!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (123)

سه‌شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 01:30 ب.ظ

سلام

اول شرمنده از این تاخیر طولانی

و اما بعد:

۱. به خانمه گفتم: وقتی راه میرین کمردردتون بیشتر میشه؟ گفت: یعنی میگین توی خونه هم راه نرم؟!

۲. به پیرزنه گفتم: چه داروئی میخورین الان؟ گفت: قرص دونه ای میخورم!

۳. داشتم برای یه خانم سرماخورده نسخه مینوشتم که گفت: من هروقت که سرما میخورم با قطره بینی بهتر میشم! 

۴. خانمه گفت: اینجا اکثر مواقع حساسیت دارم برم اهواز زندگی کنم؟!

۵. مرده گفت: دفعه قبل آمپول زدم بهتر نشدم بی زحمت برام این بار سرم بنویس!

۶. برای یه پسر پنج شش ساله نسخه مینوشتم. به باباش گفتم: آمپول زده تا حالا؟ پسره گفت: دیشب یه جا مهمونی بودیم عموم وقتی در ماشینو بست در ماشین له شد. تازه اون که عموم بود دیگه ببین بابام چقدر قدرت داره!

۷. نسخه پیرزنه رو که نوشتم دست کرد توی جیبش و سه نوع قطره چشم آورد بیرون و گفت: از این سه تا قطره دوتاشونو برام بنویس!

۸. به پیرزنه گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟ گفت: من قند دارم، چربی دارم، عزا دارم، ماتم دارم، ....!

۹. پسره گفت: چندساعت پشت سرهم به تلویزیون نگاه کردم برق چشممو زد دیگه نمیتونم نگاه کنم!

۱۰. پیرزنه گفت: به جون خودت قسم مریضیم سخته!

۱۱. خانمه گفت: گلوم اون قدر درد میکرد که یه قرص جوشان گذاشتم دهنم!

۱۲. (۱۳+) خانمه گفت: الان چند ماهه که هرماه یه هفته زودتر پریود میشم!

پ.ن۱: قبلا هر چند ماه یه بار به کاردان های بهداشت خانواده که یه مورد وازکتومی یا توبکتومی (لوله بندی) معرفی میکردن یه مبلغی برای تشویق می دادن که به سلامتی اون هم قطع شد. ضمن این که نامه اومده باز کردن لوله های بسته شده از این به بعد رایگان انجام می شه!

پ.ن۲: و سرانجام برای اولین بار درطول تاریخ ما کارانه گرفتیم! چند روز پیش یه اس ام اس از بانک برام اومد که نوشته بود واریز مبلغ دویست و سی و هشت هزار و خرده ای برای کارانه سه ماهه اول سال نود و دو!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سال نو

پنج‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 03:15 ب.ظ

سلام

در این آخرین ساعت های سال 1392 امیدوارم همه شما دوستان مجازی سال خوبی را پشت سر گذاشته و سالی بهتر در پیش رو داشته باشید.

شرمنده که این بار آپ کردنم این قدر طول کشید.

تا سال بعد خداحافظ

پ.ن: به نظر شما از زمان سال تحویل تا 12 شب امشب سال 92 محسوب میشه یا 93؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

معتادنامه (3)

یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 11:06 ب.ظ

سلام

۱. هروقت سرمون یه کم خلوت می شه، مشاور محترم مرکز میاد توی اتاق و شروع می کنه به صحبت کردن. گه گاه هم فکر میکنه داره با مراجعینش صحبت می کنه و شروع می کنه به حرف زدن. یه بار درحال صحبت بود که منشیش اومد و گفت: خانم .... پشت تلفن با شما کار داره. جناب مشاور فرمودند: بگین من نیستم. این خانم خیلی حرف می زنه. پیش خودم گفتم یعنی اون دیگه چقدر حرف می زنه؟!

۲. به پسره گفتم: چی مصرف می کنین؟ گفت: ما آسیابمون همه چی خرد می کنه!

۳. چند عکس ناجور درباره اعتیاد زدیم به دیوار مرکز. مریضه اومد و بهشون نگاه کرد و گفت: آدم نگاه می کنه که اینها دارن مواد مصرف می کنن وسوسه می شه!

۴. پسره شربت متادونشو گرفت و گفت: من دیگه تا چند روز نمیام حالا ببینین. فردا اومد توی مطب و گفت: من اون دیروزی نیستما اشتباه نکنین!

۵. خانم پرستار مرکز به مریضه گفت: الان حدود دو ماهه نیومدین دارو ببرین کجا بودین؟ گفت: من که دفعه پیش گفتم شاید یه کم دیر بیام!

۶. خانم پرستار برای مریض پرونده تشکیل داد و گفت: الان باید سی و شش هزار تومن بدین برای دو شیشه متادون. مریضه دوتا شیشه گرفت و رفت. چند روز بعد اومد و گفت: شربت میخوام. گفتیم: پولشو بده. گفت: شما گفتین سی و شش هزار تومن بده برای مصرف یک ماهت! حالا هم باید تا آخر ماه هرچقدر شربت خواستم با همون پول اون دفعه بهم بدین! با یه فلاکتی بیرونش کردیم!

۷. به مریضه گفتم: بدهی تون خیلی زیاد شده دیگه نمیتونیم بهتون دارو بدون پول بدیم. همراهش گفت: اگه می شه این بار بهش یه شربت بدین من پولشو میدم. گفتیم: باشه پولشو بدین. گفت: حالا که پول همراهم نیست!

۸. خانم پرستار مرکز تازه از انبار چند شیشه متادون آورد که یهو یه مریض اومد تو. یه لحظه شنیدم که خانم پرستارمون گفت: اینو بهش بده دکتر و تا سرمو برگردوندم دیدم یه شیشه متادون داره میاد طرف صورتم!

۹. خانم پرستار مرکز گفت: امشب فروشمون خیلی خوب بود. صاحب مرکز حتما خیلی خوشحال می شه. گفتم: حالا چقدر درآمد داشتیم؟ گفت: ....صد و بیست و هشت هزار تومن. البته برای اینکه پولش رند بشه دوهزار تومن از جیبم گذاشتم روش وگرنه ....صد و بیست و شش هزار تومن بود!

۱۰. مریضه یه مقدار پول آورد و گفت: بدهی مو خط بزنین. وقتی خط زدیم گفت: حالا یه شیشه متادون بهم بدین پولشو بعدا میارم!

۱۱. پروانه مسئول فنیو از صاحب مرکز گرفتم و گفتم: این که کد ملی من نیست که اینجا نوشته. گفت: پس کد ملی کیه؟!

۱۲. روز اولی که رفتم مرکز ترک اعتیاد از خانم پرستار اونجا پرسیدم: اینجا روال کار چطوریه؟ و اون هم کلی برام توضیح داد. بعدها فهمیدم که اون هم روز اولش بوده!

پ.ن۱: رسما برامون یه نامه اومد که از سال آینده وازکتومی و توبکتومی (لوله بندی مردان و زنان) دیگه رایگان نخواهد بود!

پ.ن۲: عماد عسلو اذیت کرد و رفت. عسل صداش کرد و بعد دستشو به نشونه «بیا» براش حرکت داد. وقتی عماد برگشت پیشش عسل باز انگشتهاشو تکون داد که یعنی بیا پائین. وقتی عماد سرشو آورد پائین عسل محکم کوبید توی صورتشو فرار کرد! دختر هم این قدر زرنگ؟!

برچسب‌ها: معتادنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (122)

شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 11:08 ب.ظ

سلام

۱. ساعت یک صبح مرده اومد و گفت: الان سه ماهه که بی خوابی دارم!

۲. زنه گفت: داروهائی که نوشتین داروخونه اینجا نداشت. گفتم: میتونین بیرون بگیرین؟ گفت: اون وقت شما اینجا نوشتین داروخونه بیرون بهمون میدن؟!

۳. خانمه گفت: اسهالم درست مثل آبیه که دست و صورتمونو باهاش میشوریم!!

۴. خانمه گفت: اگه آزمایش کامل برم بعد اگه حامله هم باشم نشون میده؟!

۵. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: میشه واکسنشو بزنیم؟ گفتم: چرا نزنین؟ گفت: اینو واکسن بدو تولدشو که زدیم گردنش باد کرد، واکسن شش ماهگی شو که زدیم زیر بغلش. حالا هم نوبت واکسن یک سالگیشه!

۶. مرده گفت: این مریض سرم نمیخواد؟ گفتم: نه. چند دقیقه بعد اومد و گفت: سرم براش ننوشته بودین؟ گفتم: نه. گفت: خودتون وقتی گفتم سرم بنویسین گفتین خب باشه!

۷. مسئول تزریقات اومد پیشم و گفت: بی زحمت به مریض ها بگین داروهاشونو بیارن بهتون نشون بدن. گفتم: چرا؟ گفت: آخه خیلی از داروها توی داروخونه اینجا نیست. نزدیک داروخونه بیرون هم یه تزریقاتی هست!

۸. خانمه گفت: باید برم پیش متخصص داخلی؟ گفتم: نه باید برین پیش جراح. گفت: مگه متخصص داخلی با جراح فرق می کنه؟!

۹. مرده گفت: مدتیه که چند روز پشت سرم درد می گیره، بعد میاد پشت شونه هام و همین طور میاد پائین تا پشت پاهام و بعد دوباره از اول!

۱۰. به خانمه گفتم: توی خونه بهش دارو هم دادین؟ گفت: بله استامینوفن. گفتم: تب داشت؟ گفت: نه همینطوری!

۱۱. خانمه گفت: اون قدر اشتها ندارم که وقتی یه بار غذا میخورم همه تعجب می کنن!

۱۲. خانمه ساعت یازده شب بچه شو با استفراغ آورده بود. گفتم: اسهال هم داره؟ گفت: نمیدونم از هشت صبح که پوشکش کردم دیگه بازش نکردم!

پ.ن: و سرانجام از «دائی» تبدیل شدم به «باباجی» !!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (121)

جمعه 2 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 02:57 ب.ظ

سلام

اولا شرمنده به خاطر تاخیر که به دلیل شیفت و ایستادن توی صف سبد کالا (!) و ... رخ داد.

۱. به خانمه گفتم: چربی تون خیلی بالاست باید قرص چربی بخورین. دخترش که همراهش بود گفت: این قرص قند میخوره طوری نیست قرص چربی هم بخوره؟!

۲. مرده گفت: چند روز پیش هم اومدم و برام نسخه نوشتین اما بهتر نشدم. نسخه شو دیدم و گفتم: اینو که من ننوشتم. گفت: چه فرقی می کنه توی همین درمونگاه نوشتن دیگه!

۳. خانمه اومد توی مطب. گفتم: بفرمائین بشینین. گفت: خیلی ممنون. یادتونه من چند روز پیش بچه مو آوردم گفتین برای اطمینان ببرینش پیش متخصص؟ گفتم: خب؟ گفت: بردیمش متخصص دیدش و گفت چیزیش نیست. میخواستم بدونین اگه باز یه بچه رو اون طوری آوردن چیزیش نیست!

۴. برای یه بچه سرماخورده کپسول ۲۵۰ میلی گرمی نوشتم. پدرش گفت: میشه توی دفترچه اش کپسول ۵۰۰ میلی هم بنویسین؟ گفتم: نه چون کپسول ۲۵۰ میلی نوشتم دیگه نمیشه. گفت: خب اینو که دیگه برای بچه نمیخوام که، برای خودم میخوام!

۵. نسخه مریضو که نوشتم همراهش گفت: اگه با این داروها بهتر نشد باز بیاریمش یا بهتر میشه؟!

۶. خانمه گفت: برام آزمایش بنویس. وقتی نوشتم گفت: خب حالا باید برم آزمایشگاه؟!

۷. به بچه گفتم: دهنتو باز کن. مادرش گفت: این که همیشه دهنش بازه!

۸. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: داروهاشو از همین جا بگیرم؟ گفتم: بله. رفت و اومد و گفت: داروخونه اینجا داروهامو نداشت حالا میشه از بیرون بگیرم؟!

۹. (۱۴+) یه دختر شونزده ساله رو آوردند و گفتند: بدن درد داره. گفتم: الان کجاتون درد می کنه؟ گفت: پاهام درد میکنه و ک.و.ن.م!!

۱۰. مرده اومد و گفت: دکتر بی زحمت یه نوار قلب برام بنویس. نوشتم و دیدمش و گفتم: نوارتون سالمه. گفت: بی زحمت یه آزمایش ادرار و یه سونوگرافی شکم هم برام بنویس. گفتم: شما اصلا مشکلتون چیه؟ گفت: راستش من تازه از کربلا اومدم میخوام مطمئن بشم اونجا هیچ مریضیی نگرفتم!

۱۱. مرده گفت: مریضمونو با آمبولانس نمیفرستین بیمارستان؟ گفتم: نه حالش اونقدرها هم بد نیست خودتون باید ببرینش. گفت: اون وقت اگه توی راه پنچر شدیم چی؟!

۱۲. مرده گفت: ببخشید برای یبوست داروی شیمیائی هم وجود داره؟!

پ.ن۱: مسئول واکسیناسیون یکی از درمونگاه ها ناراحت بود. گفتم: چیه؟ گفت: سی سال پیش که داشتم استخدام می شدم همه تلاشمو کردم تا پیش از تعطیلات نوروز استخدام بشم و توی ایام نوروز حقوق داشته باشم و بالاخره روز بیست و هشتم اسفند اومدم سر کار. حالا بهم میگن اگه فقط یه روز بعد از عید می اومدی سر کار یه حکم توی سال جدید هم برات می زدیم و پونزده میلیون تومن به پاداش پایان خدمتت اضافه می شد!

پ.ن۲: آقامعلم کلاس عماد (سوم) رو با خانم معلم کلاس چهارم عوض کردند. وقتی علتو از مدیر مدرسه پرسیدیم فرمودند: آموزش و پرورش گفته معلم کلاس چهارم دبستان و بالاتر باید حتما همجنس باشه!

پ.ن۳: توی چند پست از کارهای عسل نوشتم و یکی از دوستان کامنت گذاشتند که: از عمادجان هم بنویسین ظاهرا عسل داره کلا جاشو میگیره. از عماد نوشتم یکی از دوستان فرمودند: چرا دیگه از عسل نمینویسین! یه لحظه یاد ملا و پسرش افتادم که نمیدونستن کدومشون سوار الاغشون بشن و برن شهر!!

پ.ن۴: امسال قرار نیست خرید آجیل تحریم بشه؟ پارسال کلی از هزینه هامون کم شد! 

پ.ن۵: وقتی از همه جا ناامید شدم (البته به جز خدا) یه ایمیل برای مسئولین بلاگ اسکای فرستادم و ازشون کمک خواستم که لطف کردند و کد وبلاگمو مال وقتی که هنوز کد وبلاگستانو بهش اضافه نکرده بودم برام فرستادند. حالا تنها مسئله اینه که چندتا وبلاگی که اواخر کار و بعد از اضافه کردن کد وبلاگستان لینک کردم توی لینکهام نیستند. فعلا دوتاشونو یادم اومده و اضافه کردم. به امید پیدا کردن یه بلاگرول درست و حسابی. باز هم خدا رحمتت کنه گودر!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (120)

پنج‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 12:56 ق.ظ

سلام:

۱. داشتم نسخه مرده رو مینوشتم که گفت: اگه میخواین برام کدئین بنویسین بی زحمت کدئین دارشو برام بنویسین!

۲. میخواستم برای خانمه نسخه بنویسم که گفت: شما میدونین اون شربتی که هربار میخوردم خوب می شدم چی بود؟!

۳. خانمه گفت: بچه مو هروقت بهش استامینوفن میدم تبش بالا میره!

۴. نسخه مرده رو که نوشتم گفت: ما دوتا کپسول اکسیژن هم توی خونه لازم داریم میشه توی دفترچه بنویسینشون؟!

۵. با خنده از مطب اومدم بیرون. مسئول داروخونه گفت: چی شده؟ گفتم: اسم این مریض آخری که اومد «آخربس» بود! گفت: این که چیزی نیست چند روز پیش «آتش بس» اومده بود!

۶. خانمه گفت: بی زحمت برام چندتا شیار مسکن هم بنویس! (ترجمه: شیاف مسکن)

۷. دوتا مرد حدودا شصت ساله حوالی نصف شب اومدند توی مطب تا فشار بگیرند. بعد گفتند ما امشب خیلی استرس داشتیم گفتیم شاید فشارمون رفته باشه بالا. گفتم: چه استرسی؟ گفت: من پدر عروسم ایشون هم پدر داماد!

۸. به پیرزنه گفتم: قبلا هم اینطور می شدین؟ گفت: نه بعدا این طور شدم!

۹. فشار پیرزنه رو که گرفتم گفت: میشه یه بار هم فشار دست چپمو بگیرین؟ گرفتم. گفت: حالا یه بار دیگه از دست راستم بگیر ببین فرق نکرده؟!

۱۰. به خانمه گفتم: دفترچه تون که برگه نداره. گفت: وا من که چند روز پیش هم باهاش اومدم دکتر که!

۱۱. به پیرزنه گفتم: کجای کمرتون درد می کنه؟ چند ثانیه ای بخش هائی از چادرش بالا و پائین رفت و بعد گفت: اینجاهاش!

۱۲. به خانمه گفتم: دفترچه تون تموم شده. گفت: یعنی حالا باید عوضش کنم؟!

پ.ن۱: به لطف کامنت یکی از دوستان موفق شدم توی یاهو یه چیزی شبیه بلاگ رول گوگل ریدر درست کنم. (البته با چند تغییر) اما چون اسم تیتر هر پستو مینویسه و نه اسم وبلاگو میخواستم لینکدونی سنتیو هم داشته باشم که چون یه سطر از کد وبلاگو حذف کردم همچنان ناموفق مونده ام. این هم روش درست کردن این بلاگ رول

پ.ن۲: به آنی میگم: اگه بدونی چه صفی برای سبد کالا جلو فروشگاه بود. عماد میگه: توی سبدش چی بود؟ حیوون زنده هم بود؟!

پ.ن۳: امروز یه نامه اومد توی درمونگاه و وظائف جدید واحد بهداشت خانواده رو برامون توضیح داد. بعضی از این وظائف عبارتند از:

تشویق زنانی که تازه ازدواج کرده اند به فرزند دار شدن.

تشویق خانواده های تک فرزند به فرزند دار شدن

تشویق زنانی که از تولد آخرین فرزندشان بیشتر از سه و نیم سال گذشته به فرزند دار شدن

تشویق زنان بالای سی سال به فرزند دار شدن

................

چی بگم؟ لابد مسئولین محترم فکر تحصیل و اشتغال و .... این بچه هارو هم کردن دیگه.

پ.ن۴: وا .... الن! پس وبلاگت کو؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (3)

چهارشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 04:29 ب.ظ

سلام

سال پیش یه روز رفتم به یه درمونگاه روستائی. به جای یکی از همکاران پزشک خانواده که اون روزو مرخصی گرفته بود.

خوشبختانه درمونگاه خلوت بود و مریض ها تک تک میومدند.

چند مریضو دیده بودم که خانمی حدودا پنجاه ساله وارد مطب شد. یه چادر کهنه به سرش بود که به همراه لباسهای مشابهش به خوبی وضعیت مالی شو نشون میداد. گفتم: بفرمائین. گفت: ببخشید آقای دکتر. پسرعموم الان توی خونه ماست و حالش خیلی بده. میتونین بیائین و ببینینش؟ گفتم: الان توی خونه است؟ گفت: بله. گفتم: شرمنده، من نمیتونم درمونگاهو ول کنم و با شما بیام خونه. برام مسئولیت داره. گفت: خیلی حالش بده آقای دکتر. اصلا نمیشد بیاریمش. گفتم: شرمنده. گفت: خونه مون همین پشته راهی نیست. گفتم: به هر حال من نمیتونم درمونگاهو خالی بگذارم.

زن بدون هیچ حرف دیگه ای خداحافظی کرد و بیرون رفت و من مشغول دیدن یه مریض دیگه شدم. اما به محض اینکه مریض بعدی از مطب خارج شد همون خانم همراه با مسئول پذیرش مرکز وارد مطب شدند و آقای «ق» مسئول پذیرش گفت: آقای دکتر اگه ممکنه بیائین بریم و مریضشونو ببینین. خونه شون همین پشت درمونگاهه. من مریضشونو دیدم. واقعا نمیشه آوردش ....

خلاصه که اون قدر گفت و گفت و گفت که بالاخره راضی شدم. من و اون خانم و آقای «ق» پیاده از درمونگاه خارج شدیم. دیوار درمونگاهو دور زدیم و توی کوچه پشت درمونگاه وارد یه خونه شدیم. یه خونه کهنه و قدیمی و درب و داغون. خونه ای که هر آجرش حکایتی از فقر و بیچارگی خونواده ای که ساکنش هستند بهمون می گفت.

بادعوت اون خانم وارد یکی از اتاق ها شدیم. یه مرد که ظاهرا هم سن و سال زن بود ولی به شدت شکسته شده بود روی یه تشک کثیف و کهنه دراز کشیده بود. بدنش به شدت ایکتریک بود (زردی داشت) و به سختی نفس می کشید.

یه لحظه وارفتم. گوشی و فشارسنجیو که همراهم برده بودم روی زمین گذاشتم و به خانمی که مارو به اونجا برده بود گفتم: این مریض چشه؟ گفت: سرطان کبد داره. از بیمارستان هم مرخصش کردند و گفتند دیگه کاری از دست ما برنمیاد. گفتم: خب حالا انتظار دارین من چکار کنم؟ گفت: هیچی! فقط الان دو روزه که دیگه غذا هم نمیتونه بخوره. اگه میشه یکی دوتا سرم تقویتی براش بنویسین.

دفترچه بیمه مریض همون جا بود. براش نوشتم و برگشتیم درمونگاه. از مسئول تزریقات هم خواهش کردم که بره خونه شون و سرمشو براش بزنه. اون روز تا آخر وقت و تا دیدن آخرین مریض توی فکر اون مرد بودم. وقتی مریض ها تموم شدند و به طرف ولایت به راه افتادیم. آقای «ق» بهم گفت: اون مرده رو دیدین دکتر؟ میدونین خونواده اش چه روزهائیو پشت سر گذاشتن؟ گفتم: نه چطور؟

گفت: این مرد وقتی جوون بود با یکی از دخترهای روستا ازدواج کرد و صاحب یه دختر شد. اما کمی بعد زنش که از اول عاشق پسرعموش بود و به اجبار پدرش با اون ازدواج کرده بود دخترو پیش پدرش گذاشت و با پسرعموش فرار کرد. این مرد هم قسم خورد که تلافی کار زنشو سر دخترش دربیاره (!!) چند سال بعد و وقتی دخترش یه کم بزرگ تر شد یه مرد افغانی که این طرفها کار می کرد دخترو دید و عاشقش شد و اومد خواستگاری. مرده هم فورا دخترشو داد به مرد افغانی! یه مدت که گذشت افغانیه برگشت به کشورش و زنشو هم با خودش برد. اینجا روستای بزرگی نیست و همه از حال همدیگه باخبرند. مدتی که گذشت شنیدیم که اون دوتا توی افغانستان بچه دار شدن و دارن زندگی میکنن. اما یه مدت که گذشت شنیدیم که طالبان به روستاشون حمله کرده تا همه شیعه های اونجارو قتل عام کنه. این خونواده هم از روستا فرار می کنند اما توی تعقیب و گریز شوهر دختره تیر میخوره و کشته میشه. و چون راه مرز ایران به شدت تحت نظر طالبان بوده دختره دست بچه شو میگیره و به هر زحمتی که بوده از مرز میگذره و میره پاکستان. اونجا گرفتار سربازهای مرزی پاکستان می شه و بازداشتش می کنن. اما یکی از پلیسهای پاکستانی وقتی داستان زندگیشو میشنوه دلش به حالش میسوزه و باهاش ازدواج می کنه. چند سالی میگذره و اونها صاحب دوتا بچه دیگه هم میشن. اما یه روز توی یه بمب گذاری انتحاری شوهر پاکستانی دختره هم کشته میشه. حالا اون دختره با یه بچه افغان و دوتا پاکستانی داره اونجا زندگی می کنه.

از اون طرف مرده اینجا از چند سال پیش متوجه شد که سرطان کبد داره و چون همه خانواده اش به خاطر کاری که با دخترش کرد چشم دیدنشو نداره سراغ هیچکدومشون نرفت. اما حالا که دیگه دکترها هم جوابش کردن دل دختر عموش به حالش سوخت و چند روزیه که خونه دخترعموشه. حالا دخترش هم که متوجه وضعیت پدرش شده زنگ زده که به اندازه پول بلیت هواپیمای خودم و بچه هام برام پول بفرستین تا بیام و یه بار دیگه بابامو ببینم اما کسی هم اینجا این همه پول نداره ....

اینجا بود که آقای راننده صدام کرد و گفت: رسیدیم ...

چند روز بعد وقتی آقای «ق» رو دیدم و سراغ اون مردو گرفتم گفت: فردای روزی که شما دیدینش داشتند پارچه سیاه به دیوار خونه دخترعموش نصب میکردند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (ازنظر خودم) جالب (119)

سه‌شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:29 ب.ظ

سلام

۱. به مرده گفتم: توی خونه هیچ داروئی نخوردین؟ خانمش گفت: دارو نخورد فقط روزی دوتا سیگار!

۲. خانمه توی ماه آخر بارداری با درد شکم اومده بود و گفت: قرار بود سزارین کنم. گفتم: برای کی براتون نوبت سزارین زده بودند؟ گفت: هفته پیش. گفتم: پس چرا نرفتین؟ گفت: گفتم صبر کنم ببینم چی میشه؟!

۳. به مرده گفتم: چند سالتونه؟ مرده از همراهش پرسید: من چند سالمه؟ همراهش هم گفت: فکر کنم چهل و هفت یا هشت!

۴. به خانمه گفتم: چیز ناجوری نخوردین که مسموم شده باشین؟ گفت: نه امروز ظهر غذا دوغ و هندونه خوردم!

۵. (۱۲+) مرده گفت: اون قدر خلط دارم که باید هی بکشم پائین!

۶. به مرده گفتم: توی خونه هیچ داروئی نخوردین؟ گفت: یه داروخونه رو خوردم. مختصر و مفید!

۷. یه پسر هفت هشت ساله رو که زمین خورده بود آوردند که پیشونیش زخم شده بود. وقتی رفتم بالای سرش گفت: چندتا بخیه میخواد؟ برای اینکه نترسه گفتم: یکی. بخیه اش کردند و رفتند. نیم ساعت بعد دوباره آوردندش و گفتند تازه متوجه یه زخم دیگه زیر موهاش شدیم! وقتی رفتم بالای سرش بچه داد زد: چرا اون بار دروغ گفتی؟ گفتی فقط یه بخیه میخواد اما چندتا بخیه خورد!

۸. نسخه پیرمرده رو که نوشتم دستشو گذاشت روی میز و بلند شد. بعد گفت: میبینی؟ یه زمانی من این میزو بلند میکردم حالا این میز باید منو بلند کنه!

۹. دوتا پسر مست اومدند توی مطب. به اونی که نشسته بود روی صندلی گفتم: بفرمائین. گفت: ببین آقاپسر ........ که شلیک خنده دومی بلند شد. بعد هم از مطب رفت بیرون و پشت سر هم شماره میگرفت و به دوستاشون میگفت: .... رو بردم دکتر. به دکتره گفت آقاپسر!

۱۰. پیرزنه گفت: هرروز صبح که از خواب بیدار میشم کمرم تا دو روز خشک میشه!

۱۱. مرده گفت: چندوقت پیش اومدم اینجا پیش خانم دکتر دفترچه مو مهر کرد که برم پیش متخصص اما وقتش گذشت. دوباره برام مینویسین؟ گفتم: باشه. گفت: اون وقت شما هم مهر خانم دکترو میزنین؟!

۱۲. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: دوتا برگ دیگه از دفترچه ام مونده میشه بکنینشون؟ گفتم: چرا؟ گفت: آخه میخوام فردا برم شهر. گفتم یهو دفترچه مو هم عوض کنم گفتم شاید اگه برگ داشته باشه ایراد بگیرند!

پ.ن۱: ظاهرا این بار اکثر خاطرات مال آقایون بود!

پ.ن۲: حالا که وبلاگستان وبلاگهائی که به مدت یک ماه آپ نشن از لینکهام حذف میکنه تصمیم گرفتم لینکدونیمو به حالت اولش برگردونم. یادمه که یه سطر از کدهای قالب وبلاگمو حذف کردم تا کدهای وبلاگستان قابل نمایش شدند اما حالا هرچقدر فکر میکنم نمیفهمم چی بود؟! اگه دوستانی که قالبشون مشابه منه کمک کنند ممنون میشم! (توی بخش ویرایش قالب وبلاگ همه شون از این وبلاگ جدیدی هاست مال من نیست!)

پ.ن۳: برای عماد یه کتاب درباره گیاهان خریدیم که ظاهرا حسابی جذبش کرده. چند روز پیش هم این نوشته رو چسبونده روی در اتاقش. خودمونیم از همین حالا خوش اشتها هم هست!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (118)

سه‌شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:04 ب.ظ

سلام

۱. خانمه گفت: برام آزمایش بنویسین. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: قراره قبل از بارداری بشم! (ترجمه: آزمایشات پیش از بارداری)

۲. پیرزنه گفت: دفترچه مو مهر کن برم پیش متخصص. گفتم: برای کی مهرش کنم؟ گفت: برای خودم!

۳. از بس مسئول محترم تزریقات اصرار کرد برای مریض سرم نوشتم و گفتم: برین تزریقات تا بهتون بزنن. گفت: نه میریم خونه خودمون می زنیم!

۴. پیرزنه برگه آزمایششو داد بهم و گفت: نمیدونم این آزمایشه یا جواب آزمایش؟!

۵. خانمه گفت: بچه ام تب نداره اما بدنش داغه!

۶. خانمه دفترچه شو گذاشت جلوم و گفت: رفتم پیش متخصص چشم برام قطره نوشت گفت برو پیش دکتر خودتون تا براتون کپسول بنویسه!

۷. پیرزنه درحال نقش بازی کردن (اون هم به صورت کاملا تابلو) اومد توی مطب و خودشو پرت کرد روی صندلی. پشت سرش یه زن جوون هم اومد تو. گفتم: بفرمائین. پیرزنه آستینشو زد بالا و گفت: فشارمو بگیر. زن جوون هم گفت: دکتر! بی زحمت فشارشو بگیر. بعد از گرفتن فشار پیرزنه گفت: گلومو نگاه کن درد می کنه. زن جوون هم گفت: دکتر! بی زحمت گلوشو نگاه کن درد میکنه. بعد پیرزنه گفت: دکتر به دادم برس. زن جوون هم گفت: دکتر! بی زحمت به دادش برس!

۸. پیرزنه یه بچه رو آورده بود و گفت: مریضه. دفترچه شو باز کردم و دیدم مال یه پیرمرده! گفتم: ایشون هم مریضند؟ گفت: خدا نکنه اون هم مریض بشه!

۹. خانمه دوتا آمپول دگزامتازون از کیفش درآورد و گفت: الان که زانوم درد میکنه کدومو بزنم؟ گفتم: اینها که یکیند. گفت: خب حالا کدومو بزنم؟ نگاهشون کردم و اونو که تاریخش نزدیک تر بود بهش دادم و گفتم: اینو بزن!

۱۰. نسخه پیرزنه رو نوشتم و دادم دستش. وقتی داشت می رفت گفت: دکتر اون پیرمرده که گاهی میاد اینجا و بدنش میلرزه شوهرمه زیاد بهش محل نذار!

۱۱. (۱۴+) خانمه پرونده شو آورد و گفت: دکتر! شوهرم داره بعد از نه ماه از کویت میاد دیگه لازمه قرص جلوگیری برام بنویسی! 

۱۲. نسخه پیرمرده رو دادم دستش و گفتم: ببرینش داروخونه. گفت: چی توی داروخونه است؟ آدمه؟!

پ.ن1: چند روزه با گوگل کروم نمیتونم برای وبلاگ های پرشین بلاگ کامنت بگذارم اما توی اینترنت اکسپلورر میشه کامنت گذاشت. یه نکته جالب دیگه اینکه توی همه بروزرها نمیشه لینک گذاشت! به نظر شما چرا آیا؟

پ.ن2: بعد از چند پست همراه با تسلیت گوئی خوشحالم که دست کم یه بار همه چیز به خیر گذشته. اینجارو ببینین.

پ.ن3: عماد از مدرسه اومده و میگه: به من افتخار می کنین؟ میگم: مگه چکار کردی؟ میگه توی مسابقات شطرنج مدرسه ثبت نام کردم!

پ.ن4: رفتم سایت وبلاگستان تا به حذف بعضی از لینکهام اعتراض کنم که دیدم نوشته از این به بعد وبلاگهائی که یک ماه تمام آپ نشن از لیست لینکها حذف میشن! خلاصه که حذف لینکهارو از چشم من نبینین! خدا رحمتت کنه گودر!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       28    >>

Homepage


Checkpagerank.net