X
تبلیغات

روزی که «هواپیما» آمد

سه‌شنبه 31 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 08:11 ب.ظ

سلام

پیش از این که بیام ترک اعتیاد توی خونه بیشتر این پستو نوشتم اما همه اش پرید. شب هم از همین جا باید برم سر شیفت. اما برای این که به بلاگ اسکای ثابت کنم که کی قوی تره تصمیم گرفتم این پستو با موبایل بنویسم حالا هرچقدر که میخواد سخت باشه!

راستی مدتها بود که از این نوع تیترهای روزی که.....  آمد استفاده نمی‌کردم اما دیدم به این پست میخوره.

خب دیگه بریم سر اصل مطلب.

تابستون دو سال پیش بود که بهم گفتند باید برای سه روز برم به جای یکی از پزشکهای خانواده روستایی که رفته مرخصی. روز اول با ماشین اداره که اومده بود دنبالم رفتم. نیم ساعتی توی راه بودیم تا رسیدیم. دوسه نفر از مریضها منتظر دکتر نشسته بودند که با رسیدن من یکی یکی اومدند توی مطب. بعد از اونها هم بقیه مریضها کم کم پیداشون شد.

ساعت حدود ده و نیم صبح بود و درحال دیدن مریض بودم که صدایی شنیدم. یه صدا شبیه صدای پرواز یه هواپیمای یه موتوره. صدا یکدفعه اوج می گرفت و بعد مثل هواپیمایی که داره مانور میده تغییر میکرد و بعد دوباره از اول.

من پروازو خیلی دوست دارم. راستش اگه وضعیت مالی اجازه می‌داد همه سفرهامو با هواپیما می رفتم. تا به حال نه بار سوار هواپیما شدم و منتظر دفعه دهمم. این بود که صدای اون هواپیما توجهمو به خودش جلب کرد. با خودم فکر کردم: یعنی چرا این هواپیما اینجا مانور میده؟ اون هم با این همه فاصله از فرودگاه؟

از پنجره‌ مطب بیرونو نگاه کردم اما هواپیمایی معلوم نبود. طبیعتا نمی شد به مریضی که روی صندلی نشسته و اونهایی که پشت در نشسته بودند می‌گفتم همین جا بنشینید تا من برم یه نگاهی به هواپیما بکنم و بیام!

چند دقیقه ای که گذشت کم کم صدای هواپیما کمتر شد تا این که بالاخره قطع شد.

روز دوم و تقریبا در همون ساعت روز قبل بود که باز صدای هواپیما بلند شد. اما مطب همچنان پر بود. یه لحظه به خودم اومدم و دیدم همونطور که دارم مریض میبینم دارم توی ذهنم اون هواپیمارو هم مجسم می کنم. یه هواپیمای کوچیک سفیدرنگ با بالهای رنگی که داره با آزادی کامل توی آسمون چرخ میخوره و یه دود سفیدرنگ و باریک از پشتش توی آسمون به جا میگذاره.

اون روز هم بعد از چند دقیقه صدای هواپیما قطع شد.

شاید بشه گفت دیدن اون هواپیمای کوچیک دیگه برام جنبه حیثیتی پیدا کرده بود. فردا روز آخر بود و من باید اون هواپیمارو می دیدم.

روزبعد رفتم درمونگاه. خوشبختانه اون روز درمونگاه خلوت بود و برای همین به محض این که صدای هواپیمای تک موتوره بلند شد از جام بلند شدم و از مطب بیرون اومدم.

داشتم به سمت در درمونگاه میرفتم که یه لحظه سرجام خشک شدم. صدای هواپیما از بیرون از درمونگاه و توی آسمون نبود بلکه از داخل درمونگاه میومد! کنجکاویم بیشتر شده بود. اگه این صدا از یه هواپیمای درحال پرواز نبود پس از چی بود؟

سرمو به سمت صدا چرخوندم. صدا از داخل آزمایشگاه بود. سرمو داخل اتاق کردم که مسوول آزمایشگاه منو دید و گفت: بفرمائید آقای دکتر امری داشتین؟ گفتم: عجب صدایی راه انداختین صدای چیه؟ گفت: به خدا تقصیر من نیست تا حالا چندبار به شبکه نامه نوشتیم و گفتیم که سانتریفوژمون خرابه و  خیلی سروصدا میکنه اما کاری نکردن!

پ.ن1: خداییش فکر نکنین من همیشه این قدر گیجم ها!

پ.ن2: سحر خانم! این وبلاگ شما راه نیفتاد؟

پ.ن3: روزهای آخر جام جهانی با ترس فوتبال نگاه می کردیم چون هرلحظه ممکن بود عسل ظاهر بشه و بگه: تو پارک بدویی میکنن! بریم پارک!

پ.ن4: بالطف خدا نوشتن این پست که در ساعت شش با  موبایل شروع شده بود در این لحظه به پایان رسید (البته در لابلای دیدن مریضها)

به قول یه نفر شادزی، مهر افزون

برچسب‌ها: متفرقه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (131)

شنبه 21 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 04:32 ب.ظ

سلام

1. به خانمه گفتم: چربی تون بالاست. گفت: ما که همه اش روغن مایع میخوریم پس چرا چربی؟ راستی ببخشید خامه و کره هم موثرند؟!

2. به خانمه گفتم: چه داروئی به بچه تون دادین؟ گفت: قطره دایم تکون!

3. دوتا دختر اومدند توی مطب گفتم: بفرمائین. یکیشون گفت: ما از طرف دکتر .... اومدیم برای تعیین گروه خون!

4. خانمه گفت: اجازه هست خودمو وزن کنم؟ گفتم: بفرمائید. رفت روی وزنه و گفت: ببخشید موقع وزن کردن لباس آدم هم موثره؟!

5. مرده بچه شو آورده بود و گفت: چنان سرفه میکنه که دندونش درد میگیره!

6. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: این بچه مسموم شده. گفتم: چیزی خورده که باهاش مسموم بشه؟ گفت" نه!

7. خانمه از کربلا اومده بود. گفت: اونجا رفتم دکتر برام این آمپولو نوشتند. گرفتم و نگاهش کردم. آمپول آموکسی سیلین بود ساخت کشور مصر (چیه؟ نوشتم جالب ننوشتم خنده دار که! خب تا حالا ندیده بودم!)

8. پیرزنه گفت: نمیدونم جای پدرمی یا برادرم ....!

9. خانم مسئول تزریقات اومد توی مطب و گفت: حدس زدم شما شیفت باشین. گفتم: چطور؟ گفت: آخه فقط شمائین که با همه پنی سیلین ها همزمان دگزامتازون هم نمینویسین!

10. دفترچه بیمه روستائی پیرزنه رو مهر کردم تا بره پیش متخصص. گفت: انشاءالله مال سفر مکه تو مهر کنی!

11. خانمه گفت: نمیدونم چرا این قدر رنگ پوست دستم تیره شده. بچه اش گفت: مال اون کرمه است که تازه خریدی!

12. به خانمه گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟ گفت: باز هم ناراحتی دارم اما غیر از اینهاست که تا حالا گفتم!

پ.ن1: یه نگاه به آخرین پست اون یکی وبلاگم بندازین جالبه (از نظر خودم البته!)

پ.ن2: مدتیه بعضی شبها عسل (و گاهی عماد) رو میبرم پارک نزدیک خونه مون. اگه بدونین چه حالی میده وقتی عسل سوار بر تاب هر چند دقیقه یک بار دستهاشو می بره بالا و با فریاد میگه: اومدیم پاااااارک! دیگه چی بگم از اون شب که موقع برگشتن یهو گفت: مرسی بابا!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (130)

سه‌شنبه 10 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 04:27 ب.ظ

سلام

1. به خانمه گفتم: چربی تون بالاست. گفت: اون وقت آزمایش براش خوبه؟!

2. مرده گفت: برام چند بسته قرص آتنولول صد میلی بنویسین شبی نصفشو میخورم. گفتم: خب براتون پنجاه میلیشو مینویسم که یکی کامل بخورین. گفت: نه ممنون من سالهاست که عادت کردم شبی نصف قرص بخورم کامل نمیتونم بخورم!

3. (13+) ساعت حدود یازده شب مرده در اتاق استراحت پزشکو زد. اومدم بیرون و گفتم: بفرمائین. گفت: ببخشین خانم مسئول تزریقات توی اتاقشون نیستن، اینجان؟!

4. صبحونه مو خوردم (پیش از ماه رمضون) و رفتم یه مرکز شبانه روزی که حدود سی کیلومتر از ولایت فاصله داره و هشت صبح اون جا بودم. ساعت حدود یازده صبح خانم مسئول پذیرش که بومی همون جاست گفت: امروز اون قدر شلوغ شد که نشد صبحانه مو بخورم. گفتم: خب چرا توی خونه نمی خورین؟ گفت: مگه میخوام سحری بخورم؟!

5. بعد از معاینه شروع کردم به نوشتن نسخه پیرزنه که گفت: حالا مواظب باش درست دارو بنویسی!

6. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: چندروزه که ماشاءالله شکمش خیلی گاز داره!

7. رسیدم به مرکز شبانه روزی تا شیفتو تحویل بگیرم که یکی از پرسنل پرید توی مطب و به پزشک شیفت قبل که میخواست بره گفت: برام یه نسخه بنویس. اون هم گفت: خب حالا دکتر میاد برات مینویسه دیگه. خانم پرسنل هم گفت: اونو ولش کن میخوام خودت برام بنویسی. اما دکتر شیفت قبل گفت: شرمنده من دیرم شده و رفت. وقتی نشستم توی مطب همون خانم (که نفهمیده بود من حرفهاشو شنیدم) اومد و گفت: میشه برام یه نسخه بنویسین؟ میخواستم دیگه شمارو توی زحمت نندازم اما دکتر ... گفت شما بنویسین بهتره!

8. به یه بچه گفتم: چرا اومدی اینجا؟ گفت: آخه صبح ها مثل مردها حرف میزنم! از مادرش پرسیدم: چش شده؟ گفت: چندروزه صبح ها خیلی صداش گرفته!

9. به خانمه گفتم: دیگه مشکلی نداشتین؟ گفت: چرا اما کاری از دست شما براشون برنمیاد باید برم پیش دکتر عمومی!

10. خانم پرستار به همراه مریض گفت: این نخ بخیه رو این جا نیست. از داروخونه بیرون بگیرین تا براش بخیه بزنم. همراه مریض گفت: پس بی زحمت شما یه مقدار بهش دلداری بدین تا من دفترچه شو بیارم!

11. مرده گفت: دو روز پیش چاقو خورد به چشمم. گفتم: پس چرا حالا اومدین؟ گفت: خب دو روز پیش که اومدم دکتر رفته بود!

12. مریض زمین خورده بود و زخمی شده بود. گفتم بیائین تا بریم توی تزریقات تا زخمشو شستشو بدن و ببینیم چطوره.  باهاش رفتم توی تزریقات و صبر کردم تا خانم پرستار آمپول یه مریض دیگه رو بزنه و بیاد. وقتی اومد همراه مریض گفت: خب دیگه خانم پرستار اومد حالا شروع کن!

پ.ن1: اگه بدونین این پستو با چه عجله ای دارم تایپ می کنم چون الان باید برم مرکز ترک اعتیاد و از اون جا هم سرشیفت و دیدم اگه باز آپ نکنم هم دیگه خیلی دیر میشه!

پ.ن2: آنی یه گوشی خوب خرید تا باهاش بره توی اینترنت. گفتم: اگه برای اینترنت میخوای یه سیمکارت .... (نمیگم تا تبلیغ نشه!) برات میخرم. چند روز بعد سیمکارت هدیه اش رو هم گرفتیم و این جا بود که بعد از سال ها وفاداری به گوشی سونی اریکسون قدیمی خودم یه گوشی دوسیم کارته خریدم تا بتونم از هر دوتاش استفاده کنم اما مسئله اینه که فعلا بیشتر با بازیهاشون مشغول شدیم تا اینترنت!

پ.ن3: دوست مشترک خیلی از ما (دکتربابک) دومین نفر (بعد از آنی) بود که از طریق وا.یبر باهاشون تماس گرفتم. باید بگم دلایلشون برای تعطیلی وبلاگشون کاملا منطقی بود که چون اجازه ندارم نمیتونم این جا بنویسم. ضمن این که هنوز وبلاگ جدیدشونو راه ننداختن.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (129)

جمعه 30 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:24 ب.ظ

سلام

1. خانمه گفت: به نظر شما کدوم آزمایشگاه برم؟ گفتم: آزمایشگاه ... کیفیتش خوبه. گفت: اون که خیلی گرون میگیره. گفتم: خب برین آزمایشگاه .... گفت: اون که کیفیت نداره!

2. (12+) به خانمه گفتم: دخترتون مشکلش چیه؟ گفت: دو روزه که پریود شده اما خونریزی نداره!

3. شیفتو از پزشک قبل تحویل گرفتم و نشستم روی صندلی مطب. خانمه اومد توی مطب و گفت: سلام، نمیگم خسته نباشین چون تازه اومدین!

4. پسره گفت: برام یه آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: از همون آزمایشها که میگن آی مثبت و اینا!

5. خانمه پسرشو آورده بود و گفت: چند روزه یبوست داره. یه وقت آپاندیس نیست؟!

6. به خانمه گفتم: وقتی بچه تون گریه می کنه، بغلش که می کنین آروم میشه؟ گفت: آره وقتی روی بخاری هم نگهش می دارم آروم میشه! (این خاطره از زمستون توی نوبت بود که بالاخره نوبتش شد!)

7. (15+) خانمه گفت: چند روز پیش باید پریود می شدم اما نشدم برام دارو می نویسین؟ گفتم: مطمئنین که حامله نشدین؟ گفت: آره شوهرم وازکتومی کرده. گفتم: خب پس براتون دارو می نویسم. گفت: آخه شوهرم اخیرا رفته لوله هاشو باز کرده ها!

8. خانمه گفت: چندروز پیش بچه مو آوردم و براش دارو نوشتین اما قطره بینی که نوشته بودین بهش ندادم آخه روش نوشته بود: دور از دسترس اطفال نگهداری شود!

9. خانمه گفت: این جا آزمایش کامل میگیرن؟ گفتم: نه اینجا فقط آزمایش قند و چربی و یکی دوتا چیز دیگه هست. گفت: خب کامله دیگه!

10. به خانمه گفتم: طبق آزمایشتون تیروئیدتون کم کاره. گفت: فقط همین؟ آخه به یه نفر نشونش دادم گفت سرطان گرفتی کلی ترسیدم تا اومدم اینجا!

11. پسره با استفراغ اومده بود و گفت: با دوستام کلی مشروب خوردیم. می ترسم بگم جای شما خالی بی ادبی باشه!

12. نسخه بچه رو که نوشتم مادرش گفت: یه آزمایش هم براش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: نمیدونم میخوام تا دفترچه بچه خواهرم پیشمه تا میشه ازش استفاده کنم!

پ.ن1: شرمنده به خاطر تاخیر چند روزی تهران بودم.

پ.ن2: دو سال پیش یکی از خانم دکترها بهم زنگ زد و گفت: خانم «ر» (مسئول امور درمان شبکه) توی فلان تاریخ برام شیفت گذاشته اما من فکر می کردم توی اون تاریخ کلا طرحم تموم شده و یه برنامه ریختم که توی اون تاریخ اصلا نمیتونم بیام میشه شیفتمو بخرین؟ درنهایت شیفتشو خریدم و اون هم فورا پولشو ریخت به حسابم. تصادفا توی اون شیفت یه اتفاقی افتاد که باید بهش می گفتم اما هرچقدر بهش پیامک دادم بهش نرسید و بعدهم چندین بار بهش زنگ زدم که گوشیش خاموش بود. مدتهابعد وقتی به خانم «ر» گفتم: گفت: چندماه بعد از تموم شدن طرحش یه بار اومد و باعجله تسویه حساب کرد و رفت. سال پیش یکی از خانم دکترها طرحش تموم شد. چندهفته بعد یکی از پرسنل شبکه بهم گفت: خانم دکتر ... رو یادته؟ به محض این که طرحش تموم شد ازدواج کرده و با شوهرش برای زندگی رفتند قبرس. و حالا یکی از خانم دکترها که چند ماه از طرحش باقی مونده با یه ایرانی ساکن انگلستان عقد کرده. بابا دست از سر خانم دکترهای ولایت ما بردارین ای مرفهین بی درد خارج نشین!

پ.ن3: چند روزه که حسابی از دست کامپیوتر گرامی کفریم. مدتی بود که نمیشد برای وبلاگهای پرشین بلاگ نظر بگذارم و امروز دیگه اینترنت اکسپلورر رو باز نمی کنه! چند روز پیش وقتی پیام اومد که اینترنت دانلود منیجرتونو آپدیت کنین اوکی کردیم و حالا دیگه هر نیم ساعت یکبار یادآوری میکنه که این برنامه رو با شماره سریال جعلی نصب کردیم و به همین دلیل کار نمی کنه. تا حالا چند بار کلا این برنامه رو حذفش کردم و از اول دانلودش کردم اما درست نشد که نشد! چند روز پیش هم یه مودم بیسیم خریدم که هنوز نتونستم اونو هم به کار بندازم. خلاصه که حکایتیه ها! فکر کنم باید دست از سر ویندوز ایکس پی بردارم! علی الحساب این پستو توی همون گوگل کروم شماره گذاری میکنم که شماره هاش لاتینه. راستی مدتیه که خود کامپیوتر هرچند دقیقه یک بار کلی فایل چند ده کیلوبایتی دانلود میکنه با اسامی مثل blog-charkhoon  وbannerو blank

پ.ن4: عماد میگه: ما کتاب تعبیرخواب نداریم؟ میگم: نه مگه چه خوابی دیدی؟ میگه: آخه همه چیزو که نمیشه گفت!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

معتادنامه (4)

یکشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 10:07 ق.ظ

سلام 

امروز صبح هرچقدر منتظر سرویس اداره شدم خبری نشد. بالاخره زنگ زدم اداره که فرمودند: «ای وای! یادمون رفت شمارو توی برنامه بنویسیم! خب برین درمونگاه .... توی شهر»

حالا توی درمونگاه .... شهری هستم که چون اصلا قرار نبوده امروز دکتر داشته باشند از مریض هم خبری نیست. جالب تر این که هنوز اینترنت دارند و مثل سایر درمونگاه ها به اینترانت تبدیل نشده. خب هرچی باشه مسئولش یکی از ازمابهترون هستند دیگه! 

دیدم حالا که توی خونه فرصت آپ کردن پیدا نمیشه این جا آپ کنم. 

۱. اون قدر توی پست قبلی معتاد نامه درباره خانم پرستارمون صحبت کردیم که بعد از عید دیگه نیومد و به جاش یه آقای پرستار که جدیدا بازنشسته شده اومد! 

۲. مریضه اومد و گفت: کارخونه ای که ازش شربت میگیرینو عوض کردین؟ گفتیم: چطور؟ در شربتشو باز کرد و گفت: داروی آخری که بهم دادین طعم مولتی ویتامین میداد! بیائین بچشین! 

۳. پروانه کارم توی مرکز ترک اعتیاد رسید. به موسس مرکز گفتم: این که کد ملی من نیست. گفت: پس کد ملی کیه؟! (بعدنوشت: ای وای! اینو که توی معتادنامه قبل هم نوشته بودم!)

۴. خانمه برای تبلیغ یه داروی گیاهی اومد و گفت: برای کاهش وزن خیلی خوبه. من که خودم مصرف می کنم و کاملا راضیم! (اسمشو که نمیخواین؟ تبلیغ میشه!) 

۵. پسر یه نفر از یکی از اقشار مهم جامعهء امروز (!) اومد و ازمون شربت گرفت. چند روز بعد اومد و داد و فریاد به راه انداخت که شربت هاتون خیلی رقیقند و به درد نمی خورند. چند روز بعدترش که با پدرش اومد برای گرفتن دارو پدرش داروهاشو گرفت و رفت. پسره گفت: چرا داروهامو دادین به پدرم؟ گفتم: چطور؟ گفت: تازه فهمیدم پدرم دفعه پیش آب توی شربتم ریخته بوده تا من زودتر ترک کنم! 

به پدرش زنگ زدیم و اومد و با روانشناس مرکزمون کلی صحبت کردند و ظاهرا بهش گفته بود: شما توی شربت دیفن هیدرامین یه آدم سرماخورده هم آب می ریزین تا زودتر خوب بشه؟ این هم یه نوع مریضیه. 

۶. پسره اومد تا برای یکی از خانم های مریض دارو ببره. آقای پرستارمون ازش پرسید: شما چه نسبتی با ایشون دارین؟ پسره کلی فکر کرد و گفت: آخه چطور بگم نسبتمون چیه؟ و بعد از کلی فکر گفت: زن عموم میشن! 

۷. مرده اومد دارو ببره. گفتم: شماره پرونده تون چنده؟ شماره شو گفت. همون موقع یه مریض دیگه اومد. آقای پرستارمون گفت: شماره پرونده تون چنده؟ مریض قبلی گفت: شماره .... اما نه اون که مال منه! 

۸. شربتو که دادیم به مرده گفت: حتما باید آب قاطیش کرد؟ گفتم: نه لازم نیست. گفت: آخه همین طوری که نمیشه خورد تلخه! 

۹. توی یکی از درمونگاه ها بودم که یکی از معتادین محترم باخانمش اومدند. چون ممکن بود خانمش از اومدنش به مرکز ترک اعتیاد خبر نداشته باشه اصلا به روی خودم نیاوردم که میشناسمش. وقتی نسخه شو نوشتم و داشت میرفت بیرون خانمش گفت: ببخشید راسته که میگن ترک متادون از ترک مواد سخت تره؟! 

۱۰. خانمه اومد تا برای شوهرش پرونده درست کنه. گفتیم: خودش کجاست؟ گفت: نمیتونه بیاد. گفتیم: چندوقته معتاده؟ گفت: دقیقا نمیدونم. گفتیم: روزی چندگرم مواد مصرف می کنه؟ گفت: نمیدونم. گفتیم: باید بیاد پیش روانشناس. گفت: نمیتونه بیاد. آقای پرستارمون گفت: حالا باز خوبه شربتشو خودش میتونه بخوره! 

۱۱. آقای پرستارمون به خانمه گفت: پولتون دوهزار تومن کمه. گفت: میدونم. پول کم دارم میخواین بگیرین منو ..... (این مکث بودا نه حذف یه کلمه خاص!) بتکونین هرچقدر پول ریخت مال شما! 

۱۲. پسره اومد و پرونده درست کرد و درطول درست کردن پرونده شصتادبار پرسید: حالا اطلاعات این جا محرمانه است؟ بالاخره آقای پرستارمون گفت: مگه خانواده ات نمیدونن مواد مصرف می کنی؟ گفت: چرا. گفت: نمیدونن میخوای ترک کنی؟ گفت: چرا. گفت: پس مشکلت چیه؟ گفت: آخه بابام فکر می کنه من خودم میخوام ترک کنم. نمیدونه میخوام شربت بگیرم! 

پ.ن۱: احتمالا هفته آینده برای یه سری کار اداری باید بیام تهران. آنی هم داره فکر می کنه که باهام بیاد یا نه؟! شاید امسال یکی و نصفی مسافرت رفتیم! 

پ.ن۲: آنی داره با گوشیش ورمیره که عسل میاد و میگه: پوک ..... پوک ..... من و آنی هرچقدر فکر میکنیم نمیفهمیم چی میگه. تا بالاخره گوشیو نشون میده و میگه: پوک .... آنی «پو» رو براش میاره و میگه: همینو میخوای؟ با خوشحالی گوشیو میگیره و مشغول حمام کردن چندین باره «پو» بیچاره میشه!

برچسب‌ها: معتادنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (128)

جمعه 9 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 04:08 ب.ظ

سلام

۱. خانمه گفت: من چند روزه هروقت دهنمو باز می کنم استفراغ می کنم!

۲. خانمه گفت: میخواستم خواهش کنید و این آزمایشو برام بنویسید!

۳. خانمه گفت: ببخشید هرکسی که حامله میشه این قدر استرس داره یا فقط من دارم؟ گفتم نمیدونم من تاحالا حامله نشدم!

۴. مرده گفت: برام آسپیرین بنویس برای رقیب خونم!

۵. خانمه گفت: اومدم برای مراقبت دوران بارداری. گفتم: شما که انگار زایمان کردین. گفت: آره سزارین کردم اما چون بهم گفته بودن این تاریخ بیام اومدم!

۶. خانمه درحالی اومد توی مطب که بچه اش گریه می کرد. به محض این که بچه رو گذاشت زمین بچه فرار کرد و رفت بیرون. خانمه هم دوید دنبالش و گرفتش و آوردش. بچه هم همچنان به گریه و جیغ ادامه می داد. گفتم: حالا مشکلش چیه؟ گفت: هیچی فقط میخواستم یه آزمایش ادرار و مدفوع براش بنویسین!

۷. پیرزنه گفت: میخوام برام آزمایش چک آپ بنویسی. اما بالاش ننویسی چک آپ ها ایراد میگیرن!

۸. به مرده گفتم: دفترچه تونو برای کدوم دکتر مهر کنم؟ گفت: برای دکتر شکستنی!

۹. خانمه گفت: هر داروئی به بچه دادم خوب نشد. گفتم: چه داروهائی بهش دادین؟ گفت کلی دارو خوردم تا بره توی شیرم و بره توی بدنش!

۱۰. خانمه گفت: چشمم ضعیفه. گفتم: پیش چشم پزشک نرفتین؟ گفت: چرا رفتم و بهم عینک داد اما دوست ندارم بزنم حالا چکار کنم؟!

۱۱. خانمه گفت: این بچه رو دیروز آوردیم و دکتر براش سرم نوشت اما بهتر نشد. لطفا حالا براش یه سرم قوی تر بنویس!

۱۲. به خانمه گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟ گفت: اگه بخوام همه ناراحتی هامو بگم باید دو روز همین جا بشینم. نسخه مو بنویس برم!

پ.ن۱: خانم «آنا»! یه ایمیل برام فرستادین که وقتی جوابشو دادم متوجه شدم آدرسش اشتباهه. وبلاگتونو هم که حذف کردین حالا من چطور باید جوابتونو بدم آیا؟

پ.ن۲: وا دکتر دلژین؟ شما دیگه چرا وبلاگو حذف کردین؟

پ.ن۳: همچنان برای کامنت گذاشتن توی وبلاگ های پرشین بلاگ مشکل دارم. کامنتو که مینویسم شروع میکنه به ارسالش و تا حدود یک ساعت هم که صبر کردم ارسالش نکرده! دوستان پرشینی همچنان شرمنده ام. 

پ.ن4: مدتیه وقتی از سر کار میام خونه عسل میره و قایم میشه و باید پیداش کنم. چند روز پیش درحالی که کاملا از پشت پرده پیدا بود و مثلا داشتم دنبالش می گشتم رفتم کنارش و گفتم: «عسل! عسل اونجاست؟» اون هم گفت: «نه!»

پ.ن5: کامنت های این پست چقدر از پست های قبل از اون کمتر شد. فکر کنم نتیجه این بود که گفتم دعوتمون کنین!! 

پ.ن۶: چقدر این پست کوتاه شد!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (127)

دوشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 03:56 ب.ظ

سلام

۱. (۱۵+) مرده اومد توی مطب و گفت: الان چندباره که میام اینجا و کا.ندوم نیست. حالا چکار کنم؟ از بیرون تهیه کنم؟!

۲. یه بچه سرماخورده رو میدیدم که مادرش گفت: چند روز هم هست که میگه قلبم درد می کنه. گفتم: توی این سن بعیده مشکل قلبی داشته باشه. بچه گفت: نخیر من میدونم چون بدنم درد می کنه قلبم هم داره گریه می کنه!

۳. خانمه با سرگیجه اومده بود. گفتم: سابقه چربی نداشتین؟ گفت: صبحانه نخوردم حالا دارم می افتم. قند و چربی کجا بود؟!

۴. پیرزنه گفت: هردو پام از زانو به پائین خوابشون سنگینه!

۵. خانمه گفت: بچه ام شب ها توی خواب خرخر می کنه. گفتم: حالا که سرماخورده این طوره یا همیشه شب ها خرخر می کرد؟ گفت: دست شما درد نکنه وبچه رو برد بیرون!

۶. خانمه گفت: برای بچه ام آمپول بنویسین. گفتم: تا حالا پنی سیلین زده؟ گفت: نه ولی کم کم باید عادت کنه!

۷. خانمه با یه بچه به بغل با عجله در مطبو باز کرد و اومد تو. گفتم: بفرمائین. با اضطراب گفت: دیروز مادر این بچه اونو برده دکتر. دکتر هم براش یه شربت نوشته و گفته باید شش سی سی بخوره. گفتم: خب؟ گفت: آخه اشتباها خیلی بهش داده. یه سرنگ پنج سی سی رو برداشته و از عدد پنج هم یه مقدار بیشتر بهش داده!

۸. پیرمرده گفت: من به دکتر قبلی گفتم برام آزمایش کامل بنویسه اما توی آزمایشگاه گفتن کامل نیست. آخه شما دکترین باید آزمایش کامل بنویسین ما که سر در نمیاریم. گفتم: حالا مگه چی ننوشته؟ گفت: آزمایش ادرار ننوشته بود!

۹. پسره گفت: یه کار توی کشور پرتغال پیدا کردم. برای ایدز و هپاتیت و .... منو فرستادند آزمایش و گفتند جوابشو ببر پیش یه دکتر تا تائید کنه این بیماری هارو نداری. آزمایشهاشو نگاه کردم و گفتم: آزمایشهاتون مشکلی ندارن. حالا نامه رو باید به فارسی بنویسم یا به انگلیسی؟ گفت: من باید نامه شمارو بدم به یه دارالترجمه مورد تائید سفارت پرتغال ترجمه کنه. حالا شما به هرزبونی که دوست دارین بنویسین!

۱۰. خانمه گفت: این بچه اسهال و استفراغ شدید داره. غذائی رو هم که شش روز پیش خورده داره همون طور پس میده!

۱۱. به پیرزنه گفتم: فشارتون خیلی بالاست. غذاتونو کم نمک بخورین. گفت: مگه میشه؟ من صبح ها به شیر هم نمک می زنم و میخورم!

۱۲. نسخه مرده رو نوشتم و زیرشو مهر کردم که متوجه شدم مهرم وارونه است. مرده دفترچه شو برداشت و نگاهش کرد و گفت: ببخشید داروخونه ایراد نمیگیره که مهرتون وارونه است؟!

پ.ن۱: مدتهاست که از مرورگر گوگل کروم استفاده میکنم. اما هربار باید بعد از نوشتن پست اونو توی اینترنت اکسپلورر کپی کنم چون اعدادش به زبون انگلیسیه و باید توی اینترنت اکسپلورر اعدادو به فارسی بنویسم. دیشب مرورگر اپرا رو دانلود کردم و این اولین پستم با این مرور گره. برم ببینم اعدادش به چه زبونیه یعنی ممکنه از شر کپی پیست پستهام راحت بشم؟! (بعدنوشت: نه راحت نشدم!)

پ.ن۲: از روز بعد از گذاشتن این پست هی وجدانم میاد بهم میگه چرا ننوشتی که آقای وکیل شماره 10 نابینا بود؟ خب حالا نوشتم وجدانم راحت شد! (خدائیش فرقی هم میکرد؟)

پ.ن۳: چند روزه که نمیتونم برای وبلاگهای پرشین بلاگ نظر بگذارم. دوستان پرشینی به بزرگی خودشون ببخشند. 

پ.ن۴: به دلایلی که مهمترینش همون مشکل سه حرفی معروفه (!) ناچار شدیم سفر خارجی امسالو به سال آینده موکول کنیم و امسال هم سفر داخلی بریم (آخرین سفرمون اینجا بود و اولین و آخرین سفر خارجی مون اینجا!) و چون دیگه عجله ای نداریم که تا پیش از دوساله شدن عسل بریم سفر احتمالا سفرو میگذاریم برای بعد از ماه رمضان. دوستانی که میخوان تشریف بیاریم به شهرشون دعوت کنند لطفا 

پ.ن۵: عسل شیطونی می کنه. بهش به شوخی میگم: بیام بزنمت؟ درحال مالیدن دستش روی سر و صورتش با فریاد میگه: نههههه! ناااااز ناااااز! (حالا یکی ندونه میگه آیا روزی چندبار این بچه رو کتک می زنیم؟!)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (126)

شنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 11:04 ب.ظ

پیش نوشت:

سلام

مدت ها از زمان شروع نوشتن این خاطرات میگذره. بیشتر دوستانی که از این وبلاگ بازدید کردن بهشون و به من لطف داشتن و بعضی هم خوششون نیومده.

تا به حال چند نفر اومدن و گفتن که این خاطرات تمسخر بیمارانه و من هربار قبول نمی کردم. تا این که برای اولین بار کامنت منطقی و بدون ناسزا و ... یکی از دوستان خوب مجازی توی این پست بهم نشون داد که ممکنه من تا به حال اشتباه کرده باشم و بعضی از این خاطرات واقعا باعث تمسخر بعضی از بیماران شده باشه.

پس از این به بعد ممکنه بعضی از خاطراتو که اونهارو تمسخر به بیماران تشخیص میدم ننویسم.

باز هم از خانم الهه برای نوشتن اون کامنت ممنونم.

واما خاطرات این بار:

۱. فشار پیرزنه رو گرفتم و گفتم: فشارتون یازدهه. گفت: خوبه؟ پیرزن دیگه ای که همراهش بود گفت: یازده فشار دخترهای بیست ساله است پس بده؟!

۲. یه بچه رو آوردند و گفتند: چندروزه که از بینیش خون میاد. گفتم: خونریزیش زیاده؟ پدرش گفت: نه در حد معمولی!

۳. خانمه گفت: برام آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: هر آزمایشی اینجا هست برام بنویس به جز آزمایش ادرار!

۴. خانمه گفت: من تازه فهمیدم که حامله ام. مدتی هم بود که این قرصهارو میخوردم طوری نیست؟ مادرش که همراهش بود گفت: نه مشکلی نداره نمیدونستی که حامله ای!!

۵. مرده گفت: دیروز سر کار نرفتم یه استعلاجی برام مینویسین؟ گفتم: آخه بنویسم به چه علت؟ گفت: یه چیزی بنویس که ازش سردرنیارن مثلا بنویس به علت CRG!

۶. به پیرزنه گفتم: آمپول می زنین براتون بنویسم؟ گفت: اگه فقط یه آمپول مینویسی بنویس. چون اگه رفتم بیرون دیگه جرات نمی کنم برای آمپول بیام!

۷. گلو مرده رو نگاه کردم و گفتم: عفونت ندارین فقط حساسیته. گفت: خودم هم از رنگ زبونم میفهمم که عفونته یا حساسیته!

۸. (۱۴+) خانمه گفت: مدتیه خونریزی زیاد دارم برام یه سونوگرافی از رحم بنویس. نوشتم. گفت: میشه از کلیه هم بنویسین؟ میترسم از اونجا باشه. گفتم: بعیده اما باشه می نویسم. گفت: از کبد نمیخواد؟!

۹. مرده گفت: من به پنی سیلین و همه آمپول های دیگه ای که با پ شروع میشن حساسیت دارم!

۱۰. به مرده گفتم: بفرمائین. خانمش که همراهش بود گفت: ایشون وکیلند و الان سرما خورده اند!

۱۱. برای خانمه آزمایش نوشتم. گفت: شما همیشه اینجائین یا شغلتون عوض میشه؟!

۱۲. خانم مسئول تزریقات اومد و گفت: برنامه شیفت این ماه پزشکان اومده؟ گفتم: نه چطور؟ گفت: آخه مدتیه ما هم برنامه مونو براساس شیفت های شما مینویسیم. برای هرنفر چند شیفت با پزشک هائی که آمپول مینویسن و چند شیفت با اونهائی که نمینویسن!

پ.ن۱: از اول امسال هربار که یه پست مینویسم چند ساعت بعد با خودم میگم: ای وای باز یادم رفت!! پس با تاخیر روز بهورز (۱۹ فروردین) روز دندان پزشک (۲۳ فروردین) روز علوم آزمایشگاهی (۳۰ فروردین)  روز زن (۳۱ فروردین) روز بهداشت حرفه ای (۹ اردیبهشت) روز کارگر (۱۱ اردیبهشت) روز معلم (۱۲ اردیبهشت) و روز ماما (۱۵ اردیبهشت) رو تبریک میگم. روزی رو که یادم نرفت؟!

پ.ن۲: (۱۴+) کسی میدونه چرا چند هفته است شصتاد نفر دارن با سرچ عبارت (با عرض پوزش) «خوا.بیدن رو.ی زن» به وبلاگ من میان؟!

پ.ن۳: چند شب پیش جائی مهمان بودیم. عماد کتاب تعبیر خوابو از روی طاقچه برداشت و چند دقیقه ای ورق زد و بهم گفت: چرا خوابی که من دیدم توی این کتاب نیست؟ گفتم: مگه چه خوابی دیدی؟ گفت: خواب دیدم اسپایدرمن و بتمن اومدند خونه مون!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

بار دیگر ...

شنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 12:05 ق.ظ

سلام 

یه بار دیگه به مراسم جمع دوستان قدیمی رفتم. 

همون چیزی که بعضی ها بهش میگن امتحان دستیاری. 

هر سال از تعداد افراد آشنا کاسته میشه اما هنوز تعدادشون اون قدر هست که بخوام برم. هرچند دیگه قیمت آب معدنی و کیک و آب میوه شونو خیلی گرون کردن! 

خب دیگه شاید باید باور کنم که هنوز عمومی باید به همیشه عمومی تبدیل بشه!! 

پ.ن1: این کامنت خصوصی رو یه بنده خدا برام گذاشته. ازش اجازه گرفتم که ایمیلشو هم بگذارم. اگه دوست داشتین جوابشو اینجا یا توی ایمیلش بدین: 

سلام دکتر.مطالبتون خیلی با مزه و جالب بود.
یه مشورت هم میخواستم ازتون بگیرم که اگه راهنمایی کنید ممنون میشم.ببخشیدا که اینجا اینو میگم.
من کارشناسی رادیولوژی خوندم و الان دارم طرحمو میگذرونم که تازه هم شروع شده.میخواستم برا کنکور سراسری 94 شرکت کنم که پزشکی بخونم.که در صورت قبولی همزمان هم میتونم یک سال باقیمانده از طرحمو برم.
و چون طرح رادیولوژی رو گذروندم بعد از فارغ التحصیلی از پزشگی دیگه لازم نیست که برم طرح پزشکی رو هم بگذرونم.یعنی یه جورایی سه سال صرفه جویی میشه.23 سال هم سن دارم.خواستم نظر شما رو بدونم که ایا به نظرتون این راه رو برم یا نه؟؟(راه دیگر=ارشد و دکترا یا اصلا شغل دوم)خیلی خیلی فکر کردم ولی به نتیجه قطعی نرسیدم.کاش این متنو میگذاشتید تا بقیه همکاراتون هم نظر بدن که نظر اونارم بدونم.خیلی خیلی کمک بزرگی میکنید.چون خیلی خیلی برام مهمه.شاید بپرسید هدفت چی هست که تو دو کلمه میگم پول و پرستیژ
ممنوووووون    maxpayne200682@yahoo.com  
پ.ن2: یکی از اقوام که شکر خدا دستش به دهنش می رسه و ایام نوروز امسالو توی یکی از هتل های گرون قیمت سواحل دریای مدیترانه گذروند (!) تعریف میکرد یکی از هموطنان عزیزمون که قبلش برای ایشون تعریف کرده برای سفر هرعضو خانواده اش شش میلیون خرج کرده رو موقع تسویه حساب نگه داشتند چون دیده بودند موقع خوردن غذا توی رستوران هتل قاشق و چنگال نقره هتلو بلند کرده! این قوم و خویش گرامی برام تعریف کرد که چطور اول قاشق و چنگال هتلو از چمدون اون مسافر درآوردند و بعد همه ایرانی ها رو نگه داشتن و یکی یکی چمدون همه شونو گشتند. درحالی که مسافرین اهل سایر کشورهارو که درحال ترک هتل بودند با کمال احترام راهی می کردند .... :(
برچسب‌ها: متفرقه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (125)

سه‌شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 04:36 ب.ظ

سلام

۱. نسخه مرده رو دادم دستش و بلند شد که بره داروخونه. دم در برگشت و گفت: نسخه تون همینه که تازه نوشته شده؟!

۲. مرده گفت: فکر کنم به حاجی حساسیت دارم هروقت میرم دیدن یه حاجی بعدش آبریزش بینی پیدا می کنم و سرفه!

۳. برای خانمه سونوگرافی نوشتم. وقتی میخواست بره گفت: حالا نوشتی از کجا باید سونوگرافی بگیره؟!

۴. میخواستم گوشیو بگذارم روی سینه یه پسر سه چهار ساله. مادرش لباسشو بالا کشید و بچه هم یکدفعه شروع کرد به گریه کردن و خودشو تکون دادن. مادرش گفت: نترس مامان دکتر میخواد می می تو بخوره!!

۵. به مرده گفتم: آمپول می زنین براتون بنویسم؟ گفت: من که تازه آمپول زدم که! گفتم: پس کپسول براتون مینویسم. گفت: این کپسول ها که فایده ندارن که!

۶. یه پسر بچه رو آوردند درمونگاه که توی مدرسه با یه بچه دیگه دعواش شده بود و یه ضربه به .... خورده بود. درحال معاینه اش بودم که مادرش هم رسید و گفت: چی شده؟ گفتم: ظاهرا که مشکلی نداره اما چون ورم کرده برای اطمینان یه سونوگرافی هم براش مینویسم. یکدفعه سروکله پسری که ضربه رو زده بود هم با مادرش پیدا شد. مادر بچه ضربه خورده به مادر بچه ضربه زننده (!) گفت: میبرمش سونوگرافی، اگه چیزیش شده باشه یه ضربه همین طوری به پسرت میزنم!

۷. وسط دیدن مریضهای یه درمونگاه به شدت شلوغ روستائی بودم که مرده با بچه اش اومد توی مطب و گفت: بچه ام رومیزی میکنه! گفتم: چی؟ گفت: از صبح بیرون ایستادم میبینم همه میگن بچه مون سفره می کنه گفتم یه چیز جدید بگم! (ترجمه: سرفه)

۸. به خانمه که بچه شو آورده بود گفتم: توی خونه دارو دارین؟ گفت: توی خونه یه دختر دیگه دارم!

۹. خانمه گفت: داروی تیروئید هم میخورم. گفتم: پرکاره یا کم کار؟ گفت: فکر کنم کم کاره آخه کم درد میکنه!

۱۰. نسخه پیرزنه رو که نوشتم رفت روی وزنه و گفت: میشه ببینین قدم چقدره؟!

۱۱. خانمه گفت: برام آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: میشه بنویسین آزمایش به درخواست بیمار تا هر آزمایشی بخوام ازم بگیرن؟!

۱۲. مرده گفت: امروز درمونگاه چقدر شلوغ شده. همه اش هم تقصیر مسئول پذیرشه. هرکی از در میاد تو یه نوبت بهش میده!

پ.ن۱: فکر کنم فقط توی مملکت ما چنین اتفاقی بیفته که کاری که تا اسفند تشویق هم داشت توی فروردین ممنوع و جرم محسوب بشه!

پ.ن۲: چند مهره رنگی میگذارم جلو عسل و میگم: این چه رنگیه؟ میگه: آبی. میگم: آفرین. این چه رنگیه؟ میگه: آبی. میگم: نه این زرده. این چه رنیگه؟ میگه: آبی. میگم: نه این قرمزه ...... حدود پونزده دقیقه رنگ های اون مهره هارو بهش یاد میدادم. بعد میگم: خب حالا سبز کدومه؟ زرد کدومه؟ .... و همه شونو درست میگفت: بعد میگم: خب حالا این چه رنگه؟ میگه: آبی!!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       29    >>

Homepage


Checkpagerank.net