X
تبلیغات
رایتل

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۶)

دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 04:36 ب.ظ

سلام

۱. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: توی این چند هفته که دستشو گچ گرفته نبردمش حمام تا گچش خیس نشه!

۲. خانمه گفت: دکتر قبلی یه قطره برای چشم بچه ام نوشته بود ولی چشمشو نسوزوند بی زحمت یه قطره بنویسین که چشمشو بسوزونه!

۳. خانمه گفت چندوقته بیخوابی دارم حالا یکی بهم گفته شاید دور قلبت آب جمع شده وقتی میخوابی آبش میره تو مغزت درسته؟! 

۴. خانمه گفت زنبوری که بچه مو نیش زد کشتم و آوردم تا ببینین!

۵. داشتم مریض میدیدم که یه نفر اومد توی مطب و گفت یه مریض بدحال دارم نمیتونه از ماشین پیاده بشه میایی توی ماشین ببینیش؟ رفتم دم ماشین و دیدم یه پیرمرد نشسته عقب ماشین. گفتم خب مشکلشون چیه؟ مرده گفت چند شبه که خوابش نمیبره!

۶. نسخه پیرزنه رو که نوشتم گفت چندتا قرص فشار هم برام بنویسین. گفتم دیگه چیزی نمیخواین؟ گفت دیگه چی دارین؟!

۷. پیرمرده موقع بیرون رفتن از مطب گفت قدر جوونیتو بدون، هرچند تو هم جوون روغن نباتی هستی!

۸. زخم یه مریضو دیدم و گفتم این قسمتش بخیه نمیخواد ولی اون یکی باید بخیه بخوره. گفت حالا خداییش چیزی میفهمی یا الکی یه چیزی میگی؟!

۹. خانمه گفت برای بچه ام سفیکسیم گرفتم اما اگه شما چیز دیگه ای صلاح میدونین براش بنویسین اما فقط سفیکسیم بهش میفته!

۱۰. خانمه گفت آمپول بهتر نبود برام بنویسین؟  گفتم نه گفت خب طوری نیست آخه یه نفر میگفت آمپول مضره!

۱۱. یه نفرو با عقرب زدگی آوردند. گفتم عقربه چه رنگی بود؟ همراهش یه شیشه از جیبش آورد بیرون و گفت ایناهاش آوردیمش. نسخه رو که نوشتم همراه مریض گفت حالا اسم این چیه؟!

۱۲. خانمه پسرشو با سرفه آورده بود و گفت از وقتی از این قلیون های ماه عسل میکشه این طور شده! 

پ.ن۱: این خاطرات از خیلی وقت پیش توی نوبت بودند درحدی که چندتاشونو هرچقدر از روی یادداشتم خوندم یادم نیومد جریان چی بود؟! عوضش مدتیه که تعداد سوتی های مریض ها خیلی کم شده.

پ.ن۲: عسل داره گوشه اتاق با عروسکش بازی میکنه. من و آنی هم این طرف اتاق درباره خریدن یه وسیله صحبت میکنیم. آنی میگه ولش کن گرونه مگه پول علف خرسه؟ عسل از اون طرف داد میزنه: «به بابای من نگو خرس»!

پ.ن۳: روز مرد بر همه دوستان عزیز مبارک 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۵)

یکشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 03:11 ب.ظ

سلام

سال نو مبارک 

۱. به خانمه گفتم تپش قلب هم دارین؟  گفت آره انگار دوتا قلب توی سینه ام هستن که با هم میزنن!

۲. یکی از پرسنل درمونگاه به اون یکی گفت گوشیم نیست ندیدیش؟ اون یکی گفت نه بیا با گوشی من زنگ بزن!

۳. خانمه گفت همیشه دستت برای من خوب بوده حالا هم صبر کردم خودت بیایی دفترچه مو مهر کنی برم پیش متخصص!

۴. یه خانم باردار داروهاشو گذاشت روی میز و گفت من اینهارو میخورم. گفتم این قرصو توی حاملگی نباید خورد. گفت آره اتفاقا متخصص هم که برام نوشت گفت اصلا نخورشون! 

۵. به مرده گفتم نفس بکشین،  چندتا نفس کشید و گفت همین طور خوبه یا مثل گاو نفس بکشم؟!

۶. به خانمه گفتم قندتون بالاست،  سعی کنین شیرینی نخورین گفت اگه شیرینی نخورم که قندم میاد پایین! 

۷. به مرده گفتم یبوست هم دارین؟ گفت آره اونقدر شدید که فقط هروقت اسهال میگیرم شکمم کار میکنه!

۸. (۱۸+) خانمه با سردرد اومده بود، وقتی از مطب رفت بیرون شوهرش برگشت توی مطب و گفت جلو خودش روم نشد بگم میدونی علت سردردش چی بود؟  گفتم چی بود؟  گفت آخه تحریک شد ولی ا.رضا نشد!

۹. برای یه بچه نسخه مینوشتم که مادرش گفت پسرم هم دوست داره دکتر بشه اما اگه بخواد مثل شما بشه که چه فایده؟! 

۱۰. پیرزنه گفت برام نسخه بنویس البته خودم هم میدونم که تا حالا باید مرده باشم!

۱۱. خانمه دفترچه خودش و شوهرشو گذاشت روی میز و گفت برام آزمایش بنویس گفتم برای شوهرتون هم آزمایش بنویسم؟ گفت نه شوهرمو تا دم در آوردم اما فرار کرد! 

۱۲. به یه خانم باردار گفتم چند ماهتونه؟  گفت بیشتر دو ماهمه! 

پ.ن۱: امیدوارم همه شما سال خوبی رو گذرونده باشین و سال بهتری درپیش داشته باشین. باز هم سال نو مبارک. 

پ.ن۲: نزدیک بود یکی از دوستان مجازی با کار در ولایت تبدیل به دوست حقیقی بشه ولی ظاهرا قسمت نبود. 

پ.ن۳: عسل از آنی پرسیده: وقتی که من بزرگ شدم و با بابا عروسی کردم (!) باید از این خونه برم یا میتونم همین جا بمونم؟!

پ.ن۴: این پست وبلاگ فوتبالیو هم یه نگاه بندازین جالبه!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۴)

سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 02:28 ب.ظ

سلام 

۱. خانمه گفت: من مرتب دارم LED میخورم. گفتم: LED؟ گفت: آره دیگه برای جلوگیری!

۲. خانمه گفت: من به کپسول آموکسی سیلین اسهال دارم!

۳. یه دختر سی و پنج ساله گفت: من دخترم، یعنی هنوز ازدواج نکردم! (میدونم درست گفته ها!)

۴. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: یه مقدار داروی سرماخوردگی برای پسرم توی نسخه مینویسی؟ گفتم: پسرتون چند سالشه؟ گفت: پارسال پونزده سالش بود، الان نوزده سالشه!

۵. رفتم کمک یکی از خانم دکترها توی یه درمونگاه روستایی که خیلی شلوغ بود. به یکی از پرسنل گفتم: اینجا یه اتاق دیگه هست که من اونجا مریض ببینم؟ گفت: هروقت یه زن و شوهر با هم اینجا مریض میدیدن که توی یه اتاق مینشستن!

۶. به پیرزنه گفتم: بفرمائین گفت: بذار نفسم بیاد سر جاش!

۷. پیرمرده گفت: چند روزه وقتی تف میکنم یه تف میفته جلوی پام یه خلط میفته یه کم جلوتر!

۸. یه بچه رو معاینه میکردم که مادرش گفت: مریضیش واگیر هم داره؟  آخه از برادرش گرفته!

۹. خانمه گفت: با برادر شوهرم دعوام شد حالم بد شد حالا فکر نکنین سر یه چیز خاص دعوامون شده بود!

۱۰. پیرزنه گفت: یا خوبم کن یا یه سوزن بهم بزن بکشم!

۱۱. به پیرزنه گفتم: فشارتون شونزدهه. گفت: وای چقدر بالاست. خانم مسئول داروخونه که اومده بود توی مطب گفت: این دکتر فشار بیست و دو را هم میاره پایین شونزده که براش چیزی نیست!

۱۲. به پیرزنه گفتم: قرص فشار هم میخورین؟  گفت: نه فقط یه بار گولم زدن یه دونه خوردم!

پ.ن۱: شاید اگه سخت گیری های سالهای پیش نبود جشن زیبای چهارشنبه سوری از پریدن از روی آتش به مراسم انفجار ترقه های مختلف تبدیل نمیشد. امیدوارم امشب برای هیچکس اتفاق خاصی نیفته.

پ.ن۲: چند شب پیش وسط جشن تولد عماد بودیم که خبر مرگ دایی آنی حسابی زد توی حالمون. خدا رحمتشون کنه.

پ.ن۳: با پزشک طرحی گرامی صحبت کردم. حالشون کاملا خوبه و عذرشون برای ننوشتن توی وبلاگ کاملا موجه که البته من اجازه ندارم توضیح بیشتری بدم. فقط مطمئن باشید حالشون خوبه (راستی حالا فکر نکنین توی زندانی جایی هستن!)

پ.ن۴: به احتمال قوی این آخرین پست این وبلاگ در سال نود و پنجه. امیدوارم سال جدید برای همه مون سال بهتری باشه.

پ.ن۵: داریم از یه مهمونی برمیگردیم خونه که عسل آروم به آنی میگه: اونجا که بودیم.....  (پسرعموی عسل که چند ماهی ازش کوچیک تره) منو بغل عاشقانه کرد!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شعور ربطی به مدرک تحصیلی نداره

دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 04:12 ب.ظ

سلام

این پست شامل چند موضوع پراکنده است که مدتی بود دوست داشتم بنویسم ولی در حد یک پست مجزا نبودند.

۱. توی یه گروه تلگرامی عضوم که پر از چندین پزشک عمومی از شهرهای مختلف کشوره، همراه با چند پزشک متخصص و چند پزشک ساکن خارج از کشور. یکدفعه یکی از خانم دکترهای خیلی محترم گروه از این گروه خارج میشه. چند روز بعد که به دلیلی با ایشون صحبت می کنم ازشون میپرسم: «راستی چرا از گروه اومدین بیرون؟» میگه: «تا همین جا هم خیلی تحمل کردم. اگه بدونین دکتر.....  و دکتر..... (دوتا از پسرهای گروه) چقدر توی پی وی مزاحمم میشدند؟!

۲. توی یه گروه دیگه ام که مشابه گروه قبلیه. یه آقای دکتر عضو گروه میشه و چند روز بعد توسط مدیر گروه از گروه حذف میشه. علتو که میپرسم متوجه میشم که تک تک به پی وی همه خانم دکترهای گروه سر زده و بعد از سلام و علیک نوشته میدونین من نهصد میلیون تومن بهم ارث رسیده؟

بقیه پیامشو ترجیح میدم که ننویسم!

۳. تابستان امسال خواهر آنی و شوهرش با یه تور رفتند مشهد و برگشتند. وقتی که برگشتند رفتیم دیدنشون. خواهر آنی گفت: چندتا پسر توی هواپیما بودند که بعدا فهمیدیم دانشجویان ممتاز دانشگاه ولایت هستند اما اگه بدونین چه رفتاری داشتند؟ اول که کلی متلک بار مهمانداران خوش چهره هواپیما کردند بعد هم یکی از مهماندارها رفت و گارد پروازو آورد و فهمیدیم پسرها یواشکی ازش عکس میگرفتند! گارد پرواز هم موبایل پسرهارو ازشون میگیره و همه اون عکس هارو پاک میکنه!

خواهر آنی کلی از رفتارهای این پسرها توی هتل مشهد گفت و درنهایت جمله مسئول اردو رو که گفته بود: «حالا فکر نکنین که فقط پسرها اینطورند، دو هفته پیش دخترها رو آورده بودیم، اونها هم همین طور بودند!»

۴. کارم تموم شده، با ماشین اداره یه سر میرم شبکه بهداشت و بعد میخوام برم خونه که نگهبان در ورودی شبکه میگه: «شیفت من هم تموم شده تا یه جایی منو میبرین؟» سوار که میشه میگه: «آخیششش تا دو سه روز نه شیفت دارم نه کلاس» میگم: «چه کلاسی؟» میگه: «مگه جریان منو نمیدونی؟» میگم: «نه! چه جریانی؟» میگه: «من با مدرک سوم راهنمایی توی اداره استخدام شدم. چند سال پیش بود که تصمیم گرفتم متفرقه امتحان بدم و دیپلم بگیرم تا حقوقم یه کم بیشتر بشه، همون زمانی که دکتر..... رییس شبکه بود یه روز توی نگهبانی شبکه نشسته بودم و درس میخوندم که دکتر....  رسید و گفت داری درس میخونی؟ گفتم بله. گفت لابد میخوای بری دکترا هم بگیری؟ از حرفش خوشم نیومد اما چیزی نگفتم، فقط گفتم خدارو چه دیدی شاید یه روز دکترا هم گرفتم.

دکتر..... دستشو از پنجره نگهبانی آورد تو و گفت دست منو بگیر! وقتی دستشو گرفتم گفت آفرین دکترا (دکتر را) گرفتی! خب دیگه لازم نیست درس بخونی! و رفت.

این کارش دیگه خیلی بهم برخورد. درسمو با جدیت بیشتری خوندم و دیپلم گرفتم، بعد کنکور دادم و فوق دیپلم گرفتم، بعد دوباره امتحان دادم و الان دارم لیسانس میگیرم اما میگن رشته ات به درد اداره ما نمیخوره تا ببینیم چی میشه؟»

جالب این که دکتر....  رو مدتی بعد از ریاست برداشتند و الان داره توی یه درمونگاه مریض میبینه.

۵. شیفت صبح یه مرکز شبانه روزیم. راننده آمبولانس میگه: «دیروز یه مریض اهل روستای...  اومد، بهش میگم خب همون جا که دکتر دارین چرا اومدین اینجا؟ میگه آخه ساعت نه میریم میگن دکتر نیومده

ساعت ده میریم میگن دکتر چای میخوره

ساعت یازده میریم میگن دکتر رفته سیاری (دهگردشی)

ساعت دوازده میریم میگن دکتر رفته! 

پ.ن۱: برخلاف میل باطنی دوتا از لینکهای وبلاگو که حدود یک سال بود آپ نکرده بودند حذف کردم. البته دوتا به جاشون اضافه کردم تا تعداد ثابت بمونه!

پ.ن۲: (۱۲+) با عسل توی اتاق نشستیم که یکدفعه لباسشو میزنه بالا و میگه ببین من هم م.م.ه دارم! میگم زشته بابا لباستو بیار پایین. میگه آخه مامان گفته اینها رو فقط باید به من و بابا نشون بدی بقیه نباید ببینن!

برچسب‌ها: متفرقه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۳)

شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 03:47 ب.ظ

سلام

۱. خانم مسئول پذیرش به یه آقای سالمند گفت: شرمنده پونصد تومن بقیه پولتونو پول خرد نیست بهتون بدم. آقای سالمند گفت: ازت میگیرم، اما نه این دنیا، توی اون دنیا! 

۲. به خانمه گفتم: توی خونه هیچ دارویی مصرف نکردین؟ گفت: فقط پماد موذی بهش زدم! (خداییش نفهمیدم چی زده بود؟) 

۳. به خانمه گفتم: اول آزمایش بدین بعد براتون دارو مینویسم. رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: آزمایش دادم حالا دارو برام مینویسین؟!

۴. یه خانم سالمند گفت: یه پا طرف راستم دارم، اون خیلی درد میکنه! 

۵. به مرده گفتم: هیچ دارویی مصرف کردین؟ گفت: فقط یه مقدار داروی گیاهی مصرف کردم. گفتم: چه دارویی؟ گفت: سرگین الاغ دود کردم!

۶. خانمه سرما خوردگی داشت. وسط معاینه گفت: ببخشید این بیماری به طریق ویروسی هم منتشر میشه؟ میترسم همسرم هم مبتلا بشه! 

۷. به پسره گفتم: از کی سرما خوردین؟ گفت: از دیروز....  نه....  پس فردا....  نه...... الان سه روزه!

۸. یه پسر کتک خورده را آوردند درمونگاه. خانم مسئول تزریقات بهش گفت: اصلا چرا دعوا میکنین؟ این کارها چه معنی میده؟  پسره گفت: ما دوتا خانواده ایم. یه بار اونها یکی از مارو میگیرن کتک میزنن، یه بار ما یکی از اونها رو. از بیکاری که بهتره!

۹. به خانمه گفتم: توی آزمایشتون توی ادرارتون خون بوده. گفت: حالا خون چی هست؟!

۱۰. خانم مسئول داروخونه چند بار در طول شیفت اومد و ازم پرسید: ببخشید میشه این دارو که نوشتین برام بخونین؟ آخر شیفت هم اومد و گفت: ببخشید که چند بار مجبور شدین نسخه هاتونو برام بخونین، بالاخره زکات علم در نشر اونه!

۱۱. خانمه گفت: راه که میرم احساس میکنم زیر پام نرمه، البته ناراحت نیستم، خوشم هم میاد!

۱۲. برای یه خانم سالمند دارو نوشتم که گفت: این قرصهارو هم برام بنویس. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: تو که گفتی این قرصهارو هم برام نوشتی پس چرا داروخونه میگه اینهارو اینجا نداریم؟! 

پ.ن۱: به دستور یکی از خوانندگان محترم این وبلاگ به جای پیرزنه و پیرمرده از یه خانم و آقای سالمند استفاده کردم، اما دروغ چرا؟  زیاد به دلم نچسبید. نمیدونم همین طور ادامه بدم یا نه؟  

پ.ن۲: چه قدر لذت‌بخشه که بعد از ماهها مصرف مرتب دارو، آدم متوجه بشه که دیگه لازم نیست هرشب قرص بخوره! (خواهشا توضیح بیشتری نخواین چون دیگه چیزی نمیگم ولی واقعا سلامتی نعمت بزرگیه!)

پ.ن۳: آنی که بعد از چند روز رفت و برگشت به شهر دانشگاهیش برای دوره کارشناسی ارشد به خاطر بچه‌ها به ناچار انصراف داد چند روز پیش و توی تکمیل ظرفیت نیم سال دوم توی دانشگاه ولایت قبول شد، تازه توی یه رشته بهتر!

پ.ن۴: دارم میرم خرید که عسل هم باهام میاد، آنی به عسل میگه: مواظب خودت باش. وقتی میریم بیرون عسل میگه: چرا مامان بهم گفت مواظب خودم باشم؟ خب آدم باید همیشه مواظب خودش باشه، مگه حتما باید بهش بگن؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۲)

جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 02:26 ب.ظ

سلام 

۱. خانمه بچه دو ساله شو آورد توی مطب. بچه به محض اینکه منو دید شروع کرد به گریه کردن و در حالی که با انگشتش به من اشاره می کرد با فریاد میگفت: دکتررررر!  دکتررررر!

۲. خانمه گفت: دندونم درد میکنه. گفتم پیش دندون پزشک رفتین؟ گفت آره رفتم گفت هروقت دندونت درد گرفت برو درمونگاه تا یه مسکن بهت بزنن!

۳. مرده گفت همه بدنم درد میکنه میشه یه عکس کلی برام بنویسی؟!

۴. خانمه گفت برام آزمایش بنویس گفتم آزمایش چی؟  گفت کل!

۵. بچه تا اومد توی مطب شروع کرد به گریه کردن مادرش گفت شرمنده از بس توی خونه وقتی شیطونی میکنه میگیم حالا دکتر میاد دیگه از دکتر میترسه!

۶. به پیرزنه گفتم دفترچه تون برگه نداره گفت حالا یه گوشه اش بنویس الهی خدا خیرت بده!

۷. به خانمه گفتم اسهالتون خونیه؟  گفت نه اسهالم درست مثل استفراغمه!

۸. پیرزنه گفت من مادر خانم دکتر....  هستم. گفتم پس چرا اومدین پیش من؟ به خانم دکتر میگفتین براتون نسخه مینوشتن. گفت خانم دکتر کلی دعوا میکنه تا یه آمپول بنویسه!

۹. به پیرمرده گفتم قبلا هم این طور شده بودین؟ گفت بله یه بار پنجاه سال پیش! 

۱۰. پیرزنه گفت هر چقدر این قرصو خوردم نفهمید که پام درد میکنه! 

۱۱. به خانمه گفتم تپش قلب هم دارین؟ گفت نه فقط قلبم تند میزنه!

۱۲. خانمه گفت قلبم درد نمیکنه که بگم قلبم درد میکنه،  اما روی قلبم درد میکنه! 

پ.ن۱: از آخرین پست تعدادی از لینکهای این وبلاگ چندین ماه میگذره، اما خداییش دلم نمیاد حذفشون کنم، به خاطر خاطرات خوبی که باهاشون داشتم. امیدوارم در روزهای پیش رو و پیش از این که بخوام به لینکهام دست بزنم به وبلاگستان برگردن.

پ.ن۲: با دکتر پرسیسکی وراچ تماس گرفتم فرمودند هنوز حس نوشتن ندارند!

پ.ن۳: به عسل میگم چرا شبکه تلویزیونو عوض کردی؟ میگه آخه دارن همدیگه رو میزنن، زدن کار خوبی نیست. میگم پس چرا هرروز داری لاک پشت های نینجا رو نگاه میکنی؟ اونها هم کتک کاری میکنن. میگه چون لاک پشت ها فقط آدمهای بدو کتک میزنن!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۱)

شنبه 25 دی‌ماه سال 1395 ساعت 04:55 ب.ظ

سلام 

شرمنده برای تاخیر 

۱. (۱۴+) داشتم مریض میدیدم که گفتند یه مریض تصادفیو آوردن. رفتم سراغش و زخمهاشو دیدم و گفتم: جای دیگه تون درد نمیکنه؟ اول کلی من و من کرد و بعد آروم گفت: حقیقتش از روی موتور که افتادم فکر کنم جک موتور رفت تو ک....م!

۲. خانمه گفت: من به سرماخوردگی حساسیت دارم هر وقت که سرما میخورم سرفه میکنم!

۳. (۱۶+) میخواستم با چوب آبسلانگ گلوی یه بچه رو ببینم که گفت: دکتر! لطفا تا تهش فرو نکنین!

۴. خانمه گفت: رفتم پیش فوق تخصص زنان برام این داروهارو نوشت. بعد که دفترچه شو باز کردم مهر ماما پای نسخه اش بود!

۵. مرده اومده بود داروهای رایگان بهداشت روانشو بگیره و گفت: ماه پیش اینجا نبودم داروهامو پول دادم خریدم حالا عوضش به اندازه دو ماهم دارو بنویس!

۶. برای پیرزنه آمپول نوشتم. داروشو که گرفت اومد توی مطب و گفت: با این قرصها که من میخورم این آمپولو طوری نیست که بزنم؟ گفتم: نه مشکلی نداره. گفت: پس من این آمپولو میزنم و توی خونه به بچه‌هام میگم اگه مردم بیان یقه تو بگیرن!

۷. به خانمه گفتم: توی خونه دارو چی خوردین؟ گفت: من آخرین بار یک سال پیش دارو خوردم چه میدونم چی بود؟!

۸. پیرمرده گفت: اون بار که اومدم پیشت داروهات خیلی خوب بود، تا زنده ام دعات میکنم وقتی هم مردم قبرم دعات میکنه!

۹. به خانمه گفتم: بچه تون به چرک خشک کن ها حساسیت نداره؟ گفت: چرا. گفتم: به کدومشون؟ گفت: نمیدونم هرکدوم خودتون میدونین! 

۱۰. خانمه گفت: دفترچه ام تموم شده؟  گفتم: نه یه برگه دیگه هم داره. گفت: اون وقت این یه برگه مال دکتره؟ مال آزمایشگاهه؟ مال چیه؟!

۱۱. به پیرمرده گفتم: بفرمائین گفت: من سرم درد میکنه که به درک، دستم هم درد میکنه که به جهنم، حالا دلم درد میکنه!

۱۲. خانمه گفت: چند بار اومدم اینجا ولی خوب نشدم. گفتم: حالا دارو بنویسم یا میخواین برین پیش متخصص؟ گفت: میرم پیش متخصص. دفترچه شو که مهر کردم گفت: حالا دارو برام نوشتین؟!

پ.ن۱: یه خاطره از آقای صاحبخونه که یادم رفت توی پست قبلی بنویسم: «وقتی اومدیم مانیسا اول کل خونه رو شستیم بعد هم مثل ایران شروع کردیم به مصرف آب، چند هفته بعد قبض آب اومد که سیصد لیر بود! چند روز بعد هم یه نفر از اداره آب اومد لوله های آب خونه رو چک کرد ببینه کدومشون ترک داره؟! الان هم با این که حداکثر صرفه جویی رو میکنیم هرکسی قبضهامونو میبینه میگه شما چرا اینقدر اسراف میکنین؟!

پ.ن۲: وقتی توی پست قبلی درباره پسرخاله ساکن گرجستان نوشتم فکرشو هم نمیکردم به این زودی دوباره خبرساز بشه! پسرخاله من توی یه شرکت خارجی استخدام شده و چون هم کارش خوب بود و هم زبانش برای یک دوره ده ساله خارج از کشور انتخاب شد. پنج دوره دو ساله در پنج کشور مختلف، دوسال اولو رفت گرجستان و حالا بهش گفتن باید دو سال بری کنیا! خانمش که باردار بوده فعلا مونده گرجستان تا بعد از زایمان به شوهرش ملحق بشه.

پ.ن۳: عماد از مدرسه میاد خونه و یه لیست از پونزده نوع کلاس فوق برنامه بهم میده و میگه: توی کدومشون ثبت‌نام کنم؟ میگم: خب به کدومشون علاقه داری؟ یه نگاه دیگه به لیست میکنه و میگه: به هیچکدوم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سفر به دیار مهمت (۵)

دوشنبه 6 دی‌ماه سال 1395 ساعت 03:49 ب.ظ

سلام 

پنجشنبه سی و یکم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و پنج 

وقتی قرار شد راهی ترکیه بشیم با آنی فکر کردیم واقعا حیفه این همه راه بریم اما سری به استانبول نزنیم. برای همین بود که بلیتو از طریق استانبول گرفتم درحالی که اگه از طریق آنکارا گرفته بودم زودتر میرسیدیم. رفتم توی اینترنت و کلی گشتم تا یه هتل با کیفیت قابل قبول و قیمت مناسب پیدا کنم. بالاخره یه هتل کوچیک در مرز مشترک دو محله بشیکتاش و اورتاکوی پیدا کردم و چون برای رزرو اینترنتی نیاز به کارت اعتباری بین‌المللی بود از همون سایتی که قبلا درباره اش گفتم کمک گرفتم و بالاخره یه اتاق برای دوشب رزرو کردم. اما بعد از گرون شدن ناگهانی بلیت هواپیما یه روز از آژانس مسافرتی بهم زنگ زدند و گفتند یه بلیت استانبول به تهران هست که نفری چند صد هزار تومن ارزونتره اما به جای صبح دوم مهر ساعت هشت و نیم شب اول مهر به تهران برمیگرده،  گفتم ما که توی یه شب کار خاصی نمیتونیم انجام بدیم همون بلیت اول مهرو بگیرین. بعد رفتم توی سایت رزرو هتل تا دو شب رزرو اون هتلو به یک شب تبدیل کنم اما متوجه شدم که توی بخش توضیحات اون هتل نوشته هیچگونه تغییری در رزرو یا حذف اون ممکن نیست! نهایتا گفتم بالاخره یه طوری میشه!

با این پیش زمینه بود که صبح روز سی و یکم شهریور از خانواده آقای صاحبخونه خداحافظی کردیم و از آقای صاحبخونه خواستیم برامون تاکسی بگیره. تاکسی که اومد از خونه اونها بیرون اومدیم و سوار تاکسی شدیم و ازش خواستم حرکت کنه، اما راننده یه چیزی به ترکی گفت که من نفهمیدم. آقای صاحبخونه اومد و با راننده صحبت کرد و گفت آقای صاحبکار بهش گفته حرکت نکن میخوام بیام ازشون خداحافظی کنم! از ماشین پیاده شدیم و یکی دو دقیقه بعد آقای صاحبکار هم رسید. رفتم جلو باهاش دست بدم که آقای صاحبخونه توی گوشم گفت اول چونه بعد پیشونی تو بزن پشت دستش! من هم همین کارو کردم که ظاهرا رسم احترام به بزرگترهای اونجا بود. کمی با هم صحبت کردیم و در پایان با هم دست دادیم و رفتیم طرف همدیگه. خوشبختانه قبلا از آقای صاحبخونه شنیده بودم که اونجا به جای گونه ها دو طرف پیشونیو به همدیگه میزنن و غافلگیر نشدم! ضمنا آقای صاحبکار با دادن کرایه تاکسی حسابی مارو شرمنده کرد.

سوار تاکسی شدیم و مستقیم به فرودگاه ازمیر رفتیم. تشریفات معمول انجام شد و سوار هواپیمای onur air شدیم، همون ایرلاینی که در سفر قبلی مون به ترکیه باهاش از آنتالیا به استانبول برگشته بودیم. توی راه به عماد و عسل و بقیه بچه های داخل هواپیما یه محلول هدیه دادند که با خوندن کاتالوگ همراهش که به زبان ترکی بود به زحمت فهمیدم محلول دفع حشراته.

توی فرودگاه آتاتورک به بخش امانات رسیدیم که آنی پیشنهاد کرد چمدون هایی که اون شب بهشون نیاز نداریم امانت بگذاریم و همین کارو هم کردیم. من پیشنهاد کردم اینجا هم ماشین اجاره کنیم که آنی قبول نکرد. از در فرودگاه که بیرون اومدیم همه مون جا خوردیم. چون به جای هوای گرم و تابستانی مانیسا و ازمیر با یه هوای واقعا سرد مواجه شدیم. یه تاکسی گرفتم و به جای دادن آدرس برگه پرینت شده رزرو هتلو دادم دستش. راننده هم توی اینترنت مسیرو سرچ کرد و به راه افتادیم. آنی گفت خوب شد برای بچه‌ها لباس گرم برداشتم. اما چند دقیقه بعد گفت ای وای!  لباس گرمهارو هم توی فرودگاه امانت گذاشتیم!

تاکسی اول توی اتوبانهای داخل شهری حرکت میکرد، بعد به خیابونهای فرعی وارد شد و بالاخره به کوچه های باریک و سنگفرش رسید که دو ماشین به زحمت از کنار هم رد میشدند. اما هرچقدر گشت اون هتلو پیدا نکرد. بالاخره از پذیرش هتل دیگه ای که اونجا بود پرسید و بعد ازمون خواست تا پیاده بشیم. پذیرش اون هتل پاسپورتمونو گرفت و صفحه اولشونو اسکن کرد و بعد با قیافه و ته لهجه هندیش کرایه دوروزو ازمون خواست. گفتم برنامه سفر ما تغییر کرده و ما فردا از اینجا میریم. گفت لغو رزرو این هتل ممکن نیست! کلی جر و بحث کردیم و بالاخره پول یک شبو بهش دادم ولی در نهایت گفت من پول اون یه شب دیگه رو از کارتی که مشخصاتشو موقع رزرو اتاق وارد کردین برمیدارم! یکدفعه به یادم اومد که توی اون سایت نوشته بود این کارت خالیه و اگه با چنین تهدیدی مواجه شدین هیچ مشکلی نداره! پس قبول کردم. بعد چمدونهارو برداشتیم و دنبال مسئول پذیرش راه افتادیم. بعد از حدود پنجاه متر مسئول پذیرش یه در کوچیکو باز کرد و ما از یه سری پله بسیار وحشتناک و تیز بالا رفتیم، در هر طبقه دو اتاق بود، بالاخره به اتاقمون رسیدیم. مسئول پذیرش در اتاقو باز کرد و اتاقو بهمون تحویل داد و رفت. یه اتاق کوچیک که با سه تخت تقریبا پر شده بود و یه حمام و دستشویی بسیار کوچیک. در مشخصات فنی هتل نوشته بود وای فای رایگان در همه جای هتل اما اینترنت عملا فقط در یک محدوده حدود یک متر مربع در کنار پنجره قابل استفاده بود که اون هم مرتبا قطع و وصل میشد! خلاصه که هیچ ارزونی بی علت نیست!

چند دقیقه بعد به آنی گفتم بریم بیرون؟  گفت من که بچه ها رو با این لباس توی این هوا بیرون نمیبرم!

به آنی گفتم اگه میدونستم این هتل اینطوریه برای یه نفر اتاق رزرو میکردم و بعد شما رو یواشکی میبردم توی اتاق! ضمن اینکه چنین هتل بدون پذیرش و....  برای افرادی که برای مسائل بالای هجده سال به سفر خارجی میرن هم ایده‌آله!

آنی توی هتل موند پیش بچه ها اما من بعد از مدتی حوصله ام سر رفت، از هتل بیرون اومدم و توی خیابون های اطراف چرخیدم که جای دیدنی چندانی نداشت، تصمیم گرفتم یه مسیرو با اتوبوس برم و برگردم، سوار اتوبوس که شدم راننده ازم خواست کارت بکشم، گفتم من توریستم، کارت ندارم، چقدر پول بدم؟ گفت نمیخواد برو بشین! بعد از چند ایستگاه پیاده شدم و مقداری هم اونجا چرخیدم، بعد رفتم تا سوار اتوبوس بشم که متوجه شدم اون خیابون یک طرفه است و امکان برگشت از همون مسیر نیست! از چند نفر پرسیدم اما نتونستم بهشون حالی کنم که مسیر برگشت کدوم خط اتوبوسو میخوام! درنهایت ناچار شدم تاکسی بگیرم و تا هتل برم. بعد از مغازه های اون اطراف مقداری خوراکی برای صبحانه فردا گرفتم و برگشتم هتل. ما فقط یه کلید از در پایین داشتیم که پیش من بود و آنی و بچه ها اگر هم میخواستن نمیتونستن از هتل خارج بشن. عسل هم که انتظار هتلی مثل هتلهای تایلند با امکانات و استخر و...  رو داشت حسابی حالش گرفته شده بود.

اون شبو هرطور که بود با برنامه های چند شبکه تلویزیونی ترکیه و اینترنتی که فقط دم پنجره آنتن میداد و مرتبا قطع و وصل میشد سر کردیم و بالاخره خوابیدیم و خدارو شکر کردیم که پرواز فرداست نه پس فردا!

پنجشنبه اول مهر ماه سال هزار و سیصد و نود و پنج 

صبح بیدار شدیم و صبحانه ای که دیروز خریده بودم خوردیم. امروز هم هوا سرد بود و بچه ها و درنتیجه آنی از هتل خارج نشدند، به دلایلی که فعلا گفتنی نیست من ناچار شدم از هتل خارج بشم. به بلوار سه بانده چراغان رسیدم که در ساعتهای مختلف چگونگی حرکت ماشینها در اون تغییر میکرد و حدود دو کیلومتر مسیر این بلوار ساحلیو قدم زدم و بعد هم وارد قسمت های داخلی تر شهر شدم. تا ظهر چرخیدم و بعد به هتل برگشتم. اتاقو تحویل دادیم اما باز هم جرات نکردیم بچه ها رو بیرون ببریم، مدتی توی لابی هتل کناری (که پذیرش اونجا بود) نشستیم تا بچه ها با گربه ای که اونجا بود بازی کنند، این هم یه صحنه از این بازی!

یکدفعه آنی به یادش اومد که اگه از زمانی که چمدونهارو امانت دادیم بیشتر از ۲۴ ساعت بگذره کرایه شون بیشتر میشه ضمن اینکه مطمئنا انتظار توی فرودگاه آتاتورک منطقی تر از انتظار توی لابی هتل بود، از پذیرش هتل خواستم برامون یه تاکسی بگیره اون هم یه تلفن زد و بعد به ما گفت بشینین! حدود پونزده دقیقه بعد دوباره زنگ زد و بعد منو صدا کرد و گفت شرمنده تاکسی ندارن خودتون باید برین! درحالی که بارش بارون هم شروع شده بود با یکی دو چمدونی که همراهمون بود از هتل بیرون اومدیم و کنار خیابون ایستادیم و یه تاکسی گرفتیم، آدرسو به راننده تاکسی گفتم و او هم توی اینترنت مسیرو سرچ کرد و بعد به راه افتادیم درحالی که گوشیش مرتبا به زبان ترکی بهش یادآوری میکرد که کدوم طرف باید بره.

بالاخره به فرودگاه رسیدیم و دقایقی پیش از اتمام بیست و چهار ساعت چمدونهارو گرفتیم اما حالا چرخ دستی نداشتیم که چمدونهارو روش بگذاریم! اجازه هم ندادند که بریم قسمتی که بارهای مسافرین جدیدالورود هست یه چرخ برداریم. از فرودگاه خارج شدم و یکی از چرخهایی که مسافرین رها کرده بودند برداشتم اما نگذاشتند از اون در وارد فرودگاه بشم! از در ورودی هم با اون اشعه و...  نمیشد چرخ دستی وارد فرودگاه کرد! خلاصه که با یه بدبختی یه چرخ دستی پیدا کردم و پیش آنی و بچه ها برگشتم! بعد اول ناهار خوردیم که قیمتش کلی گرون تر از بیرون بود. بعد هم چون چندساعتی وقت داشتیم نشستیم توی سالن و هربار یکیمون مواظب چمدونها بود و بقیه توی سالن قدم میزدیم. چندین مودم بزرگ در جاهای مختلف سالن بود که به هر مسافر دو ساعت اینترنت رایگان میداد اما ما از خیرش گذشتیم چون برای وصل شدن باید شماره تلفنو وارد میکردیم و از کدی که با sms میفرستادند به عنوان پسورد استفاده میکردیم اما دیدیم خارج کردن گوشی از حالت هواپیما برای دریافت sms همانا و کلی هزینه رومینگ هم همانا پس از خیرش گذشتیم.

بالاخره زمان تحویل چمدونها رسید. توی صف ایستاده بودیم که متوجه یه چهره آشنا توی مسافرها شدم. چند هفته پیش پسرخاله گرامی ساکن گرجستان عکسی از دخترش و یکی از خانمهای هنرپیشه کشورمون که به اونجا سفر کرده بود توی فیسبوک گذاشته بود اما من روم نشد درخواست عکس یا امضا بکنم بخصوص که ایشون هم همراه با چند زن و مرد دیگه بودند و ضمنا هیچکس دیگه ای هم چنین درخواستی نداشت! گرچه من کوچکترین رفتاری که نشون دهنده تکبر باشه ازشون ندیدم.

اما این هم که نمیشد که هیچ مدرکی از دیدن ایشون نداشته باشم پس آروم دوربینو از کیفش درآوردم و به طرفشون گرفتم و دکمه رو فشار دادم غافل از اینکه فلاش دوربین روشن بود و یکدفعه همه مسافرین اون اطراف برگشتند و به من نگاه کردند، دختری هم که پشت سرم ایستاده بود گفت بالاخره همه جا باید ایرانی بودن خودمونو نشون بدیم دیگه!! 

خلاصه که برای گرفتن این عکس چنین مشقتی رو تحمل کردم!!

چمدونهارو تحویل دادیم و کارت پرواز گرفتیم و بعد از طی مراحل معمول پرواز سوار هواپیما شدیم. چند دقیقه بعد آقای نوذری هم وارد هواپیما شدند و دقیقا روی صندلی جلو من نشستند و در تمام طول مسیر مشغول صحبت و خندوندن همراهانشون بودند.

وقتی خلبان هواپیما گفت از فرودگاه آتاتورک به فرودگاه امام خمینی پرواز خواهیم کرد ناخودآگاه خنده ام گرفت، حدود سه ساعت فاصله بین دو فرودگاه که به نام افرادی خونده میشن که هیچ نقطه مشترکی با هم نداشتن! همون لحظه عماد هم گفت آخیششش بالاخره توی یه هواپیما سوار شدیم که حرفهای خلبانشو میفهمم! 

ساعت هشت و نیم شب هواپیما از زمین بلند شد، توی راه شام خوردیم و وقتمونو گذروندیم و حدود ساعت یک صبح به وقت تهران در فرودگاه به زمین نشستیم. اما بدون شک یکی از جالب ترین چیزهای این سفر پیرمردی بود که روی صندلی کناری من نشسته بود. توی فرودگاه آتاتورک سکه های ترکیه که داشتیم روی هم گذاشتیم و باهاشون خرید کردیم چون میدونستم که صرافی های ایران سکه نمیخرن. توی هواپیما متوجه چند سکه دیگه توی کیفم شدم، از کیفم درشون آوردم و به آنی نشونشون میدادم که پیرمرده صدام کرد و گفت حاجیییی انا شریک حاجیییی انا شریک!

چند دقیقه بعد پیرمرده یکی از مهموندارهای هواپیما رو صدا زد و یه لیوان آب خوردن خواست، دختره هم یه لیوان آب سرد توی یه سینی گذاشت و براش آورد پیرمرده اول لیوانو برداشت و بعد سینیو از دست دختره قاپید! دختر بیچاره چند

بار خواهش کرد تا سینیو پس بگیره اما پیرمرده گفت میدونی من چندتا از این سینی ها از هواپیماهای مختلف توی خونه دارم؟! و بالاخره وقتی هواپیما روی زمین نشست پیرمرده بلند شد و محکم روی شونه آقای نوذری کوبید! آقای نوذری برگشت و گفت بفرمایید پدرجان پیرمرده هم گفت به شهر ما خوش اومدی!!

وارد فرودگاه شدیم کلی تعجب کردم وقتی دیدم آقای نوذری به طرف بخش مسافران غیرایرانی رفت اما بعد دیدم یکی از خانمهای همراهشون توی هواپیما باهاشونه و دارن به پلیس اونجا میگن این خانم پاسپورت انگلیسی داره.

چمدونهارو که تحویل گرفتیم به آنی گفتم شما همین جا باشید تا من برم و ماشینو بیارم، اما هرچقدر گشتم ماشینو پیدا نکردم! خلاصه که حدود یک ساعت طول کشید تا ماشینو پیدا کنم! بعد هم آنی و بچه ها رو هم سوار کردم و چمدونهارو هم توی ماشین گذاشتیم و حرکت کردیم. تصمیم گرفتم این بار از اتوبان ساوه برگردیم که تا حالا ازش نیومده بودیم اما با یه اشتباه به جای اتوبان وارد جاده قدیم ساوه شدیم و زمان سفرمون کلی بیشتر شد!

و درنهایت به خونه رسیدیم.... 

پ.ن۱: نمیدونم با مهاجرت خانواده آقای صاحبخونه به کانادا (که البته هنوز انجام نشده) دیگه کی میتونیم ببینیمشون؟ یا اصلا میتونیم ببینیمشون؟  

پ.ن۲: پسرعمه گرامی هم که چند سال پیش درباره اش پست گذاشته بودم الان توی آمریکاست.

پ.ن۳: دوست عزیز جناب مهران که برام خصوصی نوشتین نتونستم جوابتونو با ایمیل بفرستم چون ایمیلتونو اشتباه نوشته بودین، اما فکر نمیکنم من برای منظور شما مناسب باشم، توصیه میکنم با یه دانشجوی پزشکی صحبت کنید.

پ.ن۴: وقتی داشتیم از مانیسا حرکت میکردیم خانم صاحبخونه یه چمدون بهمون داد و خواهش کرد که اونو وقتی برگشتیم ایران به مادرش بدیم، خونه مادرش توی یکی از شهرهای بین تهران و ولایت بود اما خیلی بدمسیر بود و ما هم تا به حال اونجا نرفته بودیم پس از چند نفر آدرس پرسیدیم تا بالاخره تونستیم پیداش کنیم. از نفر سوم که پرسیدیم و حرکت کردیم یکدفعه عسل گفت: «تا حالا از سه نفر پرسیدین، حالا باید حتما از همه مردم شهر بپرسین تا بریم در خونه شون؟!»

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سفر به دیار مهمت (۴)

یکشنبه 21 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 03:16 ب.ظ

سلام 

به اتوبان برگشتیم و به سمت مانیسا به راه افتادیم. بعد از طی مسافتی به شهر ازمیر رسیدیم و توی شهر گم شدیم! کلی گشتیم و از چند نفر آدرس پرسیدیم تا بالاخره تونستیم از شهر خارج بشیم و به سمت مانیسا بریم. دقایقی مونده بود تا به مانیسا برسیم که موبایل خانم صاحبخونه زنگ خورد و اون هم بعد از چند دقیقه صحبت تماسو قطع کرد و گفت صاحبکارم گفت چرا بعد از تعطیلات برنگشتی سر کار؟ گفتم از ایران مهمون داریم. گفت الان کجایی؟ گفتم داریم از کوش آداسی برمیگردیم. گفت از راه میایین خونه من! هرچقدر بهونه آوردیم که دیروقته و ما اصلا این بابارو نمیشناسیم و لباسمون مناسب نیست و....  فایده نداشت. اولین بار بود که میخواستم به خونه یه آدم خارجی برم و برای همین کمی اضطراب داشتم. به مانیسا رسیدیم و طبق آدرسی که خانم صاحبخونه بهم داد به محل کار او رفتیم.

منزل صاحبکار خانم صاحبخونه در طبقه بالای محل کارش بود. صاحبکار خانم صاحبخونه یه پیرمرد تنها بود که در رعایت نظم و ترتیب خونه به وضوح دچار وسواس بود.

نشستیم و صحبت کردیم و آقا و خانم صاحبخونه هم حرفهارو برای طرف مقابل ترجمه می کردند. جالب ترین بخشش زمانی بود که آقای صاحبکار از خرابکاری های این زن و شوهر میگفت و اونها خودشون برای ما ترجمه میکردند و ما هم بهشون میخندیدیم!

تا حدود ساعت دو صبح اونجا بودیم و بعد به خونه آقای صاحبخونه برگشتیم. بعد از چند شب خواب راحت توی هتل خوابیدن روی کاناپه برامون یه مقدار سخت بود اما اون قدر خسته بودیم که همه مون طی چند دقیقه بیهوش شدیم.

البته عماد و عسل که وسط مهمونی بیهوش شده بودند!

یکشنبه بیست و هشتم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و پنج 

امروز ظهر از خواب بیدار شدیم و صبحانه خوردیم. از آقای صاحبخونه پرسیدم خب امروز کجا بریم؟ بعد از مشورت زن و شوهر صاحبخونه آماده شدیم و راه افتادیم، باز هم رفتیم ازمیر و ماشینو نزدیک برج ساعت پارک کردیم. بعد وارد محل حرکت یه سری اتوبوس های دریایی شدیم که در چند مسیر مختلف حرکت میکردند. اگه میخواستیم با ماشین به مقصدمون بریم باید تقریبا کل شهرو دور میزدیم ولی با این اتوبوس های دریایی در حدود بیست دقیقه بعد در مقصد بودیم. توی «کارشیاکا» یه محله پر از انواع مغازه و بازار. آنی و خانم صاحبخونه شروع به چرخیدن توی مغازه ها (خوشگذرونی!) کردند، من و آقای صاحبخونه برای دقایقی با اونها همراه شدیم اما خیلی زود حوصله مون سر رفت و ترجیح دادیم با بچه ها کنار ساحل بشینیم و هنرنمایی یک گروه موسیقی سرخپوستو ببینیم که در حال جمع کردن پول و همزمان با اون تبلیغ برای فروش DVD های موسیقی شون بودند که تا وقتی من اونجا بودم ندیدم کسی ازشون بخره.

اونجا بودیم تا وقتی هوا تاریک شد، بعد با یه اتوبوس دریایی دیگه به جای اولمون برگشتیم و بعد از مقداری چرخیدن دیگه راهی مانیسا شدیم.

دوشنبه بیست و نهم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و پنج 

امروز صبح پسر آقای صاحبخونه اولین کسی بود که از خواب بیدار شد. چون میخواست در آغاز سال تحصیلی جدید ترکیه راهی مدرسه بشه. بعد از اون بقیه هم از خواب بیدار شدیم و صبحانه خوردیم. امروز باید ماشینو تحویل میدادیم پس با آقای صاحبخونه راهی شدیم. 

وارد آژانس شدیم و ماشینو تحویل دادیم، از آقای صاحبخونه خواستم بلیت هواپیمای ازمیر به استانبولو هم همین جا برامون بگیره. صاحب آژانس وارد سایت شد و گفت چهار بلیت براتون دارم اما فقط سه تاشون ارزونه و یکیشون گرونه بدم؟ گفتم یعنی چی؟  آقای صاحبخونه گفت اینجا بعضی از شرکت ها تعداد زیادی از بلیت های هواپیماهارو میخرند و چون تعداد زیادی خریده اند تخفیف ویژه میگیرن، بعد این بلیت هارو تک تک و ارزون تر از قیمت خود ایرلاین به مردم میفروشند. یکدفعه مسئول آژانس گفت یکی دیگه از ارزون ها هم فروش رفت! گفتم بی زحمت زودتر برامون اون دوتا ارزون باقیمونده رو بخر تا فروش نرفتن! درنهایت دو بلیت ارزون و دو بلیت گرون خریدیم که اختلاف قیمت این دو نوع بلیت هم چند ده لیر بود. یکدفعه موبایل آقای صاحبخونه زنگ خورد و بعدا فهمیدم که صاحبکار خانم صاحبخونه برای ناهار دعوتمون کرده! من و آقای صاحبخونه رفتیم مغازه جناب صاحبکار و طبق چیزی که توی این چندروز یاد گرفته بودم با گفتن «مرحبا» سلام کردم. بعد هم اونجا نشستیم. یکدفعه خانم صاحبخونه به شوهرش زنگ زد و گفت یه خانواده ایرانی که تازه به مانیسا اومدند ازش خواهش کرده اند که توی پیدا کردن خونه بهشون کمک کنه و دیرتر میرسن.

هرچقدر منتظرشون شدیم نیومدند و بالاخره بعد از یه مذاکره بین آقای صاحبخونه و آقای صاحبکار آقای صاحبخونه توی مغازه موند و آقای صاحبکار نشست پشت فرمون ماشینش و یه قابلمه پر از موادی شبیه یه آش غلیظ به دست من دادند و من هم نشستم بغل دست راننده. با هم رفتیم به یه رستوران که بعدا فهمیدم در درست کردن اون غذا (که ظاهرا اسمش پیده بود) کمک میکنه و درعوض مقداری از اونو برمیداره!

هوا دیگه تاریک شده بود که خانم صاحبخونه و پسرش و آنی و عماد و عسل اومدند در حالی که دیگه از تماشای اون خیابون و خوردن چایی های غلیظ ترکی کفرم دراومده بود! نمیتونستم جای دیگه ای برم چون هرلحظه ممکن بود آنی و دیگران برای خوردن غذا برسند. آقای صاحبخونه رفت و غذا رو آورد، و متوجه شدم اون موادی که تا رستوران برده بودم روی چیزهایی به اندازه و شبیه نون بربری مالیده و اونو پخته اند. غذایی که به نظر من خوشمزه بود بخصوص وقتی داغ بود! به حدی که من سه تا از اونها رو خوردم که البته هم ناهارم بود و هم شامم. بطری نوشابه جلو من بود، پسر آقای صاحبخونه بهم گفت دکتر یه لیوان نوشابه برام میریزی؟ دستمو دراز کردم که یکدفعه آقای صاحبکار جلومو گرفت و با عصبانیت چیزی گفت که بعدا فهمیدم گفته خودت بریز! آدم به مهمونش دستور نمیده. بعد از غذا هم پیاده به سمت خونه آقای صاحبخونه به راه افتادیم. وسط راه به یکی از همون زمینهای بازی  کوچک رسیدیم که قبلا هم گفتم در همه جای ترکیه شبیه به هم ساخته شده بودند. یکدفعه عسل مسیرشو عوض کرد و رفت توی زمین بازی و مشغول بازی شد و به هیچ عنوان حاضر به خروج از اونجا نشد! بالاخره من و عماد و عسل و پسر آقای صاحبخونه اونجا موندیم و بقیه رفتند. ساعت حدود یک نیمه شب بود که بالاخره عسل رضایت داد بریم خونه آقای صاحبخونه و بخوابیم!

سه‌شنبه سی ام شهریور ماه سال هزار و سیصد و نود و پنج 

امروز عید غدیر بود و از طرف دیگه فهمیدم که برای دومین بار عمو شده ام! پس خانم صاحبخونه مجبورم کرد که برم و از قنادی نزدیک خونه یه کیک بخرم.

امروز آقای صاحبخونه سر کار بود ولی پسرش به یه بهونه ای مدرسه رو پیچونده بود! امروز دیگه ماشین نداشتیم پس ناچار بودیم فقط توی مانیسا بچرخیم. به خانم صاحبخونه گفتم اینجا جای دیدنی داره؟ گفت یه کارناوال رقص و موسیقی محلی حدود یک ماه پیش داشتیم که البته امسال از ترس داعش خیلی مختصر برگزار شد اما الان میتونین برین سر قبر مهمت پاشا پسر خرم سلطان. آنی گفت دیدنیه؟ خانم صاحبخونه گفت نه! یه مسجده توش هم سنگ قبر مهمت پاشاست. من و آنی هردومون گفتیم پس چیو بریم ببینیم؟! 

ناهارو خوردیم و کمی استراحت کردیم و بعد پیاده توی شهر راه افتادیم. درمجموع یه شهر خیلی معمولی بود که شاید تنها نکته جالبش سنگفرش بودن خیابون های بخش قدیمی شهر بود (درست مثل استانبول) به گفته خانم صاحبخونه مانیسا محل سکونت و حکومت ولیعهدهای دربار عثمانی بوده تا برای حکمرانی بر مملکت آماده بشن.

اون روز تا غروب توی شهر چرخیدیم و بعد به مرکز خرید بزرگی رفتیم که دیشب هم سر راه برگشت از مهمونی بهش رسیده بودیم ولی چند دقیقه بعد به علت رسیدن زمان تعطیل شدنش ازش خارج شده بودیم. کلی گشتیم و من هم بچه‌هارو به شهر بازی کوچیکی که داشت بردم که خداییش قیمت بازیهاش خیلی گرون بود. بچه ها کلی کوپن جایزه هم برنده شدند که در آخر کار همه شونو به پسر آقای صاحبخونه دادیم. یه طبقه بازار هم یه سالن سینما بود که فیلم های قشنگی داشت البته با دوبله ترکی. توی یه مغازه هم DVD انواع فیلم ها رو با قیمت چهارده لیر دیدم که باز هم چون دوبله به ترکی بودند نخریدم. 

بالاخره خرید خانمها تمام شد و پیاده برگشتیم خونه البته باز هم من و عسل مدتی توی زمین بازی بودیم.

پ.ن۱: خداییش فکر میکردم توی این پست سفرنامه رو تمام میکنم ولی نشد! بیمزه ترین بخشش هم به این پست رسید شرمنده! 

پ.ن۲: چند روز بعد از برگشتن ما آقای صاحبخونه زنگ زد و گفت توی اون چند روز که ماشین دست ما بوده دویست لیر جریمه شده! بیچاره خودش همه شو پرداخت کرد و ما هم نتونستیم برخلاف میلش پولی بهش برسونیم! فقط نفهمیدم اگه آقای صاحبخونه ای وجود نداشت و یه توریست ماشینو کرایه میکرد و بعد هم میرفت جریمه رو از کی میگرفتند؟

پ.ن۳: عسل میگه بابا من یه چیزی به مامان گفتم ولی عماد هم شنیده میگم خب مگه چیه؟ میگه آخه من توی گوش مامان گفتم بهش گفتم اون یکی گوششو هم بگیره که صدا ازش بیرون نره!

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سفر به دیار مهمت (۳)

سه‌شنبه 2 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 04:00 ب.ظ

سلام 

پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و پنج 

وقتی با یکی از دوستان توی ایران صحبت میکردم گفت اگه رفتین کوش آداسی یه سر به پارک آبیش بزنین، من خیلی تعریفشو شنیدم. پس با آقای صاحبخونه صحبت کردیم و بالاخره قرار شد که بریم اونجا. بعد از خوردن صبحانه  سوار ماشین شدیم، نشستم پشت فرمون ماشین و راهی شدیم. کلی گشتیم و از چند نفر آدرس پرسیدیم تا بالاخره پیداش کردیم. بعد کلی اون اطراف گشتیم تا یه جای پارک پیدا کردیم. بعد هم آقای صاحبخونه رفت برای گرفتن بلیت. اما چند دقیقه بعد برگشت و گفت قیمت بلیت برای ما که کیملیک (اجازه اقامت ترکیه) داریم صد و پنجاه لیر ترکیه است و برای شما که خارجی هستید صد و پنجاه یورو! فقط چند ثانیه برای فکر کردن کافی بود و بعد هم ماشینو سروته کردم و برگشتیم. فقط پسر آقای صاحبخونه دوست داشت بره که اون هم جرات نکرد تنها بره. نهایتا برگشتیم داخل شهر و کمی چرخیدیم و بعد هم رفتیم تا ناهار بخوریم.

بعدازظهر اون روز چند ساعتی در حال چرخیدن توی خیابون های شهر بودیم. هرجا هم که میرفتیم آقا و خانم صاحبخونه فقط میگفتند سالهای پیش اون قدر توریست خارجی این جا بود که نمیشد راه رفت، اما امسال خیلی خلوته. بعد هم به پیشنهاد آقای صاحبخونه سوار یه کشتی تفریحی شدیم که نمیدونم چرا فقط مارو بردند تا توی آب و برگشتیم. نه موسیقی، نه حرکات موزونی، و نه هیچ چیز دیگه ای.

بعد از شام هم باز کمی چرخیدیم و بعد برگشتیم هتل.

جمعه بیست و ششم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و پنج 

قرار بود امروز هتلو تخلیه کنیم و برگردیم مانیسا. اما نهایتا تصمیم گرفتیم یه روز دیگه هم توی کوش آداسی بمونیم. این تصمیم با مخالفت شدید پسر آقای صاحبخونه مواجه شد و بعدا فهمیدیم که قرار بوده بازی فوتبال پرسپولیس و استقلالو خونه همسایه جدیدشون که تازه از ایران اومده بودند ببینه. میگفت علتش اینه که همسایه جدید هم به شدت فوتبالیه. من که اصلا فکر نمی کنم این مورد ربطی به دختر این خانواده داشت که هم سن پسر آقای صاحبخونه بود! بالاخره موندیم اما یه جمله تاریخی از خانم صاحبخونه هم شنیدیم که به شوهرش گفت دقت کردی اخیرا چقدر ایرانی دارن توی محله مون ساکن میشن؟ به زودی اونجا میشه محله آپاچی ها!

خلاصه اینکه هتلو یه روز تمدید کردیم. بعد از خوردن صبحانه رفتیم تا سوییچ ماشینو از پذیرش هتل بگیریم و بریم بیرون که فهمیدیم ماشین اونجا نیست!  بعدا فهمیدیم که پرسنل هتل از ماشین ما (و احتمالا سایر مسافرین) برای انجام کارهای شخصی شون استفاده می کنند و از اون به بعد دیگه بهشون سوییچ ندادیم. 

اون روز به ساحل عمومی کوش آداسی رفتیم، یه ساحل زیبا، شلوغ و ماسه ای که انصافاً خیلی از اون ساحل پولی و اختصاصی جدّه بهتر بود. تقریبا تمام اون روزو توی آب بودیم. البته آقای صاحبخونه و پسرش برای دیدن فوتبال با اینترنت به هتل برگشتند اما من ترجیح دادم مناظر اونجا رو به جای فوتبال تماشا کنم!

به جز یک خانواده که به آلمانی صحبت میکردند (و خود ما) من هیچ خارجی دیگه ای اونجا ندیدم. خوشبختانه هوا هم کاملا مطبوع و دلپذیر بود و جالب اینکه حتی با این که من فراموش کرده بودم از ضد آفتاب استفاده کنم اصلا دچار آفتاب سوختگی نشدم.

تا بعدازظهر توی آب بودیم و بالاخره بعد از اتمام فوتبال آقای صاحبخونه اومد دنبالمون و برگشتیم هتل.

شب عماد و پسر آقای صاحبخونه رفتند بیرون و برگشتند و هردوشون پارو توی یک کفش کردند که ما میخوایم تتو کنیم! طبیعتا هم ما و هم آقا و خانم صاحبخونه مخالفت کردیم و نهایتا آقای صاحبخونه باهاشون رفت و به این شکل با حنا روی بدنشون نقش درست کردند. نقشی که تا حدود دوهفته باقی موند.

شنبه بیست و هفتم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و پنج 

امروز قرار بود هتلو تخلیه کنیم پس صبح زودتر از چند روز گذشته بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه خیابونهای اطراف هتلو تماشا کردیم و بالاخره حوالی ظهر اتاقو تحویل دادیم، همون موقع یه خونواده وارد هتل شدند تا اتاق بگیرن و یکدفعه دیدم مسئول پذیرش هتل داره اسم چندتا از فوتبالیست های مشهور اهل کشور شیلیو بلند بلند میگه! بعدا فهمیدم که خونواده جدیدالورود اهل این کشورند!

شب قبل کلی توی نت چرخیده بودم تا بتونیم از یه راه جدید به مانیسا برگردیم اما خانم صاحبخونه به محض نشستن توی ماشین گفت: «ما تا حالا کلیسای مریم مقدسو ندیدیم میخواین سر راه بریم؟» گفتم کجا هست؟ گفت سلجوق! 

بالاخره ناچار شدیم از همون مسیری که اومده بودیم برگردیم. 

از سلجوق یه راه فرعی جدا میشد که به یه محوطه باستانی میرسید. آقای صاحبخونه رفت برای گرفتن بلیت و بعد که برگشت فهمیدیم برای همه مون روی برگه اقامت (کیملیک) خودش بلیت گرفته و ما هم با همون قیمت نفری چهل لیر ترک ها وارد شدیم نه با قیمت توریست‌های خارجی. بلیت عماد و عسل و پسر آقای صاحبخونه هم به دلیل کودک بودن و دانش آموز بودن رایگان بود.

طبق تحقیقی که توی اینترنت کردم این محوطه تاریخی درواقع همون شهر باستانی «افسوس» (Ephesus) محسوب میشد که روایت بود مریم مقدس بعد از به صلیب کشیده شدن پسرش به اونجا اومده و تا زمان مرگ اونجا زندگی میکرده. البته محل قبرش نامشخص بود. از سایر بخش های مجموعه میشد از بقایای یه آمفی‌تئاتر رومی، یه ساختمان سنگی که ظاهرا کتابخانه بوده (یه گروه چهار نفری از دو پسر و دو دختر جوون انواع رقص ها رو در قسمت های مختلف کتابخونه اجرا میکردند و ما هم کلی حظ بصری بردیم! ازشون کلی فیلم گرفتم اما عکس نه!) ، یه معبد مخصوص خدایان اون زمان و...  نام برد. این مجموعه از نظر مساحت با تخت جمشید قابل مقایسه بود. بگذارین ببینم چندتا عکس میتونم پیدا کنم که قابل گذاشتن توی وبلاگ باشه؟! آره هست مثلا این یا این (با کمی اغماض!) یا این یکی

درحال فیلمبرداری با دوربینمون بودم که یکدفعه متوجه شدم کیف دوربین نیست. آنی یادش اومد که اونو کجا جاگذاشته، پس من و آقای صاحبخونه رفتیم سراغش ولی اونجا نبود. کمی دور و برو نگاه کردیم و وقتی برگشتیم یه پلیس پشت سرمون دیدیم که کیف دوربین توی دستش بود. آقای صاحبخونه گفت این مال ماست. پلیس پرسید توش چیه؟ گفتم چندتا سی دی و سیم شارژر دوربین و چندتا فیش. آقای صاحبخونه هم براش ترجمه کرد و بعد پلیس کیفو بهمون پس داد و یکی دو جمله گفت و رفت. بعدا فهمیدم که گفته اگه شماره تلفن توی کیف گذاشته بودین باهاتون تماس میگرفتم. توی راه برگشت آقای صاحبخونه یکی دو خاطره دیگه هم از پلیس اونجا برام تعریف کرد که باعث شد خوشحال بشم که دارن جایی زندگی میکنن که دیدن پلیس باعث آرامششون میشه.

پیش بقیه برگشتیم و به گردشمون ادامه دادیم تا به اینجا رسیدیم. وقتی که رسیدیم یه گروه توریست چینی اونجا بودند و یه نفر داشت به انگلیسی براشون توضیح میداد که جریان این جای پا چیه؟ ولی متاسفانه ما دیر رسیدیم و متوجه نشدیم.

یکدفعه آقای صاحبخونه گفت این خانم چینی چرا روسری داره؟! یعنی مسلمونه؟ چند دقیقه ای حدسهای مختلفی زدیم و بالاخره به این نتیجه رسیدیم که بریم و از خودش بپرسیم. اما نمیدونستیم چطور باید سر صحبتو باهاش باز کنیم؟! تا اینکه تنها کلمه چینی که به لطف وبلاگ یک عدد مامان یاد گرفته بودم به یادم اومد: نیها!

وقتی سر صحبت باز شد پرسیدم اسمتون چیه؟ گفت آنجلا گفتم آنجلا که اسم چینی نیست! گفت هروقت یه خارجی اسممو میپرسه میگم آنجلا چون اسم چینیم سخته خارجی ها متوجه نمیشن! بعد هم اسم اصلیشو گفت که خداییش من هم نفهمیدم! آقای صاحبخونه پرسید شما مسلمانید؟  گفت نه آقای صاحبخونه گفت پس چرا روسری پوشیدین؟ گفت چون از رنگش خوشم اومد! بعد گفت شما اهل کجایین؟ گفتیم ایران. گفت من یه بار با تور اومدم ایران. با هواپیما رفتیم تهران بعد رفتیم دیدن پرس...پولیس، بعد زمینی رفتیم اصفهان، بعد یه شهر زیبا وسط کویر. گفتم یزد؟ گفت آره اسمش همین بود. و در آخر با هواپیما رفتیم به یه شهر بزرگ نزدیک مرز افغانستان که یه مسجد بزرگ اونجا بود و همه مردم میرفتند اونجا و میگفتند (درحالی که دستشو روی سینه اش گذاشته بود و کمی خم شده بود) یاعلی!

بعد هم چند عکس با هم گرفتیم که آنجلا توی همه شون کمرشو به یه طرف خم کرده و هر دو دستش بازه و با انگشت های هر دو دست علامت پیروزیو نشون داده.

تا غروب آفتاب داشتیم اونجا میچرخیدیم تا جایی که همه از نفس افتادیم. همه تصمیم گرفتند برگردند اما من ترجیح دادم اول یکی دوتا ساختمانی که باقیمونده بود باعجله ببینم و بعد خودمو به اونها برسونم.

به پیش ماشین برگشتیم و سوار شدیم، داشتیم از همون جاده باریکی که رفته بودیم به سمت اتوبان برمیگشتیم که متوجه یه تابلو اول یه جاده فرعی دیگه شدم که از این جاده جدا میشد و روی اون نوشته بود به طرف غار اصحاب کهف! هوا در حال تاریک شدن بود و هیچکدوم از همسفران دیگه حال راه رفتن نداشتند پس از خیرش گذشتیم و به اتوبان برگشتیم. طبیعتا هیچ توضیحی نمیتونم درباره اون غار بهتون بدم.

فکر میکنم بهتره این پستو همین جا تمومش کنم تا باقیمونده اش اندازه یه پست بشه!

پ.ن۱: این صحنه رو توی یه مغازه توی کوش آداسی دیدم و خنده ام گرفت. امیدوارم بعضی ها این عکسو هم توهین به خودشون تلقی نکنند.

پ.ن۲: همون طور که قبلا هم نوشته بودم عمده خریدهای ما اونجا با آقای صاحبخونه بود. اما من نفهمیدم چی شد که وقتی آخر سفر با هم حساب و کتاب کردیم اونها به ما بدهکار شدند و بهمون هشتصد لیر دادند!

پ.ن۳: توی یکی دو تا از مغازه های کوش آداسی آقای صاحبخونه بهم گفت دکتر بیا! بلافاصله صاحب مغازه اول از آقای صاحبخونه میپرسید ایشون دکترند؟ و بعد چند بسته قرص نشونم میداد و میگفت فلان مشکلاتو دارم و این داروهارو خوردم و خوب نشدم چکار کنم؟  منو بگو که فکر میکردم فقط توی ایران از این خبرهاست!

پ.ن۴: دارم میرم خرید که عسل میگه من هم میام! بالاخره میبرمش، داریم توی مغازه میچرخیم و چیزهایی که میخوایم برمیداریم که عسل میگه بابا این کاری که الان داریم انجام میدیم اسمش خوشگذرونیه؟!

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       36    >>

Homepage


Checkpagerank.net