X
تبلیغات
مودیسه

سفر یهویی (۲)

یکشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 10:48 ب.ظ

سلام

همون طور که توی پست قبلی نوشتم یهویی مسافر شیراز شدیم. من یه بار در سه سالگی و یک بار هم در سال هفتاد و دو و از طرف دانشگاه به شیراز رفته بودم و این بار برای بار سوم به شیراز می رفتم.

صبح دوشنبه از سر شیفت برگشتم خونه و بعد رفتم دنبال مهمان سرای اداره توی شیراز که تازه فهمیده بودم که اصولا وجود داره! اما چون زودتر رزرو نکرده بودم بهم اتاق ندادند.

نهایتا حدود ساعت ده و نیم صبح بود که هردومون حرکت کردیم. از نزدیک شهر اسمشو نبر رد شدیم و از هر دهی که میگذشتم به یاد خاطرات تلخ و شیرین اونجا می افتادم.

هر چه بیشتر به سمت جنوب میرفتیم هوا گرم تر می شد و درختان بیشتری بر روی کوه ها دیده می شدند. اخوی گرامی هم با سرعت خیلی بیشتر از ما حرکت میکرد و بعد گوشه ای می ایستاد تا ما بهشون برسیم! مناظر اطراف دیگه واقعا زیبا شده بودند به طوری که وقتی بعد از گذشتن از چندین تونل و کلی پیچ و خم به شهر کوچک پاتاوه رسیدیم آنی گفت: احساس میکنم توی پوکت هستم! واقعا هم مناظر دست کمی از پوکت نداشتند اما حیف که عملا هیچ سرمایه گذاری برای توسعه توریسم انجام نشده.

در چند کیلومتری یاسوج و در حیاط یه امامزاده بساط ناهارو پهن کردیم. هوا اول نیمه ابری بود، بعد ابری شد، کم کم بارون شروع شد و بعد هم تگرگ!

بعد از ناهار دوباره راهی شدیم و عصر به شیراز رسیدیم. کلی دنبال یه هتل گشتیم اما یا پر بودند و یا قیمتشون خیلی بالا بود. به زحمت یه جا با قیمت مناسب و کیفیت نسبتا مطلوب پیدا کردیم. اول یکی دو ساعت خوابیدیم و بعد راهی شاهچراغ شدیم و چون دیروقت بود دوباره به هتل برگشتیم.

صبح روز سه‌شنبه بعد از خوردن صبحانه راهی شدیم. اول رفتیم سراغ ارگ کریم خان و چرخی توی اونجا زدیم. بعد رفتیم سراغ بستنی فروشی پشت ارگ که اخوی گرامی از قبل تعریفشو شنیده بود. عسل بستنی قیفی میخواست اما از طعم بستنی سنتی که اونجا فروخته میشد خوشش نیومد. از اونجا راهی بازار وکیل شدیم. با این که در اواسط اردیبهشت ماه بودیم هوا گرم بود و برای همین قدم زدن در بازار وکیل و زیر سایه لذت‌بخش بود حتی با وجود شلوغی بازار.

برای عسل باز هم بستنی خریدم که باز هم بستنی سنتی بود و مجبور شدم باز هم خودم بخورمش!

از بازار وکیل راه چندانی تا هتل نبود پس به هتل رفتیم و بعد از ناهار و استراحت به زیارت جناب حافظ رفتیم. همزمان با حضور ما گروهی از بچه‌های دبستانیو به اونجا آوردند. معلمشون پرسید: کی میتونه نوشته های روی قبرو بخونه؟ و یکی از بچه‌ها گفت: سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز…!

درصد قابل توجهی از بازدید کنندگان هم توریست های خارجی بودند که البته سن اکثرشون بالا بود و بیشترشون ظاهرا به زبان روسی صحبت میکردند.

از اونجا پیاده راهی باغ جهان نما شدیم که هنوز هم وجه تسمیه شو نفهمیدم. و بعد از اونجا هم سوار تاکسی شدیم و رفتیم شهربازی که ازمون فاصله چندانی نداشت. اما من که خیلی از بازی های اونجا خوشم نیومد. با دیدن یه دستگاه بستنی قیفی آنی ازم خواست یه بار دیگه برای عسل بستنی بخرم. گفتم: من که دیگه بستنی میل ندارم! آنی خودش رفت و برای همه مون بستنی قیفی خرید و آورد اما این بار عسل گفت: چرا بستنیش دورنگه؟ من بستنی قیفی فقط سفید میخوام! نصف شب از شهربازی اومدیم بیرون، شام خوردیم و برگشتیم هتل.

صبح روز چهارشنبه را با زیارت جناب سعدی شروع کردیم که باز هم پر بود از بچه های دبستانی. بعد هم پیاده راهی باغ دلگشا شدیم و اونجا فهمیدم که اون روز روز شیرازه (به چه دلیل نمیدونم) و ورود به باغ رایگانه. داخل باغ ساختمانی بود که سال هفتاد و دو من اونجا برای اولین بار با پرداخت پول ((سگا)) بازی کردم! اما حالا اونجا انواع موزه بود که روی درش هم نوشته بود به مناسبت روز شیراز موزه رایگان است. درحال دیدن موزه سکه و رادیو و…  چندباری با صدای بلند از آنی پرسیدم: پس کجا موز میدن؟ دم در نوشته بود موز رایگان! مردم اطرافمون هم پوزخند میزدند و سری تکون میدادند!

اون روز بعد از ناهار و استراحت راهی باغ ارم شدیم. اول سری به شربت خانه زدیم و بعد دور ساختمان زیبای باغ چرخیدیم که تصادفا با دخترعمه گرامی روبرو شدیم که با خانواده و دوستانشون به شیراز اومده بودند. بعد هم رفتیم به دو سه تا مجتمع تجاری برای دیدار و خرید خانمها.

شب موقع خوردن شام با اخوی گرامی صحبت کردیم و بالاخره قرار شد به جای جمعه روز پنجشنبه برگردیم تا جمعه را هم استراحت کنیم.

صبح روز پنجشنبه بعد از خوردن صبحانه با هتل تسویه حساب کردیم و به سمت مرودشت به راه افتادیم. و از اونجا به تخت جمشید رفتیم و کلی راه رفتیم. به نظر من که گذاشتن چوب روی پله ها و ساخت سایه بان فلزی روی بخشی از تخت جمشید گرچه برای حفاظت از اونجا انجام شده ابهت تخت جمشیدو کم کرده.

خیلی دوست داشتم نقش رستمو هم ببینم اما بچه ها واقعا خسته شده بودند پس از خیرش گذشتم و فقط به دیدن پاسارگاد رفتم که قبلا نرفته بودم و از دیدنش لذت بردم. فقط نفهمیدم اون شکل های شبیه نقاشی های انسان های نخستین روی بدنه آرامگاه و بدتر از اون متن عربی در سمت راست دهانه ورودی آرامگاه کار کی بوده؟! بعد از خوردن ناهار هم همون مسیرو ادامه دادیم تا به آباده رسیدیم. اونجا برای اولین بار در طول تاریخ (!) ازگیل خوردم که از طعمش خوشم اومد. از اونجا تا نزدیکی ولایت هم آنی پشت ماشین بود که باعث شد بتونم چند ساعت استراحت کنم و سرانجام به ولایت برگشتیم.

پ.ن۱: چند دقیقه پیش از رسیدن ما به ولایت بود که والدین گرامی هم از مشهد به ولایت برگشتند.

پ.ن۲: باتوجه به شلوغی زیاد خیابان های شیراز اکثر جاهای این شهرو درحالی رفتیم که ماشینهای خودمون توی پارکینگ هتل بود و سوار تاکسی میشدیم. نمیدونم از شانس ما بود یا همه راننده تاکسی های شیرازی این قدرخوش صحبت و خوش اخلاق هستند؟

پ.ن۳: در تمام مسیر برگشت عسل می پرسید: وقتی رسیدیم خونه بستنی قیفی فقط سفید برام میخرین؟  جالب این که هنوز هم نخریدیم چون با هم بیرون نرفتیم!

پ.ن۴: جاده برگشت از نظر زیبایی مسیر اصلا به پای مسیر یاسوج نمی رسید.

پ.ن۵: تقریبا در هیچ جای شیراز عسل حاضر نشد عکس بگیره و توی همه عکسها موهای پشت سرش توی عکس ها هست!

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سفر یهویی

دوشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 07:35 ب.ظ

سلام 

دو شب پیش بود که اخوی گرامی زنگ زد و گفت مرخصی گرفته و از صبح دوشنبه تا جمعه راهی شیراز هستیم. 

با گفتن این جمله چنان که افتد و دانی (!) ما هم راهی شدیم. 

با هزار بدبختی تونستم هم از شبکه مرخصی بگیرم و هم از ترک اعتیاد. 

امروز ظهر ناهارو زیر بارش باران و بعد هم تگرگ نزدیک یاسوج خوردیم و الان هم توی شیراز هستیم و جمعه هم قراره برگردیم چون شنبه هم شیفت بیست و چهار ساعته ام.

و این در حالیه که برای یه سفر توی تابستان هم برنامه ریزی کردیم.

تا بعد. 

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۵)

چهارشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 03:18 ب.ظ

سلام

۱. پیرزنه گفت: من فقط این قرصهای فشارمو میخوام. وقتی نوشتم گفت: حالا قرصهای فشارمو هم برام نوشتی؟!

۲.  خانمه گفت: از بچه ام یه آزمایش گرفتن اما جوابش هنوز نیومده.  گفتم: چه آزمایشی ازش گرفتند؟ گفت: آزمایش متابولیک ارسالی به آلمان!

۳. نسخه بچه رو که نوشتم مادرش گفت: حالا میشه داروشو بگیرم؟  گفتم: بله. داروشو که گرفت اومد توی مطب و گفت: حالا میشه آمپولشو بزنم؟!

۴.  پیرزنه گفت: میخوام چشممو عمل کنم گفتن دکتر داخلی باید اجازه بده. گفتم: پس دفترچه تونو مهر میکنم تا برین پیش دکتر داخلی.  گفت: یعنی تو اندازه یه دکتر داخلی هم نیستی؟!

۵. خانمه گفت: من همیشه دارو میخورم. گفتم: چه دارویی؟ گفت: یه قرص میخوردم که طعمش شیرین بود!

۶. به خانمه گفتم: قبلا دارویی هم مصرف میکردین؟  گفت: بله. گفتم: چه دارویی؟  گفت: هیچی!

۷. میخواستیم از یه درمونگاه روستایی برگردیم ولایت که یکی از پرسنل گفت: من نمیام. من امشب همین جا یه عروسی دعوتم. روز بعد ازش پرسیدم: عروسی خوش گذشت؟  گفت: آره خیلی خوب بود روی هر بشقاب برنج دو تا ران مرغ بود!

۸. به خانمه گفتم: نوار قلبتون یه کم مشکل داره ببرین یه متخصص قلب هم ببینن. خانمه گفت: من اینجا نوار گرفتم چرا باید جای دیگه نشونش بدم؟!

۹. خانمه گفت: بی زحمت یه داروی خوب برای این بچه بنویسین. اون قدر استفراغ کرد که همه فرشمون پوسید!

۱۰. خانمه گفت: اشتهای بچه ام اصلا خوب نیست. غذا فقط نون میخوره و زیتون!

۱۱.  پیرزنه نسخه شو که گرفت اومد توی مطب و گفت: پس قطره چشم برام ننوشتی؟ من که گفتم شبها خوابم نمیره خب از درد چشمم نمیخوابم دیگه!

۱۲. به خانمه گفتم: دردتون زیاده براتون آمپول بنویسم؟  گفت: من چه میدونم؟  شما دکترین!

پ.ن۱: خانمی که توی شماره ۲ پست قبل درباره اش نوشتم هنوز بستریه!

پ.ن۲: وقتی میرفتیم طرف فرودگاه تا بریم تایلند مهرمو هم برداشتم و ماشینو که گذاشتم توی پارکینگ مهرو گذاشتم توی داشبورد ماشین. از وقتی برگشتیم مرتبا وسط مهر بی رنگ میشد و هرچقدر توش جوهر میریختم بی فایده بود.  رفتم یه مهرسازی که تا دیدش گفت: این مهر زیر آفتاب مونده؟ گفتم: بله.  گفت: داخلش کج شده دیگه فایده نداره. مجبور شدم عوضش کنم اون هم مهری که از شروع اینترنی داشتمش!

پ.ن۳: این پی نوشت از اسفند جامونده: اسفند سال نود و سه کیک تولد عمادو به یکی از قنادی های مشهور ولایت سفارش دادم. روزی که رفتم بگیرمش گفتند: شرمنده یادمون رفته درستش کنیم! تیرماه سال گذشته کیک تولد عسلو به همون جا سفارش دادیم. وقتی رفتم بگیرمش یه کیک دیگه بهم دادند!  گفتم: ما که این کیکو سفارش ندادیم.  نگاه کردند و گفتند: وای شرمنده شما کیک ۳۵۸ رو سفارش دادین ما ۳۸۵ رو ساختیم! (عددشو مطمئن نیستم همین بود یا نه!) وقتی اسفند سال گذشته رفتم تا کیک تولد عمادو بگیرم خیلی منتظر شدم طبق قانون تا سه نشه بازی نشه یه برنامه دیگه داشته باشیم اما نداشتیم!

پ.ن۴: عسل داره با تلفن با پسرخاله اش حرف میزنه، بهش میگه: پس کی میایی خونه مون؟ کییی؟  کیییی؟ بعد یکدفعه گوشیو از گوشش برمیداره و به آنی میگه: من کیک میخوام! (اندر حکایت قربان چشم بادامی رفتن و تقاضای بادام اما از نوعی دیگر)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۴)

یکشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 02:30 ب.ظ

سلام

۱.  نسخه بچه رو که نوشتم مادرش گفت: خب دیگه پاشو بریم. بچه گفت: پس مهر؟ مادرش گفت: پاشو بریم هردفعه باید آبرومو ببری! گفتم: چی میخواد؟ گفت: هیچی هربار میارمش دکتر تا مهر دکترو نزنه کف دستش از جاش بلند نمیشه!

۲. (۱۸ +) یکی از راننده های شبکه بهم گفت: مدتیه که یکی از دوستانم میل جنس.یش به شدت کم شده. دارو داره؟ براش دارو نوشتم که براش ببره. یکی دو هفته بعد بهش گفتم: مشکل دوستت حل شد؟  گفت: چند روز از داروهاتون خورد. یه روز با خانمش توی ماشین بوده که میبینه میل جنس.یش داره برمیگرده، پا رو میگذاره روی گاز زودتر برن خونه که سر یه پیچ ماشینو چپ میکنه الان چند روزه که خانمش توی بیمارستانه!

۳. خانمه دخترشو آورده بود و گفت: گلوش درد میکنه طوری نیست آب گرم غرغره کنه؟!

۴. مرده گفت: این آزمایشو چند ماه پیش برام نوشتین اما هربار یه دکتر دیگه اینجا بود دیگه شمارو ندیدم که نشونتون بدم!

۵. (۱۶+) خانمه گفت: بین دو تا سینه هام قارچ زده روم نمیشه بهتون نشون بدم. گفتم: هیچ جای دیگه ای از بدنتون مثل اون قارچ نیست که بهم نشون بدین؟ گفت: روی دست شوهرم هست!

۶. خانمه گفت: دفترچه شوهرمو هم آوردم یه مقدار دارو براش مینویسین؟  گفتم: نه تا کسیو نبینم که نمیشه توی دفترچه اش دارو بنویسم. گفت: خب بیا توی دفترچه من براش بنویس!

۷. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: یه آزمایش تیروئید هم برام بنویسین فردا برم.  بعد که داشت از مطب میرفت بیرون گفت: حالا فردا خودم هم باید بیام؟!

۸.  خانمه جواب آزمایش قندشو نشونم داد و گفت: دیروز اومدم اینجا فشارمو گرفتن اما برای اطمینان فرستادنم آزمایش!

۹. مرده اومد توی مطب یه اورژانس شبانه‌روزی و گفت: ببخشید شما اینجا مریض اورژانسی هم میبینید؟!

۱۰.  نسخه بچه رو که نوشتم مادرش گفت: حالا طوری نیست این داروهارو بهش بدم؟!

۱۱. داشتم فشار پیرمرده رو میگرفتم که به همراهش گفت: الان میگه فشارت دوازدهه، علت مریضیت پیریه!

۱۲. خانمه گفت: چرا هی دکتر اینجا عوض میشه؟ تا یه دکتر میاد درد مردمو بشناسه میره. بعد نشست روی صندلی و گفت: حالا اول فشارمو بگیر، بعد هم این قرصهارو برام بنویس تموم شدن هرماه میام میدم به دکترها برام بنویسن!

پ.ن۱: خبری که منتظرش بودم رسید اما اصلا خبر خوبی نبود.  چندروز اول عید حالم حسابی گرفته بود.

پ.ن۲: کتاب های سینوهه و ادامه سینوهه را هم خوندم. ادامه سینوهه اصلا به پای کتاب اصلی نمیرسید و من احساس کردم این کتابو فقط برای اونهایی نوشتن که اعتراض داشتن به این که ماجراهای کتاب سینوهه در زمان حضرت یوسف بوده و چرا اسم ایشونو توی کتاب ننوشته؟ ظاهرا همه کار کرده بودند تا یه پیامبرو هم وارد کتاب کنند!

پ.ن۳: دارم فوتبال نگاه میکنم. به عسل میگم: میخوای تو هم نگاه کنی؟ میگه: باباها همه شون فوتبال نگاه می کنن، اما مامانا که فوتبال نگاه نمیکنن!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۳)

چهارشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 01:24 ب.ظ

سلام

۱. فشار خون خانمه پایین بود. همراهش گفت: خوبه بهش آب قند هم دادم و فشارش هنوز پایینه. گفتم: گفتین چی بهش دادین؟ آب قند؟  گفت: آره! یه قاشق بهش دادم خورد!

۲. خانمه نسخه شو گرفت و برگشت توی مطب و گفت: ببخشید مگه شما سه قلم دارو توی دفترچه ام ننوشتین؟  گفتم: بله چطور؟  گفت: داروخونه تون فقط این سرمو بهم داد و این شربت و این قرصهارو!

۳. خانمه گفت: دیروز اومدم اینجا یه دکتر دیگه اینجا بود گفت زود برو سونوگرافی من هم رفتم.  گفتم: خب حالا جوابشو بدین ببینم.  گفت: توی اون یکی کیفم بود نیاوردمش!

۴. نسخه پسره را که نوشتم گفت: سردرد هم دارم. گفتم: خب چندتا مسکن هم براتون مینویسم.  گفت: مسکن که فایده نداره. برای سردردم یه چیز درمان کننده بنویس!

۵. به خانمه گفتم: اسهال هم دارید؟ گفت: اسهال که نه، تقریبا نیمه اسهاله!

۶. برای مرده آزمایش مدفوع نوشتم. گفت: حالا برم از مسئول آزمایشگاه نمونه بگیرم؟!

۷. خانمه گفت: سرفه ام مثل غذایی که ته میگیره خشکه!

۸. مسئول پذیرش درمونگاه با یه جعبه شیرینی اومد سر کار. گفتم: مبارکه، شیرینی چیه؟ گفت: دیشب قرار بود بیان بله برون دخترم. پیش از این که بیان سر یه موضوعی باهاشون دعوامون شد دیگه نیومدن. شیرینی ها موندن روی دستمون!

۹. خانمه گفت: چندتا قرص استفراغ هم برام بنویس قراره بریم مسافرت!

۱۰. پیرزنه گفت: چند ماه پیش جراحی کردم. چند روز پیش دیدم سر یه نخ بخیه از جای عملم اومده بیرون قیچیش کردم حالا توی پوستم میخاره!

۱۱.  یکی از هموطنان عزیز ترک زبانو میدیدم که فارسی بلد نبود. یه سوال ازش پرسیدم که همراهش براش ترجمه کرد و مریض گفت: یوخ.  همراهش گفت: دکتر! میگه یوخ!

۱۲. پیرزنه یه پلاستیک پر از دارو از کیفش درآورد و گفت: دیدم عید نزدیکه گفتم بیام خرید عید!

پ.ن۱: نمیدونم چرا اما مدتیه تعداد سوتی های مریضها خیلی کمتر شده بخصوص سوتی های خفن! از یه طرف خوشحالم که سطح فرهنگ مردم ولایت بالاتر رفته از طرف دیگه اگه وضع همین طور پیش بره شاید در اینجا تخته بشه!

پ.ن۲: همون طور که یکی دو پست پیش گفتم، وقتی دیدم خوندن من با این مشغله کاری عملا به درد امتحان تخصص نمیخوره فعلا بی خیالش شدم و شروع کردم به خوندن کتابهای غیر درسی که از چند سال پیش مونده بودند. اول کتاب سینوهه کاهن اعظم مصر رو خوندم که اواسط کار از روی کنجکاوی اسم نویسنده اش (جویس پترایر) را توی اینترنت سرچ کردم و به جز این کتاب ( اون هم فقط توی اینترنت فارسی)  چیزی ازش پیدا نکردم. حتی این کتاب توی ویکی پدیا هم نبود و همین طور توی کتاب های تنظیم کننده مشهورش (میکا والتاری)  بعد از اتمام اون هم کتاب سینوهه پزشک مخصوص فرعون را شروع کرده ام و دارم ازش لذت میبرم. بعدش هم نوبت کتاب ادامه سینوهه است.

پ.ن۳: قراره تا دو سه روز دیگه یه خبر بهم برسه که ممکنه خیلی خوب باشه یا خیلی بد! امیدوارم که خوب باشه! (یکی نیست بگه تو که قشنگ توضیح نمیدی خب اصلا همینو هم ننویس!)

پ.ن۴: سی دی روی ماشینو روشن میکنم و صدای یه آهنگ رپ (از ترانه های محبوب عماد) بلند میشه. عسل میگه: بابا! ردش کن بره بعدی این آهنگش پسرونه است!

پ.ن۵: به احتمال قوی این آخرین پست من در سال نود و چهار خواهد بود. امیدوارم این سال برای همه سال خوبی بوده باشه و سال آینده از امسال هم بهتر باشه. ضمنا امیدوارم چهارشنبه سوری هم خوش گذشته باشه. فراموش نکنیم که چهارشنبه سوری جشن پریدن از روی آتشه نه انفجار ترقه.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

معتاد نامه (۷)

پنج‌شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 03:27 ب.ظ

سلام

۱.  توی مرکز بودیم که صدای جر و بحث از مرکز مجاور بلند شد. رفتم ببینم چه خبره که دیدم مریض داره به خانم کارمند اونجا میگه: میدونی تا حالا چند میلیون تومن بهت پول دادم؟ اون وقت برای پنج هزار تومن توی پرونده ام می نویسی بدهکار؟!

۲. داشتم برای مریض نسخه مینوشتم که سرشو آورد جلو و گفت: شماره موبایلت چنده؟ بنویس داشته باشم!

۳. (۱۸+)  خانمه اومد دارو بگیره. آقای پرستار مرکز بهش گفت: پولشو بده. گفت: من حالم خرابه پول هم ندارم. میخوای برم یکی از این مغازه ها….  و ازشون پول بگیـرم بیام؟ (خداییش یه لحظه احساس مواد فروش بودن پیدا کردم)

۴. توی کوچه کنار مرکز عروسی بود و صدای بلند موسیقی می اومد. به خانم مجرد مرکز کناری مون به شوخی گفتم: حالا کاش چهار روز دیگه نفهمن اشتباه کردن و بخوان طلاق بگیرن! یه نگاه سوزناک بهم کرد و گفت: متاسفانه این روزها بیشتر آقایون توی انتخاب همسر اشتباه میکنن!

۵. مریضه گفت: یه نسخه برام مینویسین؟ گفتم: چی میخواین؟  گفت: همه اعضای خانواده پام!

۶. خانم شاغل در مرکز مجاور داشت از مرکز ما بیرون میرفت که صدای جیغش اومد و پرید توی مرکز. گفتم: چی شده؟  گفت: یه مارمولک دم در بود! رفتم ببینم از چی ترسیده که گفت: من نمیدونم چطور به این راحتی میرین اونجا وقتی میدونین یه مارمولک اونجاست؟!

۷. خانم مرکز مجاور بهم گفت: میخوام توی یه کلاس بازآموزی شرکت کنم. نوشته برای شرکت توی این کلاس باید حتما توی سایت بازآموزی ثبت نام کنید. گفتم: خب؟ گفت: حالا یعنی من که قبلا توی این سایت ثبت نام کردم باید دوباره ثبت‌نام کنم؟!

۸. خانم مرکز مجاور یه مقاله انگلیسی بهم نشون داد و گفت: من معنی این قسمتشو نمیفهمم میشه برام ترجمه اش کنین؟ داشتم میخوندمش که یکی از همکارانش اومد دنبالش و وقتی منو دید گفت: بچه ها دکتر میخواد بره تخصص بخونه!  گفتم: از کجا فهمیدین؟ گفت: آخه دارین مقاله خارجی میخونین!

۹. از مرکز اومدم بیرون که برم خونه که یه نفر جلومو گرفت و گفت: من خمارم و پول هم ندارم میشه دو سی سی شربت بهم بدین؟ گفتم: باشه بیا توی مرکز تا بگم بهت بدن. گفت: نه از همون شربتی که خودت گرفتی بهم بده!

۱۰.  برای یه مریض جدید پرونده درست میکردم. گفتم: روزی چقدر مواد مصرف میکنین؟ گفت: روزی شش هزار تومن تریاک. گفتم: یعنی چند گرم؟ گفت: خب هروقت قیمتش گرون تر بشه مقدارش کمتر میشه هروقت ارزون بشه بیشتر!

۱۱.(۱۸+) مریضه گفت: مدتیه به شدت دچار زود.ا.نزا.لی شدم. میشه برام دارو بنویسین؟  بالاخره اون دختر بیچاره هم به یه امیدی با من ازدواج کرده!

۱۲. (۱۸+) پرونده یه مریض جدیدو میدیدم که دیدم توی قسمت بیماریهای جسمی نوشته نارسائی کبد. گفتم: برای این بیماری تون دارین دارو میخورین؟  گفت: نه. پرونده رو کامل کردم و فرستادمش بره شربتشو بگیره. چند دقیقه بعد مشاور مرکز اومد و گفت: مریضه میگه روم نشد به دکتر بگم برای زود.انزا.لیم دارو بنویسه فکر کردم توی پرونده که نوشتم خودش متوجه میشه. تازه فهمیدم از بس بدخط نوشته بود اشتباه خوندم!

پ.ن۱: این بار پرسنل مرکز ما و مرکز مجاور هم دست کمی از مریضها نداشتن!

پ.ن۲: به خاطر تعداد زیاد موارد مثبت دار شرمنده. خیلی صبر کردم چند مورد معمولی تر پیدا بشه تا بنویسم اما نشد!

پ.ن۳: آقای پرستار مرکزکه دومین پرستار مرکز بود چند ماه پیش رفت و جانشینش هم چندماه بیشتر دوام نیاورد. و به این ترتیب من الان دارم با چهارمین پرستار کار میکنم.

پ.ن۴: این هم لینک وبلاگ یه همکار محترم که کار جالبی انجام داده اند. جهت اطلاع.

پ.ن ۵: دارم میرم ترک اعتیاد. عسل میگه: نرو سر کار! میگم: باید برم که بهم پول بدن برات چیز بخرم. میگه: من هم بیام؟ میگم: اونجا چیزی نیست که سرت گرم بشه حوصله ات سر میره. میگه: اونجا فقط کلی پول هست که هر روز میری یه کمشو بهت میدن بیاری؟! 

برچسب‌ها: معتادنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۲)

پنج‌شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 07:30 ب.ظ

سلام

۱.  به خانمه گفتم: بفرمایید. به شوهرش گفت: تو برو بیرون روم نمیشه جلو تو بگم. بعد که شوهرش رفت بیرون گفت: سوزش ادرار دارم!

۲. پیرزنه گفت: برام آزمایش قند بنویس. گفتم: فقط قند؟ گفت: بله. فرداش که جواب آزمایشو آورد گفت: چربی ندارم؟ گفتم: شما که گفتید فقط قند. گفت: خب مگه قند و چربی همیشه با هم نیستن؟!

۳. برای خانمه آزمایش قند نوشتم. گفت: آزمایش قند که بگیرم حتی اگه قند بالا باشه هم نشون میده؟!

۴. نسخه پیرمرده را که نوشتم گفت: من گاهی اوقات تریاک هم میکشم نصیحتی براش نداری؟!

۵. خانمه دفترچه بیمه روستایی دخترشو بهم داد و گفت: همه برگه هاشو برای متخصص مهر کن. گفتم: برای چی؟  گفت: دانشگاه قبول شده میخواد بره خوابگاه. میخواد هروقت اونجا مریض شد بره پیش متخصص!

۶. ) ۱۸+( نصف شب بود که یه زن و مرد جوون اومدن توی درمونگاه. مرده بیرون ایستاد و زنه اومد تو و بعد از کلی این طرف و اون طرفو نگاه کردن گفت: ببخشید ما الان توی خونه با هم س.ک..س داشتیم. اونقدر سرعتش زیاد بود که بالاخره ک.آن.دو.مش دراومد و افتاد اون تو!

۷. داشتم یه بچه سرماخورده رو معاینه میکردم که مسئول پذیرش اومد توی مطب و گفت: مسئول داروخونه میگه تا میتونی برای بچه‌های سرماخورده شربت اریترومایسین بنویس دیگه تاریخ ندارن. نسخه بچه رو که نوشتم مادرش گفت: برای ما که اریترومایسین ننوشتین؟!

۸.) ۱۴+( خانمه گفت: یه پماد ضد خارش خارجی هم برام بنویس. گفتم: حالا چرا خارجی؟ گفت: خب پماد داخلی نمیخوام. خارج دستگاه تناسلیم خارش داره! (نزدیک بود اون پماد بندریل که دکتر روژین توی کامنتهای پست قبل برام نوشته بود براش بنویسم!)

۹. مرده اومد و گفت: سرما خورده ام. بعد از معاینه بهش گفتم: خب،  یه شربت براتون مینویسم…  که مرده گفت: ببین! بیخود قرص و شربت و اینها برای من ننویس. من فقط اومدم اینجا تا یه آمپول بزنم!

۱۰. وقتی چندتا از این مریضهارو برای یکی از دوستان مجازی تعریف کردم گفت: اینها که چیزی نیست منو یه بار دونفرساعت دو صبح از خواب بیدار کردند و گفتند: ما توی عروسی بودیم از بس دست زدیم دستمون درد گرفته!

پ.ن۱: لازمه به خاطر تاخیر زیادم ازتون عذرخواهی کنم. چنین تاخیری توی این وبلاگ هیچ وقت سابقه نداشته. مطمئن باشید یه روز همه چیزو براتون توضیح میدم.

پ.ن۲: این پست از پستهای معمول کوتاه تر شد و حتی ممکنه تکراری هم توشون باشه. حقیقتش من الان ولایت نیستم. وقتی رسیدم اینجا یادم اومد برگه ای که خاطراتمو توش مینویسم نیاوردم. کلی فکر کردم تا اینهارو یادم اومد و باید مواظب باشم که بعدا اینهارو روی نوبتشون تکراری ننویسم.

پ.ن۳: به این نتیجه رسیدم که با این وضع درس خوندن شرکتم توی امتحان تخصص آینده عملا بی فایده است.

پ.ن۴: ماشینمو خودم سال ۸۶ از کمپانی (!) گرفتم و ازش راضی بودم. اما به دستور آنی عوضش کردم. اینو باید دو پست قبل مینوشتم که یادم رفت!

خداحافظ ۱۴۱!

سلام ال نود!

پ.ن۵: یک روز بعد از نوشتن پست قبل خبر نامزدی دوست گرامی مجازی خانم دکتر نفیس رو شنیدم. امیدوارم همیشه خوشبخت باشند.

پ.ن۶: رادیو ماشین روشن بود و درباره لج بازی بچه‌ها میگفت. آنی به عماد میگفت: ببین! دقیقا داره کارهای تو رو میگه ها! عسل میگه: من که اصلا لجبازی نمی کنم. فقط میخندم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۱)

شنبه 19 دی‌ماه سال 1394 ساعت 09:46 ب.ظ

سلام

۱.  مرده اومد توی مطب و گفت این آمپول که برام نوشتین افتاد و شکست دوباره مینویسین؟ دوباره نوشتم.  درحال بیرون رفتن زیر لب گفت: حالا انگار اصلا آمپولش چی بوده؟!

۲. به خانمه گفتم: بچه تون چیزی نخورده که مسموم شده باشه؟ گفت: نه! هرچیزی خورد که آورد بالا دیگه چیزی توی دلش نموند؟

۳. (14+) مرده درحال خاروندن بالای پاش از روی شلوار گفت: اون قدر میخاره که دلم میخواد بکنم بندازمش دور!

۴. (10+) خانمه گفت: پسرمو هفته پیش ختنه کردیم. حالا که پانسمانشو باز کردیم از صورت آلتش ادرار نمیکنه! گفتم: یعنی چی؟ شلوار پسرشو آورد پایین و سوراخی که زیر آلتش ایجاد شده بود نشونم داد و گفت: دیگه ادرارش از اینجا میاد!

۵. خانمه گفت: اون قدر تب دارم که آب سردو میزنم به صورتم بخار میشه!

۶. ساعت دو صبح یکی اومد توی درمونگاه و داد زد دکتر کجاست؟ از اتاق استراحت دویدم بیرون و گفتم: چی شده؟ گفت: پسرم از صبح اسهال گرفته! نسخه شو که نوشتم گفت: حالا با اینها سریع خوب میشه؟!

۷. وقتی رسیدم سر شیفت پزشک شیفت قبل گفت: این بهیاره اولین شیفتشه حواست بهش باشه. گفتم: حواسم هست. دختره چند ساعت بعد صدام کرد و گفت: ببخشید ایشون دستشون ضربه خورده و ناخنشون کاملا کنده شده. بگذارمش سر جاش و ببندمش؟!

۸. پیرزنه گفت: سرمو که میارم پایین حتما باید دستمو بگذارم پشت گردنم تا بیاد بالا!

۹. به خانمه گفتم: بچه تون خیلی فعالیت بدنی داره؟ گفت: نه همه اش پای تلویزیونه. بچه گفت: نخیر کلاس نقاشی هم میرم!

۱۰. برای یه بچه تب بر نوشتم. مادرش گفت: شیاف هم بنویس توی دلش هم خنک بشه!

۱۱. خانمه گفت: برام آزمایش های پیش از بارداریو بنویسید. وقتی نوشتم گفت: اگه پیش از این که برم آزمایش باردار بشم مشکلی پیش میاد؟!

۱۲. مرده جسد پدرشو آورد تا براش گواهی فوت بنویسم. وقتی نوشتم گفت: حالا یارانه این ماهو بهش میدن؟!

پ.ن۱: لازمه به خاطر تاخیر زیادم ازتون عذرخواهی کنم. متاسفانه کارهام به شدت قاطی پاطی شده و از الان اصلا نمیتونم بگم پست بعدیو کی میگذارم.

پ.ن۲: مطمئنا باور نمیکنین اگه بگم چندتا از پستهای چندماه پیش حدود ده میلیون تومن برام خرج داشت! به موقعش بیشتر توضیح میدم.

پ.ن۳: یه شب سر شیفت بودم که آنی و بچه ها سرزده اومدن اونجا. داشتم نوار قلب یه مریضو میدیدم که عماد اومد توی مطب و با دیدن نوار قلب گفت: این که نمودار خط  شکسته است. توی کتابمون خوندیمش! 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۰)

یکشنبه 8 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 06:13 ب.ظ

سلام 

۱. پیرزنه گفت: دفترچه مو مهر کن میخوام برم پیش متخصص. گفتم: چه متخصصی؟ گفت: نمیدونم. گفتم: مثلا چشم.... گفت: آره همون چشمو بنویس!

۲. به یه بچه گفتم: کجات درد میکنه؟ گفت: سرم. گفتم: کجای سرت؟ گفت: هیچ جاش!

۳. مرده پدرشو آورده بود. وسط گفتن شرح حال گفت: سرگیجه هم داره. پیرمرده گفت: خودت گیجی! 

۴. به پیرزنه گفتم: فشارتون خوبه. گفت: خوبی از خودتونه! 

۵. مرده گفت: درست مثل وقتی پاچه گوسفندو پاره میکنی سرفه میکنم!

۶. یکی از پرستارهای بیمارستان توی دوران دانشجوییم اومد درمونگاه. منو که دید گفت: پس به سلامتی بالاخره فارغ‌التحصیل شدی!

۷. به مرده گفتم: وقتی شکمتونو فشار میدم درد میگیره؟ گفت: نترس محکم تر فشار بده!

۸. مرده چند بچه سرماخورده با خودش آورده بود و گفت: شرمنده به جز اینها بچه دیگه ای نداشتیم!

۹. رفته بودم به جای یکی از خانم دکترها که رفته بود مرخصی. یکی از پرسنل اومد توی مطب و گفت: سلام خانم دکتر! وای ببخشید من بهتون گفتم آقای دکتر!

۱۰. به مرده گفتم: برای فرداتون استعلاجی مینویسم. گفت: نه ننویسین. پشتم باد میخوره دیگه نمیتونم راحت برم سر کار!

۱۱. بچه به محض ورود به مطب شروع کرد به گریه. مادرش گفت: نترس دکتر آمپول نمیزنه. معاینه را در حال گریه بچه شروع کردم و همون موقع بچه یه چیزی گفت که من چون گوشی توی گوشم بود نشنیدم. پیش خودم فکر کردم حتما گفته برام آمپول مینویسین؟ پس گفتم نه. که یکدفعه گریه بچه شدیدتر شد. بعدا فهمیدم که پرسیده: تو با من دوستی؟!

۱۲. خانمه گفت: من دیشب فلفل خوردم و سفالکسین و علائم حساسیت پیدا کردم. چند سال پیش هم همین طور شدم که باز هم فلفل خورده بودم و سفالکسین. به نظر شما به کدومشون حساسیت دارم؟!

پ.ن۱: شرمنده که آپ کردنم این همه طول کشید. باور کنید به شدت کمبود وقت دارم. حالا هم توی ترک اعتیاد نشستم و دارم با گوشی مینویسم.

پ.ن۲: اینو باید خیلی زودتر مینوشتم اما یادم رفت: اواخر تابستون یکی از دوستان مجازی برام پیام گذاشته بود که:

بچه که بودم یه بار با مادرم رفتم پیش یه فالگیر. فالگیره کلی کف دستمو نگاه کرد و گفت: یه چیزی توی طالع تو هست که خودم هم معنیشو نمیفهمم. گفتم: چیه؟ گفت: یه سالی توی زندگی تو هست که توش چهارفصلو نمیبینی. فقط دوتا بهار هست و دوتا تابستون. حالا بعد از این همه سال معنیشو فهمیدم. گفتم: معنیش چی بود؟ گفت: کارهای مهاجرتم جور شد چند روز دیگه میرم استرالیا!

پ.ن۳: ظاهرا قراره توی امتحان تخصص تغییراتی بدن و مثل کنکور برای سوالهای درسهای مختلف ضریب بگذارن. جالب اینکه برای قبول شدن در چندتا از تخصصها سوالهای همون درس اهمیت کمتری از بعضی درسهای دیگه داره!

پ.ن۴: داریم با آنی آب هویج میگیریم. کارمون که تموم میشه در آب میوه گیریو باز میکنم و تفاله ها رو به عسل نشون میدم و میگم: اگه گفتی این چیه؟ میگه: پشمک خرگوش!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

از صیام تا سیام (6)

جمعه 15 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 06:05 ب.ظ

سلام

جمعه بیست و هفتم شهریور نود و چهار 

صبح که از خواب بیدار شدیم هوا ابری بود و بارون شدیدی درحال باریدن بود. با آنی رفتیم سالن غذاخوری و صبحانه خوردیم و مقداری هم برای بچه‌ ها برداشتیم و برگشتیم توی اتاق. به آنی گفتم کم کم باید وسیله هارو جمع کنیم تا اتاقو تحویل بدیم و بریم پی پی. یه نگاه به بیرون کرد و گفت میخوای نریم؟ گفتم چیو نریم؟ پولمونو که دیگه پس نمیدن. گفت میترسم توی این هوا بچه ها دریازده بشن. گفتم باشه نمیریم. چند دقیقه بعد آنی گفت خیلی دوست داری بری؟ گفتم راستشو بخوای آره. معلوم نیست که دیگه بتونیم بریم اونجا یا نه؟
آنی یه کم فکر کرد و گفت خب برو! گفتم تنهایی؟ گفت آره میترسم با این بچه‌ ها توی این هوا بیام.
خیلی با هم صحبت کردیم و بالاخره قرار شد باز آنی بچه ها رو ببره فرودگاه و من برم پی پی و بیام و با تاکسی که دیشب گرفتیم چمدونو بردارم و برم فرودگاه. 
رفتم توی لابی و منتظر ماشین تور شدم. ماشین اومد و سوار شدم اما دیدم راننده ایستاده و میگه به من گفتن اینجا چهار نفر سوار میشن!
به زور حالیش کردم که اونا نمیان اما تا از روی ته برگ بلیتمون که دستش بود به اتاقمون زنگ نزد و با خود آنی حرف نزد دلش راضی نشد.
راه افتادیم و توی بارون به اسکله رسیدیم که با اسکله جزیره جیمزباند فرق میکرد. ساعت از نه گذشته بود که بالاخره راه افتادیم. ما روی عرشه کشتی بودیم و زیر باد و بارون اما VIP ها توی سالن و جای گرم و نرم. و من دلم میسوخت که حتی بیشتر از VIP ها پول دادم و زیر بارون نشستم!
هرچه جلوتر میرفتیم هوا بهتر میشد. اما برخلاف جیمزباند منظره زیبایی نداشتیم.  فقط یکی از اون جزیره های کوچیک اواسط مسیر دیدم که از لابلای مه به زحمت قابل دیدن بود. نزدیک جزیره پی پی هم یکی دو جزیره نسبتا بزرگ ظاهر شد. 
ساعت حدود دوازده ظهر بود که بالاخره به جزیره پی پی رسیدیم
صاحب قایق از تک تک افراد پرسید که میخوان برن غواصی یا نه؟ چون تنها بودم و دوربین و....  همراهم بود جرات نکردم برم. گرچه بعد پشیمون هم شدم چون معلوم نیست که دیگه کی بتونم برم.
اونهایی که قصد غواصی داشتند سوار یه کشتی شدند و رفتند توی آب. ما هم رفتیم توی جزیره که هواش کاملا آفتابی و گرم بود درحالی که به گفته آنی توی پوکت بارون همچنان میبارید. 
به ما گفتند توی جزیره بچرخیم تا ساعت یک که برای ناهار توی پی پی هتل جمع میشیم و بعد بازهم گردش توی جزیره است تا دو و نیم که برمیگردیم.
اول بیست بات حق ورود به جزیره را پرداخت کردیم که به گفته خودشون برای تمیز نگه داشتن جزیره بود و بعد وارد جزیره شدیم. تا ساعت یک مغازه های لب ساحلو نگاه کردم که تقریبا همه چیز گرون تر از پوکت بود.
درصد قابل توجهی از فروشنده های مغازه های پی پی زنان محجبه بودند. و من دو مسجد هم اونجا دیدم. اما از یه طرف مسجد بود و از اون طرف فروشگاه های پر از انواع نوشیدنی های الکلی و از طرف دیگه این مرکز که نفهمیدم مربوط به یهودیان بود یا کشور اسرائیل. این هم جهت دیشهای اونجا که من نفهمیدم روی کدوم ماهواره تنظیم شده بودند!
ساعت حدود یک بعدازظهر بود که خودمو به پی پی هتل رسوندم. بقیه مسافرین تور هم اومدند. اولین بار بود که چنین گروه بزرگیو توی تایلند بدون هیچ ایرانی دیگه ای میدیدم. من با دو سه نفر اروپایی و پنج شش نفر هندی دور یک میز نشستیم. انواع غذاها روی یک صفحه چوبی گرد وسط میز بود که هرکسی میتونست اونو بچرخونه و غذایی که دوست داشت برداره.

بعد از خوردن غذا از هتل بیرون اومدم. تصمیم گرفتم این بار به مغازه های قسمت داخلی تر جزیره سربزنم. بیشتر از هرچیز دو نوع مغازه اونجا بود. یکی فروشندگان بلیت و کرایه قایقهای مسافری و یکی کرایه دهندگان اتاق در انواع و قیمت های مختلف. یه هتل دیگه به نام کابانا را هم اونجا دیدم. از ماشین که خبری نبود اما یکی دوبار پلیس های موتور سوار رو دیدم.

یه داروخونه دیدم که همزمان اتاق کرایه میداد و پول چنج میکرد و لباس هم خشکشوئی میکرد! این هم یه مدرک دیگه از فکر اقتصادی مردم تایلند!

در مجموع جای واقعا زیبائی بود. خوشحال بودم که رفتم و ناراحت که چرا آنی و بچه ها نیستند. اما هرچقدر فکر کردم دیدم اینجا جائی نیست که بخوام بیام و مثل این اروپائی هائی که اونجا بودند هتل بگیرم و چند روز بمونم. مطمئنا بعد از یک روز حوصله ام سر میرفت. برخلاف پوکت که پر از سگ بود پی پی هم مثل بانکوک در کنترل گربه ها بود!

همچنان درحال گردش بودم که یادم اومد وقت چندانی تا حرکت کشتی نمونده.  از وسط جزیره اومدم لب ساحل و با یه منظره بی نظیر مواجه شدم. یه ساحل زیبا و طولانی ماسه ای با یه چشم انداز فوق العاده. مدیونید اگه فکر کنید چند دختر آلمانی که لب ساحل مشغول والیبال ساحلی بودند باعث شده بودند اون ساحل این همه جذاب باشه! دیگه وقت چندانی نداشتم. ساحل درجایی قرار داشت که آب به داخل خشکی پیشروی کرده بود. که باعث شده بود اسکله از اونجا دیده نشه.طبق محاسبات من باید به سمت راست میرفتم و رفتم. اما هر چه راه میرفتم اثری از اسکله نبود. ساعت دو و بیست دقیقه شده بود که بالاخره تصمیم گرفتم از یه نفر مسیرو بپرسم. و اونجا بود که فهمیدم باید از اون ساحل به سمت چپ میرفتم نه راست!
کمتر از ده دقیقه به حرکت کشتی مونده بود. عقل سلیم حکم میکرد که بیخود عجله نکنم چون به کشتی نمیرسم. اما به تاخیر کشتی امیدوار بودم. راه افتادم. اول سریع راه میرفتم و کم کم شروع کردم به دویدن. عرق از همه جای بدنم راه افتاده بود. بالاخره به اسکله رسیدم. اما وقتی که کشتی  در چند کیلومتری ساحل و درحال دور شدن بود.
یکی از مسئولان اونجا که سرگردونی منو دید گفت چی شده؟ گفتم از کشتی جا موندم. گفت اشکالی نداره. امشب همین جا برو هتل فردا با همین کشتی برگرد. چون برچسبشو داری دیگه ازت پول نمیگیره! گفتم من امشب پرواز دارم چیو بمونم هتل؟ گفت ما امروز کشتی دیگه ای نداریم. رفتم سراغ بقیه شرکتهایی که اونجا بود و بالاخره یه بلیت برای ساعت سه و نیم گیر آوردم. ساعت سه رفتم توی اسکله و منتظر شدم تا دیگه جانمونم! بالاخره راه افتادیم. خوشبختانه این کشتی پیشرفته تر و سریع تر از کشتی قبلی بود. یه لحظه رفتم توی فکر و دیدم عملا غیرممکنه که برم هتل و چمدونو بردارم و به موقع به فرودگاه برسم. به آنی زنگ زدم و ازش خواهش کردم چمدونهارو خودش ببره و بره سراغ جایی که ازش تور گرفتیم و تاکسیو به جای هتل بفرسته اسکله.
ساعت حدود پنج و ربع بود که بالاخره به اسکله پوکت رسیدیم. از کشتی که پیاده شدیم کلی تاکسی اونجا ایستاده بود و منتظر مسافر! البته همه شون درواقع ون بودند. یکدفعه یکیشون جلو اومد و گفت شما ربولی حسن کور هستید؟ گفتم بله گفت من از طرف شرکت اومدم. سوار تاکسی شدم و راه افتادیم.
خوشحال بودم که چون دیگه لازم نیست برم هتل به موقع به فرودگاه میرسم اما فکر ترافیک سنگینی رو که باهاش برخورد کردیم نکرده بودم. یه صف طولانی ماشین جلومون بود که هر چند دقیقه چند متر حرکت میکردند و دوباره می ایستادند. یه لحظه متوجه شدم که راننده تاکسی داره غر میزنه. گفتم چیه؟ گفت میدونین الان مسیر من چقدر بیشتر شده و من باید همون هشتصد باتو بگیرم؟ گفتم یعنی چقدر بدم؟ گفت ششصد بات دیگه!
بعد هم که جناب راننده تا فرودگاه مغزمو با سوالات مسخره اش خورد! سوال هایی مثل:
واحد پول ایران چیه؟
ریال؟ یعنی مثل عربستان؟ 
هر دلار چند ریال ایران میشه؟
هر چند بات میشه یک ریال؟ (وقتی بهش گفتم هر بات حدود هزار ریال ایرانه داشت هنگ میکرد)
این دوربینو چند خریدی؟
یعنی میشه چند دلار؟
یعنی چند بات؟
چرا نقشه ایران مثل پارچه پهن شده است اما نقشه تایلند مثل پارچه چلونده شده؟!
امروز جمعه بود چرا نرفتی نماز جمعه؟! 
.......؟
بالاخره ترافیک تموم شد. اما حرصم دراومد وقتی دیدم حالا که اینقدر عجله دارم راننده دقیقا با همون سرعتی حرکت میکرد که روی تابلوهای رانندگی نوشته بود. 
پرواز ما ساعت هشت و نیم بود و ما ساعت هفت و ربع به فرودگاه رسیدیم. با عجله دویدم توی فرودگاه. دوربینو گذاشتم زیر دستگاه اشعه ایکس و رفتم توی صف کارت پرواز. بعد از کلی جوون عرب که هرکدوم چند چمدون داشتند. وقتی نوبت به من رسید و گفتم چمدون ندارم دختره کلی تعجب کرده بود. من آخرین نفری بودم که کارت پرواز گرفتم! اما وقتی رفتم توی سالن عسل تمام طول سالنو دوید تا بیاد توی بغلم و کل خستگی و استرس های اون روز از یادم رفت.
آنی پشت در گیت شماره هفت نشسته بود تا باز بشه. اما روی کارت پرواز من نوشته بود گیت شش و کلی مسافر هم داشتند از گیت شش میرفتند تا سوار هواپیما بشن.
رفتم و از اطلاعات پرسیدم که رفت و از پلیس اونجا پرسید و بعد گفت شرمنده توی چندتا از کارتها اشتباها نوشتیم گیت هفت!
وارد هواپیما که شدیم متوجه شدیم آنی و بچه ها باید روی سه صندلی کنار هم توی چهار صندلی ردیف وسط هواپیما بنشینند و صندلی من چندین ردیف با اونها فاصله داشت. آنی گفت حالا بیا کنار ما بشین اگه مسافر این صندلی اومد یه کاریش میکنیم و جالب این که با این که هواپیما پر بود کسی سراغ اون صندلی نیومد!
هواپیمای بوئینگ 777 که این بار مال خود شرکت الاتحاد بود از زمین بلند شد. این بار هم اول شام بچه ها رو آوردند. منو را که آوردند دیدم همون منو قبلیه.این بار کوفته مرغ سفارش دادم که شکلش استوانه‌ای بود و واقعا خوشمزه. فیلمها هم عوض نشده بودند. این بار mad max را دیدم. وسط دیدن فیلم آنی صدام کرد و گفت دل عسل درد میکنه. بعد به عسل گفت بیا تا دلتو بمالم. عسل گفت نه بابام دکتره اون باید بماله! وقتی دیدم بهتر نمیشه مهماندارو صدا کردم و بهش گفتم دل دخترم درد میکنه. گفت: حالش خیلی بده؟ گفتم: خیلی که نه اما دل درد داره. گفت: بچه ها به بالا و پایین رفتن هواپیما حساس ترند به زودی خوب میشه اگه خوب نشد بگین تا دکتر هواپیما رو صدا کنم. چند دقیقه بعد عسل کیسه مخصوص استفراغو پر کرد و بعد هم آروم خوابید.
اواسط فیلم بعدی (pitch perfect 2) که کاملا تصادفی انتخاب کرده بودم از شدت خستگی خوابم برد.
هواپیما که توی ابوظبی فرود اومد یادم اومد هنوز کلی پول تایلندی توی کیفمه و تصمیم گرفتم توی صرافی فرودگاه اونهارو چنج کنم اما این بار مارو از یه مسیر دیگه بردند و کمتر از یک ساعت بعد هم به سمت تهران پرواز کردیم.
توی فرودگاه ابوظبی آنی عسلو برد دستشویی و وقتی برگشت ناراحت بود. گفتم چیه؟ گفت دو نفر پلیس اماراتی دم دستشویی ایستاده اند و به زنهای ایرانی که با شلوارک و آستین رکابی میرن توی دستشویی و با مانتو و روسری بیرون میان میخندن! 
منتظر بودم که عسل ازم بستنی بخواد اما این بار نوشابه خواست! بردمش دم دکه ای که اونجا بود و عسل یه رد بول برداشت. هرچقدر هم که بهش گفتم این به درد تو نمیخوره فایده نداشت. گفتم چنده؟  فروشنده گفت چهارده درهم! گفتم من فقط دلار دارم. یه بیست دلاری دادم و یه فاکتور بهم داد که هم پول ردبول توش بود و هم هزینه چنج پول! بالاخره براش گرفتم و اومدیم. عماد گفت بده ببینم چی براش گرفتی؟ بعد روشو خونده و میگه رد....  مامان! بابا برای عسل شراب قرمز خریده! همون طور که حدس میزدم عسل کمی ازش خورد و بقیه شو مجبور شدم خودم بخورم.
وقتی سوار اتوبوس به سمت هواپیما میرفتیم متوجه یه چیز جالب شدم. با این که آنی و بچه ها باهم کارت پرواز گرفته بودند و من با کلی فاصله بعد از اونها صندلی من پیش بچه ها بود و صندلی آنی کلی با ما فاصله داشت. اما بعد که سوار هواپیما شدیم فهمیدیم صندلی هیچکس پیش خانواده خودش نیست و کلی معطل شدیم تا مسافرها صندلی هاشونو با هم عوض کردند و پیش همدیگه نشستند. این بار از مهمانداری که اسپری بزنه خبری نبود اما از داخل همه محفظه هایی که بالای صندلی ها بود بخار بیرون میزد! یکی از مهماندارها هم به فارسی صحبت میکرد.
از اول فیلمی که تا نصفه دیده بودم با دور تند گذاشتم تا رسید به جایی که دیده بودم اما هرکاری کردم دیگه از دور تند خارج نشد و بقیه شو هم با دور تند دیدم!
توی تهران فرود اومدیم و رفتیم تا توی گذرنامه مون مهر ورود بزنن. نفر جلویی ما یکی از همون دو آقای هموطن بود که قبلا درباره شون گفته بودم. پلیس گذرنامه اجازه ورود با شلوارک و لباس آستین حلقه ای بهش نداد و به دوستش گفت برو چمدونشو بیار تا اول لباسشو عوض کنه بعد بره. وقتی من رفتم جلو باجه پلیسه با لهجه شیرین مردم شمال غرب کشور بهم گفت میبینی؟ همه که اونقدر ظرفیت ندارن که برن بیرون! 
چمدونمونو برداشتیم. توی صرافی فرودگاه بات هارو با ریال عوض کردم. اما سکه هارو عوض نکرد و ما الان کلی سکه تایلندی داریم!
توی راه دوبار ایستادیم و یکی دو ساعت خوابیدیم تا بالاخره برگشتیم خونه. 

والسلام علیکم و رحمت الله

پ.ن1: تقریبا هیچ کدوم از همکاران نفهمیدند که ما چند سال پیش رفتیم ترکیه. اما گذاشتن چند عکس توی فیس بوک کافی بود تا این بار همه شبکه از سفرمون باخبر بشن.

پ.ن2: پذیرش یکی از درمونگاه ها بهم گفت: راسته که میگن از کشور خارج شدی؟ گفتم: آره. گفت: نترسیدی؟!

پ.ن3: رفتیم خونه یکی از اقوام. صاحبخونه میگفت: ما که وضعمون مثل شما دکترها خوب نیست که بریم خارج. همون جا توی ذهنم حساب کردم و دیدم با حقوقی که زن و شوهر صاحبخونه میگیرن و زمینهائی که اداره شون هر چندوقت بهشون میده و اجاره دوتا مغازه و خونه دوطبقه ای که غیر از خونه ای که توش ساکنند دارند درآمد اونها خیلی هم از ما بیشتره!

پ.ن4: وقتی با بعضی از اقوام صحبت میکردم متوجه شدم که فکر میکنن تایلند کشوریه که از زمانی که از هواپیما پیاده میشی تا لحظه برگشت پره از مسائل بالای هجده سال! درحالی که اصلا این طور نیست. جاهای مخصوصی برای این کارها هست که اگه کسی اهلش باشه میره و من نرفتم.

پ.ن5: (16+) اینو یادم رفت توی همون پست بنویسم: دم در دستشوئی بازاری که توی بانکوک رفتیم سه تا جعبه بود. میتونستیم توی اولی هفت بات سکه بندازیم و دستمال کاغذی بگیریم. از دومی با انداختن پنج بات نوار بهداشتی بیرون میومد و از سومی با سی بات تست بارداری!

پ.ن6: روز تاسوعا شیفت بودم و با دیدن 241 مریض رکورد خودمو شکستم!

پ.ن7: (16+) شنیده بودم بعضی از مردم اونجا آ.ل.ت پرست هستند و مجسمه هائی از اونو دم خونه شون آویزون میکنن. من که چنین چیزی ندیدم اما چیزهائی مثل زیرسیگاری و صابون و شمع به اون شکل دیدم که طبیعتا نمیشد بخریم و بیاریم! اما جلو خیلی از خونه ها و ادارات مجسمه های بودا در اندازه های مختلف داخل یه اتاقک قرار داشت که موقع ورود و خروج بهشون احترام میگذاشتند.

پ.ن8: به دلیل گرفتاری های درسی تا مدتی مجبورم کمتر این جا بیام شرمنده.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       34    >>

Homepage


Checkpagerank.net