X
تبلیغات
بازی تراوین

خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (4)

دوشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 04:07 ب.ظ

پیش نوشت:

سلام

اولا شرمنده بابت تاخیر

ثانیا بالاخره همه مناسبت ها برگزار شد و راحت شدیم. الان هم دارم با عجله تایپ می کنم چون باید برم ترک اعتیاد و بعد هم از همون طرف سر شیفت. چون هیچوقت بیشتر از سه پست خاطرات (از نظر خودم) جالب پشت سر هم ننوشتم این بار باید می رفتم سراغ یه چیز دیگه!

خانم دکتر آرام روی تخت اتاق استراحت درمونگاه شبانه روزی دراز کشیده بود و فکر می کرد. به روزهای پایان طرحش فکر می کرد که یکی یکی درحال گذشتن بودند. به این که چند ماه دیگه طرحش تموم میشه و میتونه با فراغ بال برای آینده خودش تصمیم بگیره.

اون میتونست مطب بزنه و صبر کنه تا مطبش بگیره و یه درآمد درحد متوسط پیدا کنه. یا این که بشینه و حسابی درس بخونه و شانسشو توی امتحان دستیاری آزمایش کنه. امتحانی که هرسال کلی حرف و حدیث داشت. دست کم اگه قبول نمی شد میتونست تقصیرو گردن تقلب بندازه! گرچه حتی اگه قبول هم می شد چهار سال پر از شیفت و استرس با حقوق پائین انتظارشو می کشید و تازه بعد از اون دوران طرح تخصص که معلوم نبود باید ازکجا سردربیاره.

معلوم نبود اون بار هم مثل حالا خوش شانس باشه. مثل حالا که برای طرحش شیفتهای مرکز شبانه روزی شهر کوچیک محل زندگی شو بهش داده بودند. البته این مسئله همیشه خوب نبود. خیلی از بیماران اونو میشناختند و حتی از اقوام بودند. دیگه توی خونه و مهمونی و هرجای دیگه هم باید برای اقوام نسخه می پیچید و گلایه هاشونو به خاطر تاثیر نکردن داروهائی که براشون نوشته بود می شنید. اما اشکالی نداشت. همین که بعد از شیفت ظرف چند دقیقه به خونه می رسید و میتونست راحت استراحت کنه ارزششو داشت. خوشحال بود که لازم نیست مثل خانم دکترهائی که خودشونو با هواپیما برای شیفتهاشون میرسونن و بعد از شیفت میرن ساعتها توی راه باشه و بعدهم چندین روز پشت سر هم شیفت بده.

توی همین فکرها بود که صدای زنگ اتاق استراحت پزشک بلند شد. باز مریض اومده بود. تعداد مریض های اون روز گرچه خیلی زیاد نبود اما برای اون درمونگاه خلوت یه کم بیشتر از حد معمول بود.

ازجاش بلند شد. روپوش سفیدشو پوشید و راهی مطب شد. مریض یه بچه سه چهار ساله بود که از صبح اون روز دچار اسهال و استفراغ شده بود. یه بیماری شایع توی اون فصل و اون محیط. اما چقدر قیافه مادر بچه براش آشنا بود. نسخه رو که نوشت مادر بچه گفت: لطفا ویزیتشو رایگان کنین خانم دکتر! من پرسنلم. خانم دکتر یکدفعه به یادش اومد که اون زنو کجا دیده.

-: بله بله تازه شناختمتون شما توی درمونگاه .... کار می کنین؟

-: بله خانم دکتر!

-: چشم بفرمائین! این هم ویزیت رایگان!

خانم دکتر نسخه رو که نوشت ازجا بلند شد و آرام به سمت اتاق استراحت برمیگشت که یه مریض دیگه وارد درمونگاه شد. خانم دکتر از میانه راه برگشت و دوباره به سمت مطب رفت.

هوا دیگه کاملا تاریک شده بود. یه روز دیگه از دوران طرح خانم دکتر گذشته بود. خانم دکتر درحال تماشای تلویزیون بود که باز صدای زنگ بلند شد. مریض باز همون بچه بود.

-: خانم دکتر! این که بهتر نشد که! میشه براش آمپول بنویسین؟

-: قانونا نیازی به آمپول نداره ها!

-: میدونم اما باز باید فردا برم سرکار اگه بهتر نشه که نمیتونم ولش کنم و برم.

بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن خانم دکتر نسخه دومو نوشت. مادر هم گفت: خیلی ممنون خانم دکتر. آمپولشو خودم توی خونه بهش می زنم.

چند ساعت بعد خانم دکتر توی اتاق استراحت خوابیده بود که صدای زنگ بلند شد. خانم دکتر که تازه بعد از دیدن مریض قبلی خوابش برده بود به زور چشمهاشو باز کرد اما با شنیدن صدای فریاد باعجله بلند شد و خودشو به مطب رسوند.

-: خانم دکتر! چی برای این بچه نوشتی؟ ازوقتی آمپولشو بهش زدم هی داره بدحال تر میشه. از چنددقیقه پیش هم که نفسش داره تنگی می کنه.

-: من که چیزی ننوشتم. یه آمپول هیوسین بود و یه پلازیل. خودتون که واردین که. حالا اجازه بدین ببینم چش شده؟

به محض این که خانم دکتر گوشیو روی سینه بچه گذاشت با شنیدن اون همه خشونت صدا خودش هم متعجب شد.

پیش خودش گفت: یعنی چه؟ این بچه چرا این طوری شده؟ درسته پلازیل عوارض داره اما نه این طور ...

درنهایت بچه رو با آمبولانس فرستاد بیمارستان و صبح فردا و پیش از رفتنش به خونه بود که خبر مرگ اون بچه رو شنید.

خیلی فکر کرد که علت مرگ چی میتونه باشه اما چیزی به ذهنش نرسید. اما موضوع وقتی جالب شد که فهمید مادر بچه ازش شکایت کرده.

رفتند دادگاه و پرونده از اونجا به نظام پزشکی ارجاع شد. دوطرف چندبار رفتند و اومدند و حرفهاشونو زدند و درنهایت قرار شد بچه کالبدشکافی بشه تا علت دقیق مرگ مشخص بشه.

اون چندهفته ای که خانم دکتر منتظر جواب بود براش واقعا عذاب آور بود. حالا دیگه خیلی هم خوشحال نبود که توی شهر کوچیک خودشون کار می کنه. هرروز به خودش میگفت: اگه واقعا من باعث مرگش شده باشم چی؟ اون وقت چطور میتونم اینجا به کارم ادامه بدم؟ اصلا چطور توی شهر راه برم؟ هر لحظه ممکنه چشمم به چشم پدر و مادر یا اقوام اون بچه بیفته.

اون شهر کوچیک عملا به دو دسته تقسیم شده بود. خانواده و اقوام خانم دکتر و بعضی دیگه از مردم هیچ ایرادی رو به اون وارد نمیدونستند و بقیه منتظر اعلام گناهکاری خانم دکتر بودند.

تا این که سرانجام بعداز چند هفته نتایج کالبدشکافی از تهران رسید و علت مرگ اعلام شد: پنومونی آسپیراسیون ناشی از مواد استفراغی (ترجمه: التهاب ریه و تنگی نفس منجر به مرگ به علت بازگشت مواد استفراغ شده به داخل نای.

خانم دکتر تبرئه شد البته فقط توی دادگاه و نظام پزشکی. خدا میدونه چه زمانی باید طول بکشه تا مردم اون شهر بتونن بازهم به خانم دکتر اعتماد کنن.

پ.ن1: این داستان واقعی بود. طرح خانم دکتر تمام شد اما نمیدونم الان کجاست؟

پ.ن2: وقتی عسل میره پارک دیگه به این راحتی برنمیگرده خونه. یکی از راههای بردنش به خونه اینه که یه سر میریم به مغازه اون طرف خیابون. یه بستنی صورتی (بستنی توت فرنگی) برای عسل میخریم و یکی برای عماد. بعد برمیگردیم توی پارک و من هی بهش میگم: وااااااااااااای بستنی عماد داره آب میشه عماد گناه داره بریم بستنی شو بهش بدیم؟!

گرچه کمی هزینه داره اما معمولا جواب میده!

پ.ن3: این پستو توی خونه شروع کردم و حالا توی ترک اعتیاد با موبایل کلاغ پری (!) تمومش کردم

پ.ن4 (بعدنوشت): مراسمی که توی این روزها داشتیم به خوبی و خوشی تموم شد. توی مراسم انتخاب پزشک نمونه اون قدر خوش گذشت که آنی گفت: یادت باشه دیگه نمونه نشی تا مجبور نشیم یه بار دیگه این مراسمو تحمل کنیم!

جایزه ام هم یه تقدیرنامه بود با یه بسته حاوی پنج کتاب جیبی: قرآن، نهج البلاغه، صحیفه سجادیه، دیوان حافظ،و رساله دانشجویی. (این بخشو یه بار نوشتم اما پرید دفعه دوم هم یادم رفت بنویسم!)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (134)

پنج‌شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:46 ب.ظ

سلام

1. مرده گفت: برام آزمایش بنویس! گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: یه چیز معتبر بنویس!

2. پیرمرده گفت: سرم گیج می ره. گفتم: آستینتونو بزنین بالا تا فشارتونو بگیرم. آستینشو که زد بالا یه چسب روی چین آرنجش بود. وقتی چشمش بهش افتاد گفت: اه .... این مال سرمه است که هفته پیش اومدم اینجا زدم!

3. یه بچه رو با درد شکم معاینه کردم و به مادرش گفتم: ممکنه آپاندیس باشه. باید یه آزمایش ببرینش. بچه گفت: حالا داروشو بنویسین بزرگ که شدم آزمایششو میرم!

4. پیرمرده گفت: دکتر! موهات داره سفید میشه ها! البته من که پیرمردم موهام سفید شده شما که دیگه هیچی!

5. پیرزنه گفت: میخوای دارو برام بنویسی دفترچه هم میخواد؟!

6. به خانمه گفتم: مشکل دیگه ای نداشتین؟ گفت: دستم هم درد می کنه اما دست که فایده نداره!

7. خانمه گفت: برام آزمایش حاملگی بنویس. گفتم: این دفترچه که مال یه پیرزنه. گفت: مال مادرمه اگه نمیشه بیا توی دفترچه پسرم بنویس!

8. به مرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: چند روزه احساس می کنم گلوم جامد شده!

9. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: میشه چندتا قرص آبریزش بینی هم برام بنویسی؟ برای شوهرم میخوام. بچه اش گفت: چرا دروغ میگی؟ بابا کی آبریزش بینی داشت؟!

10. به خانمه گفتم: آزمایشتون سالمه. به شوهرش گفت: دیدی گفتم بریم اصفهان دکتر؟ اونجا بهتر میفهمن!

11. به خانمه گفتم: بچه تون تاحالا آمپول زده براش بنویسم؟ گفت: هرطور صلاح می دونین اما بچه ام به شما میگه دکترخوبه چون تنها دکتری هستین که تا حالا براش آمپول ننوشته!

12. به پیرزنه گفتم: از کدوم قرصها میخورین؟ گفت: از همون قرصها که توی بسته اند!

پ.ن1: دیشب با چند هفته تاخیر تولد عسلو گرفتیم. جای همه تون خالی. پنجشنبه آینده هم عقد و عروسی آخرین اخوی مجرد بزرگواره.

پ.ن2: بهم گفتن یک قطعه عکس ببرم چون قراره توی مراسم روز پزشک امسال به عنوان یکی از پزشکان نمونه انتخاب بشم. یعنی قراره عکس خودمو بهم جایزه بدن آیا؟! راستی روز پزشک به همه همکاران گرامی مبارک.

پ.ن3: تا حالا از قبولی دوتا از دوستان بسیار محترم مجازی توی امتحان تخصص باخبر شدم. با تبریک به دکتر نفیس و دکتر لژیونلا. اگه دوست دیگه ای هم قبول شده و من هنوز نفهمیدم بهش تبریک میگم.

پ.ن4: دوست خوب مجازی سابینا. برای اتفاقی که برای وبلاگتون افتاد متاسفم. طبق دستور خودتون اونجا کامنت نگذاشتم و لینکتونو هم از توی وبلاگم حذف کردم. امیدوارم وقتی وبلاگ جدیدتون راه افتاد منو فراموش نکنین.

پ.ن5: برای من که وسایلمو تقریبا با وسواس سالم نگه میدارم جای تعجب داشت که چطور گوشیمو گذاشتم روی زمین. یه بنده خدائی پاشو گذاشت روی گوشی و یه خط با عرض حدود یک سانت از بالا تا پائین گوشی سیاه شده. بردمش تعمیر گفتند LCD گوشی باید عوض بشه! این هم از گوشی نو!

پ.ن6: به عسل میگم بیا بریم پارک. میگه: بریم پارک عماد! به عماد میگم: پارک تو دیگه کجاست؟ میگه: اون روز توی خیابون چمن های وسط بلوارو نشونش دادم و گفتم: اینجا پارک عماده!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (133)

دوشنبه 20 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 04:12 ب.ظ

سلام

1. خانمه فشارش بالا بود. براش آمپول فوروسماید (ادرار آور) نوشتم و گفتم بیرون بشینین. حدود نیم ساعت بعد که حمله مریضها تموم شد گفتم: تشریف بیارین تا باز فشارتونو بگیرم. گفت: اول باید برم دستشوئی یا نه؟!

2. مرده گفت: بی زحمت یه آزمایش برام بنویسین. میخوام ببینم گروه خونم چندتاست؟!

3. به خانمه گفتم: توی خونه چه داروئی خوردین؟ گفت: آبریزش بینی خوردم!

4. خانمه گفت: نمیدونم چرا هروقت جائی از بدنم میخاره باید حتما آب دهن بهش بزنم تا خوب بشه!

5. خانمه که با شوهرش اومده بود گفت: ببخشید حالت تهوعش مال بیماریشه یا از غذای من؟!

6. مرده گفت: خوابم به اندازه کافی نیست بیشتره!

7. پیرزنه گفت: چندروزه که زانوی دستم درد میکنه!

8. خانمه گفت: دستم ضربه خورده. گفتم: میتونین برین عکسشو بگیرین یا دارو بنویسم؟ گفت: کدومش دردشو میندازه؟!

9. به خانمه گفتم: فشارتون چهاردهه. گفت: امروز میتونم تخم مرغ بخورم؟!

10. خانم دکتر دندونپزشک مرکز به مرده گفت: دیر اومدین دیگه وسیله استریل ندارم. فردا بیائین تا دندونتونو بکشم. مرده گفت: حالا شاید من تا فردا مردم!

11. (در اواخر سال تحصیلی) حال بچه بد بود. براش یه روز مرخصی نوشتم و بهش گفتم: حالا ناراحتی که نمیری مدرسه؟ گفت: من خیلی هم خوشحالم حالا میرم والیبال!

12. پیرزنه گفت: اگه با دارو بدتر هم می شدم میگفتم لابد خودم بدتر شدم!

پ.ن1: نمیخواد بگین خودم میدونم پست قبلی بهتر بود!

پ.ن2: یکی از راننده های شبکه موبایل جدیدمو دیده و میگه: تو هم موبایل کلاغ پری خریدی؟ میگم: کلاغ پری؟ میگه: آره دیگه. از اونها که هی انگشتو میگذارن روش و برمیدارن مثل کلاغ پر!

پ.ن3: ماجراهای پارک رفتن عسل اونقدر زیاد شده بود که میخواستم توی یه پست بنویسمش! اما بعد گفتم حتی اگه این کارو بکنم دوباره دو پست بعد میگین چرا از عسل نمی نویسی؟!

پس این از بخش اولش:

از خونه اومدیم بیرون تا بریم پارک. جلو در خونه همسایه مون چندتا علف سبز شده بود. عسل میگه: بابا خونه اینها هم پارک هست!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (132)

جمعه 10 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 04:03 ب.ظ

سلام

1. به پیرمرده گفتم: آزمایشتون سالمه. گفت: خیلی ممنون خدا خیرت بده!

2. خانمه گفت: ویزیتمو رایگان می کنی؟ باور کن ندارم. حالا اینو نمیگم که بهم کمک کنیا کسی چه میدونه شاید تو از من مستحق تری!

3. خانمه گفت: من رفتم سونوگرافی بهم گفتن مادرزادی یه کلیه دارم. حالا با یه کلیه هم میشه زندگی کرد؟!

4. خانمه گفت: بهم گفتن اگه توی بچگی آبله مرغون میگرفتم بهتر بود. حالا من که توی بچگی آپاندیس گرفتم بهتر بوده؟!

5. به خانمه گفتم: توی خونه چه داروئی خوردین؟ گفت: قرص گلداستار خوردم! (اگه فهمیدین چی بوده به ما هم بگین!)

6. به مرده گفتم: از کی سرما خوردین؟ گفت: هنوز شروع نشده!

7. خانمه گفت: شربت که اون دفعه برام نوشتین اون قدر تلخ بود که هنوز درشو هم باز نکردم!

8. به پیرزنه گفتم: خلط هم دارین؟ گفت: آره حتی از گوشهام هم خلط میاد!

9. خانمه گفت: من دوماه پیش اومدم اینجا دکتر برام آزمایش نوشت حالا تاریخش گذشته؟ گفتم: بله. گفت: آخه توی دفترچه تاریخ ننوشتا!

10. آزمایشات پیش از بارداری خانمه رو نگاه کردم و گفتم: تیروئیدتون مشکل داره. گفت: اون وقت اگه تیروئید شوهرم هم مشکل داشته باشه برای بچه خوب نیست درسته؟!

11. به پیرزنه گفتم: توی آزمایشتون عفونت ادرار دارین. گفت: سوزش ادرار هم دارم؟!

12. خانمه گفت: بدنم خارش داره. گفتم: از کی؟ گفت: از اول!

پ.ن1: توی ماه رمضون درمونگاه ها خلوت شده بود و این خاطرات هم کمتر. به امید تعداد خاطرات بیشتر در هفته های آینده!

پ.ن2. طبق بخشنامه جدید کاردان های بهداشت خانواده دیگه حق ندارند انواع روش های پیشگیری رو به خانمها آموزش بدن و قرار شد این مبحث از فیلمی که برای عروس و دامادها میگذارن هم حذف بشه! من فقط منتظر سالهای بعدم و زمانی که متولدین این سالها نیاز به مدرسه و بعد شغل پیدا می کنن!

پ.ن3. چند روز پیش تولد عسل بود. اما به دلیل ماه رمضون و چند علت دیگه جشنو چند هفته ای به تعویق انداختیم. اما من همون شب تولدش یه کیک کوچیک گرفتم و رفتم خونه. عماد هم اصرار داشت که یکدفعه زنگ بزنیم و اقوامو دعوت کنیم. وقتی گفتیم نه گفت: پس من خودم بعدا یه تولد براش میگیرم و شمارو دعوت نمی کنم. البته کارهای تولدو شما باید انجام بدینا اما خودتون دعوت نیستین!

پ.ن4: چند جمله قصار از عسل دارم اما میگذارم برای پستهای بعد!


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

روزی که «هواپیما» آمد

سه‌شنبه 31 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 08:11 ب.ظ

سلام

پیش از این که بیام ترک اعتیاد توی خونه بیشتر این پستو نوشتم اما همه اش پرید. شب هم از همین جا باید برم سر شیفت. اما برای این که به بلاگ اسکای ثابت کنم که کی قوی تره تصمیم گرفتم این پستو با موبایل بنویسم حالا هرچقدر که میخواد سخت باشه!

راستی مدتها بود که از این نوع تیترهای روزی که.....  آمد استفاده نمی‌کردم اما دیدم به این پست میخوره.

خب دیگه بریم سر اصل مطلب.

تابستون دو سال پیش بود که بهم گفتند باید برای سه روز برم به جای یکی از پزشکهای خانواده روستایی که رفته مرخصی. روز اول با ماشین اداره که اومده بود دنبالم رفتم. نیم ساعتی توی راه بودیم تا رسیدیم. دوسه نفر از مریضها منتظر دکتر نشسته بودند که با رسیدن من یکی یکی اومدند توی مطب. بعد از اونها هم بقیه مریضها کم کم پیداشون شد.

ساعت حدود ده و نیم صبح بود و درحال دیدن مریض بودم که صدایی شنیدم. یه صدا شبیه صدای پرواز یه هواپیمای یه موتوره. صدا یکدفعه اوج می گرفت و بعد مثل هواپیمایی که داره مانور میده تغییر میکرد و بعد دوباره از اول.

من پروازو خیلی دوست دارم. راستش اگه وضعیت مالی اجازه می‌داد همه سفرهامو با هواپیما می رفتم. تا به حال نه بار سوار هواپیما شدم و منتظر دفعه دهمم. این بود که صدای اون هواپیما توجهمو به خودش جلب کرد. با خودم فکر کردم: یعنی چرا این هواپیما اینجا مانور میده؟ اون هم با این همه فاصله از فرودگاه؟

از پنجره‌ مطب بیرونو نگاه کردم اما هواپیمایی معلوم نبود. طبیعتا نمی شد به مریضی که روی صندلی نشسته و اونهایی که پشت در نشسته بودند می‌گفتم همین جا بنشینید تا من برم یه نگاهی به هواپیما بکنم و بیام!

چند دقیقه ای که گذشت کم کم صدای هواپیما کمتر شد تا این که بالاخره قطع شد.

روز دوم و تقریبا در همون ساعت روز قبل بود که باز صدای هواپیما بلند شد. اما مطب همچنان پر بود. یه لحظه به خودم اومدم و دیدم همونطور که دارم مریض میبینم دارم توی ذهنم اون هواپیمارو هم مجسم می کنم. یه هواپیمای کوچیک سفیدرنگ با بالهای رنگی که داره با آزادی کامل توی آسمون چرخ میخوره و یه دود سفیدرنگ و باریک از پشتش توی آسمون به جا میگذاره.

اون روز هم بعد از چند دقیقه صدای هواپیما قطع شد.

شاید بشه گفت دیدن اون هواپیمای کوچیک دیگه برام جنبه حیثیتی پیدا کرده بود. فردا روز آخر بود و من باید اون هواپیمارو می دیدم.

روزبعد رفتم درمونگاه. خوشبختانه اون روز درمونگاه خلوت بود و برای همین به محض این که صدای هواپیمای تک موتوره بلند شد از جام بلند شدم و از مطب بیرون اومدم.

داشتم به سمت در درمونگاه میرفتم که یه لحظه سرجام خشک شدم. صدای هواپیما از بیرون از درمونگاه و توی آسمون نبود بلکه از داخل درمونگاه میومد! کنجکاویم بیشتر شده بود. اگه این صدا از یه هواپیمای درحال پرواز نبود پس از چی بود؟

سرمو به سمت صدا چرخوندم. صدا از داخل آزمایشگاه بود. سرمو داخل اتاق کردم که مسوول آزمایشگاه منو دید و گفت: بفرمائید آقای دکتر امری داشتین؟ گفتم: عجب صدایی راه انداختین صدای چیه؟ گفت: به خدا تقصیر من نیست تا حالا چندبار به شبکه نامه نوشتیم و گفتیم که سانتریفوژمون خرابه و  خیلی سروصدا میکنه اما کاری نکردن!

پ.ن1: خداییش فکر نکنین من همیشه این قدر گیجم ها!

پ.ن2: سحر خانم! این وبلاگ شما راه نیفتاد؟

پ.ن3: روزهای آخر جام جهانی با ترس فوتبال نگاه می کردیم چون هرلحظه ممکن بود عسل ظاهر بشه و بگه: تو پارک بدویی میکنن! بریم پارک!

پ.ن4: بالطف خدا نوشتن این پست که در ساعت شش با  موبایل شروع شده بود در این لحظه به پایان رسید (البته در لابلای دیدن مریضها)

به قول یه نفر شادزی، مهر افزون

برچسب‌ها: متفرقه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (131)

شنبه 21 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 04:32 ب.ظ

سلام

1. به خانمه گفتم: چربی تون بالاست. گفت: ما که همه اش روغن مایع میخوریم پس چرا چربی؟ راستی ببخشید خامه و کره هم موثرند؟!

2. به خانمه گفتم: چه داروئی به بچه تون دادین؟ گفت: قطره دایم تکون!

3. دوتا دختر اومدند توی مطب گفتم: بفرمائین. یکیشون گفت: ما از طرف دکتر .... اومدیم برای تعیین گروه خون!

4. خانمه گفت: اجازه هست خودمو وزن کنم؟ گفتم: بفرمائید. رفت روی وزنه و گفت: ببخشید موقع وزن کردن لباس آدم هم موثره؟!

5. مرده بچه شو آورده بود و گفت: چنان سرفه میکنه که دندونش درد میگیره!

6. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: این بچه مسموم شده. گفتم: چیزی خورده که باهاش مسموم بشه؟ گفت" نه!

7. خانمه از کربلا اومده بود. گفت: اونجا رفتم دکتر برام این آمپولو نوشتند. گرفتم و نگاهش کردم. آمپول آموکسی سیلین بود ساخت کشور مصر (چیه؟ نوشتم جالب ننوشتم خنده دار که! خب تا حالا ندیده بودم!)

8. پیرزنه گفت: نمیدونم جای پدرمی یا برادرم ....!

9. خانم مسئول تزریقات اومد توی مطب و گفت: حدس زدم شما شیفت باشین. گفتم: چطور؟ گفت: آخه فقط شمائین که با همه پنی سیلین ها همزمان دگزامتازون هم نمینویسین!

10. دفترچه بیمه روستائی پیرزنه رو مهر کردم تا بره پیش متخصص. گفت: انشاءالله مال سفر مکه تو مهر کنی!

11. خانمه گفت: نمیدونم چرا این قدر رنگ پوست دستم تیره شده. بچه اش گفت: مال اون کرمه است که تازه خریدی!

12. به خانمه گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟ گفت: باز هم ناراحتی دارم اما غیر از اینهاست که تا حالا گفتم!

پ.ن1: یه نگاه به آخرین پست اون یکی وبلاگم بندازین جالبه (از نظر خودم البته!)

پ.ن2: مدتیه بعضی شبها عسل (و گاهی عماد) رو میبرم پارک نزدیک خونه مون. اگه بدونین چه حالی میده وقتی عسل سوار بر تاب هر چند دقیقه یک بار دستهاشو می بره بالا و با فریاد میگه: اومدیم پاااااارک! دیگه چی بگم از اون شب که موقع برگشتن یهو گفت: مرسی بابا!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (130)

سه‌شنبه 10 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 04:27 ب.ظ

سلام

1. به خانمه گفتم: چربی تون بالاست. گفت: اون وقت آزمایش براش خوبه؟!

2. مرده گفت: برام چند بسته قرص آتنولول صد میلی بنویسین شبی نصفشو میخورم. گفتم: خب براتون پنجاه میلیشو مینویسم که یکی کامل بخورین. گفت: نه ممنون من سالهاست که عادت کردم شبی نصف قرص بخورم کامل نمیتونم بخورم!

3. (13+) ساعت حدود یازده شب مرده در اتاق استراحت پزشکو زد. اومدم بیرون و گفتم: بفرمائین. گفت: ببخشین خانم مسئول تزریقات توی اتاقشون نیستن، اینجان؟!

4. صبحونه مو خوردم (پیش از ماه رمضون) و رفتم یه مرکز شبانه روزی که حدود سی کیلومتر از ولایت فاصله داره و هشت صبح اون جا بودم. ساعت حدود یازده صبح خانم مسئول پذیرش که بومی همون جاست گفت: امروز اون قدر شلوغ شد که نشد صبحانه مو بخورم. گفتم: خب چرا توی خونه نمی خورین؟ گفت: مگه میخوام سحری بخورم؟!

5. بعد از معاینه شروع کردم به نوشتن نسخه پیرزنه که گفت: حالا مواظب باش درست دارو بنویسی!

6. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: چندروزه که ماشاءالله شکمش خیلی گاز داره!

7. رسیدم به مرکز شبانه روزی تا شیفتو تحویل بگیرم که یکی از پرسنل پرید توی مطب و به پزشک شیفت قبل که میخواست بره گفت: برام یه نسخه بنویس. اون هم گفت: خب حالا دکتر میاد برات مینویسه دیگه. خانم پرسنل هم گفت: اونو ولش کن میخوام خودت برام بنویسی. اما دکتر شیفت قبل گفت: شرمنده من دیرم شده و رفت. وقتی نشستم توی مطب همون خانم (که نفهمیده بود من حرفهاشو شنیدم) اومد و گفت: میشه برام یه نسخه بنویسین؟ میخواستم دیگه شمارو توی زحمت نندازم اما دکتر ... گفت شما بنویسین بهتره!

8. به یه بچه گفتم: چرا اومدی اینجا؟ گفت: آخه صبح ها مثل مردها حرف میزنم! از مادرش پرسیدم: چش شده؟ گفت: چندروزه صبح ها خیلی صداش گرفته!

9. به خانمه گفتم: دیگه مشکلی نداشتین؟ گفت: چرا اما کاری از دست شما براشون برنمیاد باید برم پیش دکتر عمومی!

10. خانم پرستار به همراه مریض گفت: این نخ بخیه رو این جا نیست. از داروخونه بیرون بگیرین تا براش بخیه بزنم. همراه مریض گفت: پس بی زحمت شما یه مقدار بهش دلداری بدین تا من دفترچه شو بیارم!

11. مرده گفت: دو روز پیش چاقو خورد به چشمم. گفتم: پس چرا حالا اومدین؟ گفت: خب دو روز پیش که اومدم دکتر رفته بود!

12. مریض زمین خورده بود و زخمی شده بود. گفتم بیائین تا بریم توی تزریقات تا زخمشو شستشو بدن و ببینیم چطوره.  باهاش رفتم توی تزریقات و صبر کردم تا خانم پرستار آمپول یه مریض دیگه رو بزنه و بیاد. وقتی اومد همراه مریض گفت: خب دیگه خانم پرستار اومد حالا شروع کن!

پ.ن1: اگه بدونین این پستو با چه عجله ای دارم تایپ می کنم چون الان باید برم مرکز ترک اعتیاد و از اون جا هم سرشیفت و دیدم اگه باز آپ نکنم هم دیگه خیلی دیر میشه!

پ.ن2: آنی یه گوشی خوب خرید تا باهاش بره توی اینترنت. گفتم: اگه برای اینترنت میخوای یه سیمکارت .... (نمیگم تا تبلیغ نشه!) برات میخرم. چند روز بعد سیمکارت هدیه اش رو هم گرفتیم و این جا بود که بعد از سال ها وفاداری به گوشی سونی اریکسون قدیمی خودم یه گوشی دوسیم کارته خریدم تا بتونم از هر دوتاش استفاده کنم اما مسئله اینه که فعلا بیشتر با بازیهاشون مشغول شدیم تا اینترنت!

پ.ن3: دوست مشترک خیلی از ما (دکتربابک) دومین نفر (بعد از آنی) بود که از طریق وا.یبر باهاشون تماس گرفتم. باید بگم دلایلشون برای تعطیلی وبلاگشون کاملا منطقی بود که چون اجازه ندارم نمیتونم این جا بنویسم. ضمن این که هنوز وبلاگ جدیدشونو راه ننداختن.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (129)

جمعه 30 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:24 ب.ظ

سلام

1. خانمه گفت: به نظر شما کدوم آزمایشگاه برم؟ گفتم: آزمایشگاه ... کیفیتش خوبه. گفت: اون که خیلی گرون میگیره. گفتم: خب برین آزمایشگاه .... گفت: اون که کیفیت نداره!

2. (12+) به خانمه گفتم: دخترتون مشکلش چیه؟ گفت: دو روزه که پریود شده اما خونریزی نداره!

3. شیفتو از پزشک قبل تحویل گرفتم و نشستم روی صندلی مطب. خانمه اومد توی مطب و گفت: سلام، نمیگم خسته نباشین چون تازه اومدین!

4. پسره گفت: برام یه آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: از همون آزمایشها که میگن آی مثبت و اینا!

5. خانمه پسرشو آورده بود و گفت: چند روزه یبوست داره. یه وقت آپاندیس نیست؟!

6. به خانمه گفتم: وقتی بچه تون گریه می کنه، بغلش که می کنین آروم میشه؟ گفت: آره وقتی روی بخاری هم نگهش می دارم آروم میشه! (این خاطره از زمستون توی نوبت بود که بالاخره نوبتش شد!)

7. (15+) خانمه گفت: چند روز پیش باید پریود می شدم اما نشدم برام دارو می نویسین؟ گفتم: مطمئنین که حامله نشدین؟ گفت: آره شوهرم وازکتومی کرده. گفتم: خب پس براتون دارو می نویسم. گفت: آخه شوهرم اخیرا رفته لوله هاشو باز کرده ها!

8. خانمه گفت: چندروز پیش بچه مو آوردم و براش دارو نوشتین اما قطره بینی که نوشته بودین بهش ندادم آخه روش نوشته بود: دور از دسترس اطفال نگهداری شود!

9. خانمه گفت: این جا آزمایش کامل میگیرن؟ گفتم: نه اینجا فقط آزمایش قند و چربی و یکی دوتا چیز دیگه هست. گفت: خب کامله دیگه!

10. به خانمه گفتم: طبق آزمایشتون تیروئیدتون کم کاره. گفت: فقط همین؟ آخه به یه نفر نشونش دادم گفت سرطان گرفتی کلی ترسیدم تا اومدم اینجا!

11. پسره با استفراغ اومده بود و گفت: با دوستام کلی مشروب خوردیم. می ترسم بگم جای شما خالی بی ادبی باشه!

12. نسخه بچه رو که نوشتم مادرش گفت: یه آزمایش هم براش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: نمیدونم میخوام تا دفترچه بچه خواهرم پیشمه تا میشه ازش استفاده کنم!

پ.ن1: شرمنده به خاطر تاخیر چند روزی تهران بودم.

پ.ن2: دو سال پیش یکی از خانم دکترها بهم زنگ زد و گفت: خانم «ر» (مسئول امور درمان شبکه) توی فلان تاریخ برام شیفت گذاشته اما من فکر می کردم توی اون تاریخ کلا طرحم تموم شده و یه برنامه ریختم که توی اون تاریخ اصلا نمیتونم بیام میشه شیفتمو بخرین؟ درنهایت شیفتشو خریدم و اون هم فورا پولشو ریخت به حسابم. تصادفا توی اون شیفت یه اتفاقی افتاد که باید بهش می گفتم اما هرچقدر بهش پیامک دادم بهش نرسید و بعدهم چندین بار بهش زنگ زدم که گوشیش خاموش بود. مدتهابعد وقتی به خانم «ر» گفتم: گفت: چندماه بعد از تموم شدن طرحش یه بار اومد و باعجله تسویه حساب کرد و رفت. سال پیش یکی از خانم دکترها طرحش تموم شد. چندهفته بعد یکی از پرسنل شبکه بهم گفت: خانم دکتر ... رو یادته؟ به محض این که طرحش تموم شد ازدواج کرده و با شوهرش برای زندگی رفتند قبرس. و حالا یکی از خانم دکترها که چند ماه از طرحش باقی مونده با یه ایرانی ساکن انگلستان عقد کرده. بابا دست از سر خانم دکترهای ولایت ما بردارین ای مرفهین بی درد خارج نشین!

پ.ن3: چند روزه که حسابی از دست کامپیوتر گرامی کفریم. مدتی بود که نمیشد برای وبلاگهای پرشین بلاگ نظر بگذارم و امروز دیگه اینترنت اکسپلورر رو باز نمی کنه! چند روز پیش وقتی پیام اومد که اینترنت دانلود منیجرتونو آپدیت کنین اوکی کردیم و حالا دیگه هر نیم ساعت یکبار یادآوری میکنه که این برنامه رو با شماره سریال جعلی نصب کردیم و به همین دلیل کار نمی کنه. تا حالا چند بار کلا این برنامه رو حذفش کردم و از اول دانلودش کردم اما درست نشد که نشد! چند روز پیش هم یه مودم بیسیم خریدم که هنوز نتونستم اونو هم به کار بندازم. خلاصه که حکایتیه ها! فکر کنم باید دست از سر ویندوز ایکس پی بردارم! علی الحساب این پستو توی همون گوگل کروم شماره گذاری میکنم که شماره هاش لاتینه. راستی مدتیه که خود کامپیوتر هرچند دقیقه یک بار کلی فایل چند ده کیلوبایتی دانلود میکنه با اسامی مثل blog-charkhoon  وbannerو blank

پ.ن4: عماد میگه: ما کتاب تعبیرخواب نداریم؟ میگم: نه مگه چه خوابی دیدی؟ میگه: آخه همه چیزو که نمیشه گفت!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

معتادنامه (4)

یکشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 10:07 ق.ظ

سلام 

امروز صبح هرچقدر منتظر سرویس اداره شدم خبری نشد. بالاخره زنگ زدم اداره که فرمودند: «ای وای! یادمون رفت شمارو توی برنامه بنویسیم! خب برین درمونگاه .... توی شهر»

حالا توی درمونگاه .... شهری هستم که چون اصلا قرار نبوده امروز دکتر داشته باشند از مریض هم خبری نیست. جالب تر این که هنوز اینترنت دارند و مثل سایر درمونگاه ها به اینترانت تبدیل نشده. خب هرچی باشه مسئولش یکی از ازمابهترون هستند دیگه! 

دیدم حالا که توی خونه فرصت آپ کردن پیدا نمیشه این جا آپ کنم. 

۱. اون قدر توی پست قبلی معتاد نامه درباره خانم پرستارمون صحبت کردیم که بعد از عید دیگه نیومد و به جاش یه آقای پرستار که جدیدا بازنشسته شده اومد! 

۲. مریضه اومد و گفت: کارخونه ای که ازش شربت میگیرینو عوض کردین؟ گفتیم: چطور؟ در شربتشو باز کرد و گفت: داروی آخری که بهم دادین طعم مولتی ویتامین میداد! بیائین بچشین! 

۳. پروانه کارم توی مرکز ترک اعتیاد رسید. به موسس مرکز گفتم: این که کد ملی من نیست. گفت: پس کد ملی کیه؟! (بعدنوشت: ای وای! اینو که توی معتادنامه قبل هم نوشته بودم!)

۴. خانمه برای تبلیغ یه داروی گیاهی اومد و گفت: برای کاهش وزن خیلی خوبه. من که خودم مصرف می کنم و کاملا راضیم! (اسمشو که نمیخواین؟ تبلیغ میشه!) 

۵. پسر یه نفر از یکی از اقشار مهم جامعهء امروز (!) اومد و ازمون شربت گرفت. چند روز بعد اومد و داد و فریاد به راه انداخت که شربت هاتون خیلی رقیقند و به درد نمی خورند. چند روز بعدترش که با پدرش اومد برای گرفتن دارو پدرش داروهاشو گرفت و رفت. پسره گفت: چرا داروهامو دادین به پدرم؟ گفتم: چطور؟ گفت: تازه فهمیدم پدرم دفعه پیش آب توی شربتم ریخته بوده تا من زودتر ترک کنم! 

به پدرش زنگ زدیم و اومد و با روانشناس مرکزمون کلی صحبت کردند و ظاهرا بهش گفته بود: شما توی شربت دیفن هیدرامین یه آدم سرماخورده هم آب می ریزین تا زودتر خوب بشه؟ این هم یه نوع مریضیه. 

۶. پسره اومد تا برای یکی از خانم های مریض دارو ببره. آقای پرستارمون ازش پرسید: شما چه نسبتی با ایشون دارین؟ پسره کلی فکر کرد و گفت: آخه چطور بگم نسبتمون چیه؟ و بعد از کلی فکر گفت: زن عموم میشن! 

۷. مرده اومد دارو ببره. گفتم: شماره پرونده تون چنده؟ شماره شو گفت. همون موقع یه مریض دیگه اومد. آقای پرستارمون گفت: شماره پرونده تون چنده؟ مریض قبلی گفت: شماره .... اما نه اون که مال منه! 

۸. شربتو که دادیم به مرده گفت: حتما باید آب قاطیش کرد؟ گفتم: نه لازم نیست. گفت: آخه همین طوری که نمیشه خورد تلخه! 

۹. توی یکی از درمونگاه ها بودم که یکی از معتادین محترم باخانمش اومدند. چون ممکن بود خانمش از اومدنش به مرکز ترک اعتیاد خبر نداشته باشه اصلا به روی خودم نیاوردم که میشناسمش. وقتی نسخه شو نوشتم و داشت میرفت بیرون خانمش گفت: ببخشید راسته که میگن ترک متادون از ترک مواد سخت تره؟! 

۱۰. خانمه اومد تا برای شوهرش پرونده درست کنه. گفتیم: خودش کجاست؟ گفت: نمیتونه بیاد. گفتیم: چندوقته معتاده؟ گفت: دقیقا نمیدونم. گفتیم: روزی چندگرم مواد مصرف می کنه؟ گفت: نمیدونم. گفتیم: باید بیاد پیش روانشناس. گفت: نمیتونه بیاد. آقای پرستارمون گفت: حالا باز خوبه شربتشو خودش میتونه بخوره! 

۱۱. آقای پرستارمون به خانمه گفت: پولتون دوهزار تومن کمه. گفت: میدونم. پول کم دارم میخواین بگیرین منو ..... (این مکث بودا نه حذف یه کلمه خاص!) بتکونین هرچقدر پول ریخت مال شما! 

۱۲. پسره اومد و پرونده درست کرد و درطول درست کردن پرونده شصتادبار پرسید: حالا اطلاعات این جا محرمانه است؟ بالاخره آقای پرستارمون گفت: مگه خانواده ات نمیدونن مواد مصرف می کنی؟ گفت: چرا. گفت: نمیدونن میخوای ترک کنی؟ گفت: چرا. گفت: پس مشکلت چیه؟ گفت: آخه بابام فکر می کنه من خودم میخوام ترک کنم. نمیدونه میخوام شربت بگیرم! 

پ.ن۱: احتمالا هفته آینده برای یه سری کار اداری باید بیام تهران. آنی هم داره فکر می کنه که باهام بیاد یا نه؟! شاید امسال یکی و نصفی مسافرت رفتیم! 

پ.ن۲: آنی داره با گوشیش ورمیره که عسل میاد و میگه: پوک ..... پوک ..... من و آنی هرچقدر فکر میکنیم نمیفهمیم چی میگه. تا بالاخره گوشیو نشون میده و میگه: پوک .... آنی «پو» رو براش میاره و میگه: همینو میخوای؟ با خوشحالی گوشیو میگیره و مشغول حمام کردن چندین باره «پو» بیچاره میشه!

برچسب‌ها: معتادنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (128)

جمعه 9 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 04:08 ب.ظ

سلام

۱. خانمه گفت: من چند روزه هروقت دهنمو باز می کنم استفراغ می کنم!

۲. خانمه گفت: میخواستم خواهش کنید و این آزمایشو برام بنویسید!

۳. خانمه گفت: ببخشید هرکسی که حامله میشه این قدر استرس داره یا فقط من دارم؟ گفتم نمیدونم من تاحالا حامله نشدم!

۴. مرده گفت: برام آسپیرین بنویس برای رقیب خونم!

۵. خانمه گفت: اومدم برای مراقبت دوران بارداری. گفتم: شما که انگار زایمان کردین. گفت: آره سزارین کردم اما چون بهم گفته بودن این تاریخ بیام اومدم!

۶. خانمه درحالی اومد توی مطب که بچه اش گریه می کرد. به محض این که بچه رو گذاشت زمین بچه فرار کرد و رفت بیرون. خانمه هم دوید دنبالش و گرفتش و آوردش. بچه هم همچنان به گریه و جیغ ادامه می داد. گفتم: حالا مشکلش چیه؟ گفت: هیچی فقط میخواستم یه آزمایش ادرار و مدفوع براش بنویسین!

۷. پیرزنه گفت: میخوام برام آزمایش چک آپ بنویسی. اما بالاش ننویسی چک آپ ها ایراد میگیرن!

۸. به مرده گفتم: دفترچه تونو برای کدوم دکتر مهر کنم؟ گفت: برای دکتر شکستنی!

۹. خانمه گفت: هر داروئی به بچه دادم خوب نشد. گفتم: چه داروهائی بهش دادین؟ گفت کلی دارو خوردم تا بره توی شیرم و بره توی بدنش!

۱۰. خانمه گفت: چشمم ضعیفه. گفتم: پیش چشم پزشک نرفتین؟ گفت: چرا رفتم و بهم عینک داد اما دوست ندارم بزنم حالا چکار کنم؟!

۱۱. خانمه گفت: این بچه رو دیروز آوردیم و دکتر براش سرم نوشت اما بهتر نشد. لطفا حالا براش یه سرم قوی تر بنویس!

۱۲. به خانمه گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟ گفت: اگه بخوام همه ناراحتی هامو بگم باید دو روز همین جا بشینم. نسخه مو بنویس برم!

پ.ن۱: خانم «آنا»! یه ایمیل برام فرستادین که وقتی جوابشو دادم متوجه شدم آدرسش اشتباهه. وبلاگتونو هم که حذف کردین حالا من چطور باید جوابتونو بدم آیا؟

پ.ن۲: وا دکتر دلژین؟ شما دیگه چرا وبلاگو حذف کردین؟

پ.ن۳: همچنان برای کامنت گذاشتن توی وبلاگ های پرشین بلاگ مشکل دارم. کامنتو که مینویسم شروع میکنه به ارسالش و تا حدود یک ساعت هم که صبر کردم ارسالش نکرده! دوستان پرشینی همچنان شرمنده ام. 

پ.ن4: مدتیه وقتی از سر کار میام خونه عسل میره و قایم میشه و باید پیداش کنم. چند روز پیش درحالی که کاملا از پشت پرده پیدا بود و مثلا داشتم دنبالش می گشتم رفتم کنارش و گفتم: «عسل! عسل اونجاست؟» اون هم گفت: «نه!»

پ.ن5: کامنت های این پست چقدر از پست های قبل از اون کمتر شد. فکر کنم نتیجه این بود که گفتم دعوتمون کنین!! 

پ.ن۶: چقدر این پست کوتاه شد!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       29    >>

Homepage


Checkpagerank.net