X
تبلیغات
رایتل

خاطرات از نظر خودم جالب (۱۷۱)

شنبه 25 دی‌ماه سال 1395 ساعت 04:55 ب.ظ

سلام 

شرمنده برای تاخیر 

۱. (۱۴+) داشتم مریض میدیدم که گفتند یه مریض تصادفیو آوردن. رفتم سراغش و زخمهاشو دیدم و گفتم: جای دیگه تون درد نمیکنه؟ اول کلی من و من کرد و بعد آروم گفت: حقیقتش از روی موتور که افتادم فکر کنم جک موتور رفت تو ک....م!

۲. خانمه گفت: من به سرماخوردگی حساسیت دارم هر وقت که سرما میخورم سرفه میکنم!

۳. (۱۶+) میخواستم با چوب آبسلانگ گلوی یه بچه رو ببینم که گفت: دکتر! لطفا تا تهش فرو نکنین!

۴. خانمه گفت: رفتم پیش فوق تخصص زنان برام این داروهارو نوشت. بعد که دفترچه شو باز کردم مهر ماما پای نسخه اش بود!

۵. مرده اومده بود داروهای رایگان بهداشت روانشو بگیره و گفت: ماه پیش اینجا نبودم داروهامو پول دادم خریدم حالا عوضش به اندازه دو ماهم دارو بنویس!

۶. برای پیرزنه آمپول نوشتم. داروشو که گرفت اومد توی مطب و گفت: با این قرصها که من میخورم این آمپولو طوری نیست که بزنم؟ گفتم: نه مشکلی نداره. گفت: پس من این آمپولو میزنم و توی خونه به بچه‌هام میگم اگه مردم بیان یقه تو بگیرن!

۷. به خانمه گفتم: توی خونه دارو چی خوردین؟ گفت: من آخرین بار یک سال پیش دارو خوردم چه میدونم چی بود؟!

۸. پیرمرده گفت: اون بار که اومدم پیشت داروهات خیلی خوب بود، تا زنده ام دعات میکنم وقتی هم مردم قبرم دعات میکنه!

۹. به خانمه گفتم: بچه تون به چرک خشک کن ها حساسیت نداره؟ گفت: چرا. گفتم: به کدومشون؟ گفت: نمیدونم هرکدوم خودتون میدونین! 

۱۰. خانمه گفت: دفترچه ام تموم شده؟  گفتم: نه یه برگه دیگه هم داره. گفت: اون وقت این یه برگه مال دکتره؟ مال آزمایشگاهه؟ مال چیه؟!

۱۱. به پیرمرده گفتم: بفرمائین گفت: من سرم درد میکنه که به درک، دستم هم درد میکنه که به جهنم، حالا دلم درد میکنه!

۱۲. خانمه گفت: چند بار اومدم اینجا ولی خوب نشدم. گفتم: حالا دارو بنویسم یا میخواین برین پیش متخصص؟ گفت: میرم پیش متخصص. دفترچه شو که مهر کردم گفت: حالا دارو برام نوشتین؟!

پ.ن۱: یه خاطره از آقای صاحبخونه که یادم رفت توی پست قبلی بنویسم: «وقتی اومدیم مانیسا اول کل خونه رو شستیم بعد هم مثل ایران شروع کردیم به مصرف آب، چند هفته بعد قبض آب اومد که سیصد لیر بود! چند روز بعد هم یه نفر از اداره آب اومد لوله های آب خونه رو چک کرد ببینه کدومشون ترک داره؟! الان هم با این که حداکثر صرفه جویی رو میکنیم هرکسی قبضهامونو میبینه میگه شما چرا اینقدر اسراف میکنین؟!

پ.ن۲: وقتی توی پست قبلی درباره پسرخاله ساکن گرجستان نوشتم فکرشو هم نمیکردم به این زودی دوباره خبرساز بشه! پسرخاله من توی یه شرکت خارجی استخدام شده و چون هم کارش خوب بود و هم زبانش برای یک دوره ده ساله خارج از کشور انتخاب شد. پنج دوره دو ساله در پنج کشور مختلف، دوسال اولو رفت گرجستان و حالا بهش گفتن باید دو سال بری کنیا! خانمش که باردار بوده فعلا مونده گرجستان تا بعد از زایمان به شوهرش ملحق بشه.

پ.ن۳: عماد از مدرسه میاد خونه و یه لیست از پونزده نوع کلاس فوق برنامه بهم میده و میگه: توی کدومشون ثبت‌نام کنم؟ میگم: خب به کدومشون علاقه داری؟ یه نگاه دیگه به لیست میکنه و میگه: به هیچکدوم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سفر به دیار مهمت (۵)

دوشنبه 6 دی‌ماه سال 1395 ساعت 03:49 ب.ظ

سلام 

پنجشنبه سی و یکم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و پنج 

وقتی قرار شد راهی ترکیه بشیم با آنی فکر کردیم واقعا حیفه این همه راه بریم اما سری به استانبول نزنیم. برای همین بود که بلیتو از طریق استانبول گرفتم درحالی که اگه از طریق آنکارا گرفته بودم زودتر میرسیدیم. رفتم توی اینترنت و کلی گشتم تا یه هتل با کیفیت قابل قبول و قیمت مناسب پیدا کنم. بالاخره یه هتل کوچیک در مرز مشترک دو محله بشیکتاش و اورتاکوی پیدا کردم و چون برای رزرو اینترنتی نیاز به کارت اعتباری بین‌المللی بود از همون سایتی که قبلا درباره اش گفتم کمک گرفتم و بالاخره یه اتاق برای دوشب رزرو کردم. اما بعد از گرون شدن ناگهانی بلیت هواپیما یه روز از آژانس مسافرتی بهم زنگ زدند و گفتند یه بلیت استانبول به تهران هست که نفری چند صد هزار تومن ارزونتره اما به جای صبح دوم مهر ساعت هشت و نیم شب اول مهر به تهران برمیگرده،  گفتم ما که توی یه شب کار خاصی نمیتونیم انجام بدیم همون بلیت اول مهرو بگیرین. بعد رفتم توی سایت رزرو هتل تا دو شب رزرو اون هتلو به یک شب تبدیل کنم اما متوجه شدم که توی بخش توضیحات اون هتل نوشته هیچگونه تغییری در رزرو یا حذف اون ممکن نیست! نهایتا گفتم بالاخره یه طوری میشه!

با این پیش زمینه بود که صبح روز سی و یکم شهریور از خانواده آقای صاحبخونه خداحافظی کردیم و از آقای صاحبخونه خواستیم برامون تاکسی بگیره. تاکسی که اومد از خونه اونها بیرون اومدیم و سوار تاکسی شدیم و ازش خواستم حرکت کنه، اما راننده یه چیزی به ترکی گفت که من نفهمیدم. آقای صاحبخونه اومد و با راننده صحبت کرد و گفت آقای صاحبکار بهش گفته حرکت نکن میخوام بیام ازشون خداحافظی کنم! از ماشین پیاده شدیم و یکی دو دقیقه بعد آقای صاحبکار هم رسید. رفتم جلو باهاش دست بدم که آقای صاحبخونه توی گوشم گفت اول چونه بعد پیشونی تو بزن پشت دستش! من هم همین کارو کردم که ظاهرا رسم احترام به بزرگترهای اونجا بود. کمی با هم صحبت کردیم و در پایان با هم دست دادیم و رفتیم طرف همدیگه. خوشبختانه قبلا از آقای صاحبخونه شنیده بودم که اونجا به جای گونه ها دو طرف پیشونیو به همدیگه میزنن و غافلگیر نشدم! ضمنا آقای صاحبکار با دادن کرایه تاکسی حسابی مارو شرمنده کرد.

سوار تاکسی شدیم و مستقیم به فرودگاه ازمیر رفتیم. تشریفات معمول انجام شد و سوار هواپیمای onur air شدیم، همون ایرلاینی که در سفر قبلی مون به ترکیه باهاش از آنتالیا به استانبول برگشته بودیم. توی راه به عماد و عسل و بقیه بچه های داخل هواپیما یه محلول هدیه دادند که با خوندن کاتالوگ همراهش که به زبان ترکی بود به زحمت فهمیدم محلول دفع حشراته.

توی فرودگاه آتاتورک به بخش امانات رسیدیم که آنی پیشنهاد کرد چمدون هایی که اون شب بهشون نیاز نداریم امانت بگذاریم و همین کارو هم کردیم. من پیشنهاد کردم اینجا هم ماشین اجاره کنیم که آنی قبول نکرد. از در فرودگاه که بیرون اومدیم همه مون جا خوردیم. چون به جای هوای گرم و تابستانی مانیسا و ازمیر با یه هوای واقعا سرد مواجه شدیم. یه تاکسی گرفتم و به جای دادن آدرس برگه پرینت شده رزرو هتلو دادم دستش. راننده هم توی اینترنت مسیرو سرچ کرد و به راه افتادیم. آنی گفت خوب شد برای بچه‌ها لباس گرم برداشتم. اما چند دقیقه بعد گفت ای وای!  لباس گرمهارو هم توی فرودگاه امانت گذاشتیم!

تاکسی اول توی اتوبانهای داخل شهری حرکت میکرد، بعد به خیابونهای فرعی وارد شد و بالاخره به کوچه های باریک و سنگفرش رسید که دو ماشین به زحمت از کنار هم رد میشدند. اما هرچقدر گشت اون هتلو پیدا نکرد. بالاخره از پذیرش هتل دیگه ای که اونجا بود پرسید و بعد ازمون خواست تا پیاده بشیم. پذیرش اون هتل پاسپورتمونو گرفت و صفحه اولشونو اسکن کرد و بعد با قیافه و ته لهجه هندیش کرایه دوروزو ازمون خواست. گفتم برنامه سفر ما تغییر کرده و ما فردا از اینجا میریم. گفت لغو رزرو این هتل ممکن نیست! کلی جر و بحث کردیم و بالاخره پول یک شبو بهش دادم ولی در نهایت گفت من پول اون یه شب دیگه رو از کارتی که مشخصاتشو موقع رزرو اتاق وارد کردین برمیدارم! یکدفعه به یادم اومد که توی اون سایت نوشته بود این کارت خالیه و اگه با چنین تهدیدی مواجه شدین هیچ مشکلی نداره! پس قبول کردم. بعد چمدونهارو برداشتیم و دنبال مسئول پذیرش راه افتادیم. بعد از حدود پنجاه متر مسئول پذیرش یه در کوچیکو باز کرد و ما از یه سری پله بسیار وحشتناک و تیز بالا رفتیم، در هر طبقه دو اتاق بود، بالاخره به اتاقمون رسیدیم. مسئول پذیرش در اتاقو باز کرد و اتاقو بهمون تحویل داد و رفت. یه اتاق کوچیک که با سه تخت تقریبا پر شده بود و یه حمام و دستشویی بسیار کوچیک. در مشخصات فنی هتل نوشته بود وای فای رایگان در همه جای هتل اما اینترنت عملا فقط در یک محدوده حدود یک متر مربع در کنار پنجره قابل استفاده بود که اون هم مرتبا قطع و وصل میشد! خلاصه که هیچ ارزونی بی علت نیست!

چند دقیقه بعد به آنی گفتم بریم بیرون؟  گفت من که بچه ها رو با این لباس توی این هوا بیرون نمیبرم!

به آنی گفتم اگه میدونستم این هتل اینطوریه برای یه نفر اتاق رزرو میکردم و بعد شما رو یواشکی میبردم توی اتاق! ضمن اینکه چنین هتل بدون پذیرش و....  برای افرادی که برای مسائل بالای هجده سال به سفر خارجی میرن هم ایده‌آله!

آنی توی هتل موند پیش بچه ها اما من بعد از مدتی حوصله ام سر رفت، از هتل بیرون اومدم و توی خیابون های اطراف چرخیدم که جای دیدنی چندانی نداشت، تصمیم گرفتم یه مسیرو با اتوبوس برم و برگردم، سوار اتوبوس که شدم راننده ازم خواست کارت بکشم، گفتم من توریستم، کارت ندارم، چقدر پول بدم؟ گفت نمیخواد برو بشین! بعد از چند ایستگاه پیاده شدم و مقداری هم اونجا چرخیدم، بعد رفتم تا سوار اتوبوس بشم که متوجه شدم اون خیابون یک طرفه است و امکان برگشت از همون مسیر نیست! از چند نفر پرسیدم اما نتونستم بهشون حالی کنم که مسیر برگشت کدوم خط اتوبوسو میخوام! درنهایت ناچار شدم تاکسی بگیرم و تا هتل برم. بعد از مغازه های اون اطراف مقداری خوراکی برای صبحانه فردا گرفتم و برگشتم هتل. ما فقط یه کلید از در پایین داشتیم که پیش من بود و آنی و بچه ها اگر هم میخواستن نمیتونستن از هتل خارج بشن. عسل هم که انتظار هتلی مثل هتلهای تایلند با امکانات و استخر و...  رو داشت حسابی حالش گرفته شده بود.

اون شبو هرطور که بود با برنامه های چند شبکه تلویزیونی ترکیه و اینترنتی که فقط دم پنجره آنتن میداد و مرتبا قطع و وصل میشد سر کردیم و بالاخره خوابیدیم و خدارو شکر کردیم که پرواز فرداست نه پس فردا!

پنجشنبه اول مهر ماه سال هزار و سیصد و نود و پنج 

صبح بیدار شدیم و صبحانه ای که دیروز خریده بودم خوردیم. امروز هم هوا سرد بود و بچه ها و درنتیجه آنی از هتل خارج نشدند، به دلایلی که فعلا گفتنی نیست من ناچار شدم از هتل خارج بشم. به بلوار سه بانده چراغان رسیدم که در ساعتهای مختلف چگونگی حرکت ماشینها در اون تغییر میکرد و حدود دو کیلومتر مسیر این بلوار ساحلیو قدم زدم و بعد هم وارد قسمت های داخلی تر شهر شدم. تا ظهر چرخیدم و بعد به هتل برگشتم. اتاقو تحویل دادیم اما باز هم جرات نکردیم بچه ها رو بیرون ببریم، مدتی توی لابی هتل کناری (که پذیرش اونجا بود) نشستیم تا بچه ها با گربه ای که اونجا بود بازی کنند، این هم یه صحنه از این بازی!

یکدفعه آنی به یادش اومد که اگه از زمانی که چمدونهارو امانت دادیم بیشتر از ۲۴ ساعت بگذره کرایه شون بیشتر میشه ضمن اینکه مطمئنا انتظار توی فرودگاه آتاتورک منطقی تر از انتظار توی لابی هتل بود، از پذیرش هتل خواستم برامون یه تاکسی بگیره اون هم یه تلفن زد و بعد به ما گفت بشینین! حدود پونزده دقیقه بعد دوباره زنگ زد و بعد منو صدا کرد و گفت شرمنده تاکسی ندارن خودتون باید برین! درحالی که بارش بارون هم شروع شده بود با یکی دو چمدونی که همراهمون بود از هتل بیرون اومدیم و کنار خیابون ایستادیم و یه تاکسی گرفتیم، آدرسو به راننده تاکسی گفتم و او هم توی اینترنت مسیرو سرچ کرد و بعد به راه افتادیم درحالی که گوشیش مرتبا به زبان ترکی بهش یادآوری میکرد که کدوم طرف باید بره.

بالاخره به فرودگاه رسیدیم و دقایقی پیش از اتمام بیست و چهار ساعت چمدونهارو گرفتیم اما حالا چرخ دستی نداشتیم که چمدونهارو روش بگذاریم! اجازه هم ندادند که بریم قسمتی که بارهای مسافرین جدیدالورود هست یه چرخ برداریم. از فرودگاه خارج شدم و یکی از چرخهایی که مسافرین رها کرده بودند برداشتم اما نگذاشتند از اون در وارد فرودگاه بشم! از در ورودی هم با اون اشعه و...  نمیشد چرخ دستی وارد فرودگاه کرد! خلاصه که با یه بدبختی یه چرخ دستی پیدا کردم و پیش آنی و بچه ها برگشتم! بعد اول ناهار خوردیم که قیمتش کلی گرون تر از بیرون بود. بعد هم چون چندساعتی وقت داشتیم نشستیم توی سالن و هربار یکیمون مواظب چمدونها بود و بقیه توی سالن قدم میزدیم. چندین مودم بزرگ در جاهای مختلف سالن بود که به هر مسافر دو ساعت اینترنت رایگان میداد اما ما از خیرش گذشتیم چون برای وصل شدن باید شماره تلفنو وارد میکردیم و از کدی که با sms میفرستادند به عنوان پسورد استفاده میکردیم اما دیدیم خارج کردن گوشی از حالت هواپیما برای دریافت sms همانا و کلی هزینه رومینگ هم همانا پس از خیرش گذشتیم.

بالاخره زمان تحویل چمدونها رسید. توی صف ایستاده بودیم که متوجه یه چهره آشنا توی مسافرها شدم. چند هفته پیش پسرخاله گرامی ساکن گرجستان عکسی از دخترش و یکی از خانمهای هنرپیشه کشورمون که به اونجا سفر کرده بود توی فیسبوک گذاشته بود اما من روم نشد درخواست عکس یا امضا بکنم بخصوص که ایشون هم همراه با چند زن و مرد دیگه بودند و ضمنا هیچکس دیگه ای هم چنین درخواستی نداشت! گرچه من کوچکترین رفتاری که نشون دهنده تکبر باشه ازشون ندیدم.

اما این هم که نمیشد که هیچ مدرکی از دیدن ایشون نداشته باشم پس آروم دوربینو از کیفش درآوردم و به طرفشون گرفتم و دکمه رو فشار دادم غافل از اینکه فلاش دوربین روشن بود و یکدفعه همه مسافرین اون اطراف برگشتند و به من نگاه کردند، دختری هم که پشت سرم ایستاده بود گفت بالاخره همه جا باید ایرانی بودن خودمونو نشون بدیم دیگه!! 

خلاصه که برای گرفتن این عکس چنین مشقتی رو تحمل کردم!!

چمدونهارو تحویل دادیم و کارت پرواز گرفتیم و بعد از طی مراحل معمول پرواز سوار هواپیما شدیم. چند دقیقه بعد آقای نوذری هم وارد هواپیما شدند و دقیقا روی صندلی جلو من نشستند و در تمام طول مسیر مشغول صحبت و خندوندن همراهانشون بودند.

وقتی خلبان هواپیما گفت از فرودگاه آتاتورک به فرودگاه امام خمینی پرواز خواهیم کرد ناخودآگاه خنده ام گرفت، حدود سه ساعت فاصله بین دو فرودگاه که به نام افرادی خونده میشن که هیچ نقطه مشترکی با هم نداشتن! همون لحظه عماد هم گفت آخیششش بالاخره توی یه هواپیما سوار شدیم که حرفهای خلبانشو میفهمم! 

ساعت هشت و نیم شب هواپیما از زمین بلند شد، توی راه شام خوردیم و وقتمونو گذروندیم و حدود ساعت یک صبح به وقت تهران در فرودگاه به زمین نشستیم. اما بدون شک یکی از جالب ترین چیزهای این سفر پیرمردی بود که روی صندلی کناری من نشسته بود. توی فرودگاه آتاتورک سکه های ترکیه که داشتیم روی هم گذاشتیم و باهاشون خرید کردیم چون میدونستم که صرافی های ایران سکه نمیخرن. توی هواپیما متوجه چند سکه دیگه توی کیفم شدم، از کیفم درشون آوردم و به آنی نشونشون میدادم که پیرمرده صدام کرد و گفت حاجیییی انا شریک حاجیییی انا شریک!

چند دقیقه بعد پیرمرده یکی از مهموندارهای هواپیما رو صدا زد و یه لیوان آب خوردن خواست، دختره هم یه لیوان آب سرد توی یه سینی گذاشت و براش آورد پیرمرده اول لیوانو برداشت و بعد سینیو از دست دختره قاپید! دختر بیچاره چند

بار خواهش کرد تا سینیو پس بگیره اما پیرمرده گفت میدونی من چندتا از این سینی ها از هواپیماهای مختلف توی خونه دارم؟! و بالاخره وقتی هواپیما روی زمین نشست پیرمرده بلند شد و محکم روی شونه آقای نوذری کوبید! آقای نوذری برگشت و گفت بفرمایید پدرجان پیرمرده هم گفت به شهر ما خوش اومدی!!

وارد فرودگاه شدیم کلی تعجب کردم وقتی دیدم آقای نوذری به طرف بخش مسافران غیرایرانی رفت اما بعد دیدم یکی از خانمهای همراهشون توی هواپیما باهاشونه و دارن به پلیس اونجا میگن این خانم پاسپورت انگلیسی داره.

چمدونهارو که تحویل گرفتیم به آنی گفتم شما همین جا باشید تا من برم و ماشینو بیارم، اما هرچقدر گشتم ماشینو پیدا نکردم! خلاصه که حدود یک ساعت طول کشید تا ماشینو پیدا کنم! بعد هم آنی و بچه ها رو هم سوار کردم و چمدونهارو هم توی ماشین گذاشتیم و حرکت کردیم. تصمیم گرفتم این بار از اتوبان ساوه برگردیم که تا حالا ازش نیومده بودیم اما با یه اشتباه به جای اتوبان وارد جاده قدیم ساوه شدیم و زمان سفرمون کلی بیشتر شد!

و درنهایت به خونه رسیدیم.... 

پ.ن۱: نمیدونم با مهاجرت خانواده آقای صاحبخونه به کانادا (که البته هنوز انجام نشده) دیگه کی میتونیم ببینیمشون؟ یا اصلا میتونیم ببینیمشون؟  

پ.ن۲: پسرعمه گرامی هم که چند سال پیش درباره اش پست گذاشته بودم الان توی آمریکاست.

پ.ن۳: دوست عزیز جناب مهران که برام خصوصی نوشتین نتونستم جوابتونو با ایمیل بفرستم چون ایمیلتونو اشتباه نوشته بودین، اما فکر نمیکنم من برای منظور شما مناسب باشم، توصیه میکنم با یه دانشجوی پزشکی صحبت کنید.

پ.ن۴: وقتی داشتیم از مانیسا حرکت میکردیم خانم صاحبخونه یه چمدون بهمون داد و خواهش کرد که اونو وقتی برگشتیم ایران به مادرش بدیم، خونه مادرش توی یکی از شهرهای بین تهران و ولایت بود اما خیلی بدمسیر بود و ما هم تا به حال اونجا نرفته بودیم پس از چند نفر آدرس پرسیدیم تا بالاخره تونستیم پیداش کنیم. از نفر سوم که پرسیدیم و حرکت کردیم یکدفعه عسل گفت: «تا حالا از سه نفر پرسیدین، حالا باید حتما از همه مردم شهر بپرسین تا بریم در خونه شون؟!»

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سفر به دیار مهمت (۴)

یکشنبه 21 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 03:16 ب.ظ

سلام 

به اتوبان برگشتیم و به سمت مانیسا به راه افتادیم. بعد از طی مسافتی به شهر ازمیر رسیدیم و توی شهر گم شدیم! کلی گشتیم و از چند نفر آدرس پرسیدیم تا بالاخره تونستیم از شهر خارج بشیم و به سمت مانیسا بریم. دقایقی مونده بود تا به مانیسا برسیم که موبایل خانم صاحبخونه زنگ خورد و اون هم بعد از چند دقیقه صحبت تماسو قطع کرد و گفت صاحبکارم گفت چرا بعد از تعطیلات برنگشتی سر کار؟ گفتم از ایران مهمون داریم. گفت الان کجایی؟ گفتم داریم از کوش آداسی برمیگردیم. گفت از راه میایین خونه من! هرچقدر بهونه آوردیم که دیروقته و ما اصلا این بابارو نمیشناسیم و لباسمون مناسب نیست و....  فایده نداشت. اولین بار بود که میخواستم به خونه یه آدم خارجی برم و برای همین کمی اضطراب داشتم. به مانیسا رسیدیم و طبق آدرسی که خانم صاحبخونه بهم داد به محل کار او رفتیم.

منزل صاحبکار خانم صاحبخونه در طبقه بالای محل کارش بود. صاحبکار خانم صاحبخونه یه پیرمرد تنها بود که در رعایت نظم و ترتیب خونه به وضوح دچار وسواس بود.

نشستیم و صحبت کردیم و آقا و خانم صاحبخونه هم حرفهارو برای طرف مقابل ترجمه می کردند. جالب ترین بخشش زمانی بود که آقای صاحبکار از خرابکاری های این زن و شوهر میگفت و اونها خودشون برای ما ترجمه میکردند و ما هم بهشون میخندیدیم!

تا حدود ساعت دو صبح اونجا بودیم و بعد به خونه آقای صاحبخونه برگشتیم. بعد از چند شب خواب راحت توی هتل خوابیدن روی کاناپه برامون یه مقدار سخت بود اما اون قدر خسته بودیم که همه مون طی چند دقیقه بیهوش شدیم.

البته عماد و عسل که وسط مهمونی بیهوش شده بودند!

یکشنبه بیست و هشتم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و پنج 

امروز ظهر از خواب بیدار شدیم و صبحانه خوردیم. از آقای صاحبخونه پرسیدم خب امروز کجا بریم؟ بعد از مشورت زن و شوهر صاحبخونه آماده شدیم و راه افتادیم، باز هم رفتیم ازمیر و ماشینو نزدیک برج ساعت پارک کردیم. بعد وارد محل حرکت یه سری اتوبوس های دریایی شدیم که در چند مسیر مختلف حرکت میکردند. اگه میخواستیم با ماشین به مقصدمون بریم باید تقریبا کل شهرو دور میزدیم ولی با این اتوبوس های دریایی در حدود بیست دقیقه بعد در مقصد بودیم. توی «کارشیاکا» یه محله پر از انواع مغازه و بازار. آنی و خانم صاحبخونه شروع به چرخیدن توی مغازه ها (خوشگذرونی!) کردند، من و آقای صاحبخونه برای دقایقی با اونها همراه شدیم اما خیلی زود حوصله مون سر رفت و ترجیح دادیم با بچه ها کنار ساحل بشینیم و هنرنمایی یک گروه موسیقی سرخپوستو ببینیم که در حال جمع کردن پول و همزمان با اون تبلیغ برای فروش DVD های موسیقی شون بودند که تا وقتی من اونجا بودم ندیدم کسی ازشون بخره.

اونجا بودیم تا وقتی هوا تاریک شد، بعد با یه اتوبوس دریایی دیگه به جای اولمون برگشتیم و بعد از مقداری چرخیدن دیگه راهی مانیسا شدیم.

دوشنبه بیست و نهم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و پنج 

امروز صبح پسر آقای صاحبخونه اولین کسی بود که از خواب بیدار شد. چون میخواست در آغاز سال تحصیلی جدید ترکیه راهی مدرسه بشه. بعد از اون بقیه هم از خواب بیدار شدیم و صبحانه خوردیم. امروز باید ماشینو تحویل میدادیم پس با آقای صاحبخونه راهی شدیم. 

وارد آژانس شدیم و ماشینو تحویل دادیم، از آقای صاحبخونه خواستم بلیت هواپیمای ازمیر به استانبولو هم همین جا برامون بگیره. صاحب آژانس وارد سایت شد و گفت چهار بلیت براتون دارم اما فقط سه تاشون ارزونه و یکیشون گرونه بدم؟ گفتم یعنی چی؟  آقای صاحبخونه گفت اینجا بعضی از شرکت ها تعداد زیادی از بلیت های هواپیماهارو میخرند و چون تعداد زیادی خریده اند تخفیف ویژه میگیرن، بعد این بلیت هارو تک تک و ارزون تر از قیمت خود ایرلاین به مردم میفروشند. یکدفعه مسئول آژانس گفت یکی دیگه از ارزون ها هم فروش رفت! گفتم بی زحمت زودتر برامون اون دوتا ارزون باقیمونده رو بخر تا فروش نرفتن! درنهایت دو بلیت ارزون و دو بلیت گرون خریدیم که اختلاف قیمت این دو نوع بلیت هم چند ده لیر بود. یکدفعه موبایل آقای صاحبخونه زنگ خورد و بعدا فهمیدم که صاحبکار خانم صاحبخونه برای ناهار دعوتمون کرده! من و آقای صاحبخونه رفتیم مغازه جناب صاحبکار و طبق چیزی که توی این چندروز یاد گرفته بودم با گفتن «مرحبا» سلام کردم. بعد هم اونجا نشستیم. یکدفعه خانم صاحبخونه به شوهرش زنگ زد و گفت یه خانواده ایرانی که تازه به مانیسا اومدند ازش خواهش کرده اند که توی پیدا کردن خونه بهشون کمک کنه و دیرتر میرسن.

هرچقدر منتظرشون شدیم نیومدند و بالاخره بعد از یه مذاکره بین آقای صاحبخونه و آقای صاحبکار آقای صاحبخونه توی مغازه موند و آقای صاحبکار نشست پشت فرمون ماشینش و یه قابلمه پر از موادی شبیه یه آش غلیظ به دست من دادند و من هم نشستم بغل دست راننده. با هم رفتیم به یه رستوران که بعدا فهمیدم در درست کردن اون غذا (که ظاهرا اسمش پیده بود) کمک میکنه و درعوض مقداری از اونو برمیداره!

هوا دیگه تاریک شده بود که خانم صاحبخونه و پسرش و آنی و عماد و عسل اومدند در حالی که دیگه از تماشای اون خیابون و خوردن چایی های غلیظ ترکی کفرم دراومده بود! نمیتونستم جای دیگه ای برم چون هرلحظه ممکن بود آنی و دیگران برای خوردن غذا برسند. آقای صاحبخونه رفت و غذا رو آورد، و متوجه شدم اون موادی که تا رستوران برده بودم روی چیزهایی به اندازه و شبیه نون بربری مالیده و اونو پخته اند. غذایی که به نظر من خوشمزه بود بخصوص وقتی داغ بود! به حدی که من سه تا از اونها رو خوردم که البته هم ناهارم بود و هم شامم. بطری نوشابه جلو من بود، پسر آقای صاحبخونه بهم گفت دکتر یه لیوان نوشابه برام میریزی؟ دستمو دراز کردم که یکدفعه آقای صاحبکار جلومو گرفت و با عصبانیت چیزی گفت که بعدا فهمیدم گفته خودت بریز! آدم به مهمونش دستور نمیده. بعد از غذا هم پیاده به سمت خونه آقای صاحبخونه به راه افتادیم. وسط راه به یکی از همون زمینهای بازی  کوچک رسیدیم که قبلا هم گفتم در همه جای ترکیه شبیه به هم ساخته شده بودند. یکدفعه عسل مسیرشو عوض کرد و رفت توی زمین بازی و مشغول بازی شد و به هیچ عنوان حاضر به خروج از اونجا نشد! بالاخره من و عماد و عسل و پسر آقای صاحبخونه اونجا موندیم و بقیه رفتند. ساعت حدود یک نیمه شب بود که بالاخره عسل رضایت داد بریم خونه آقای صاحبخونه و بخوابیم!

سه‌شنبه سی ام شهریور ماه سال هزار و سیصد و نود و پنج 

امروز عید غدیر بود و از طرف دیگه فهمیدم که برای دومین بار عمو شده ام! پس خانم صاحبخونه مجبورم کرد که برم و از قنادی نزدیک خونه یه کیک بخرم.

امروز آقای صاحبخونه سر کار بود ولی پسرش به یه بهونه ای مدرسه رو پیچونده بود! امروز دیگه ماشین نداشتیم پس ناچار بودیم فقط توی مانیسا بچرخیم. به خانم صاحبخونه گفتم اینجا جای دیدنی داره؟ گفت یه کارناوال رقص و موسیقی محلی حدود یک ماه پیش داشتیم که البته امسال از ترس داعش خیلی مختصر برگزار شد اما الان میتونین برین سر قبر مهمت پاشا پسر خرم سلطان. آنی گفت دیدنیه؟ خانم صاحبخونه گفت نه! یه مسجده توش هم سنگ قبر مهمت پاشاست. من و آنی هردومون گفتیم پس چیو بریم ببینیم؟! 

ناهارو خوردیم و کمی استراحت کردیم و بعد پیاده توی شهر راه افتادیم. درمجموع یه شهر خیلی معمولی بود که شاید تنها نکته جالبش سنگفرش بودن خیابون های بخش قدیمی شهر بود (درست مثل استانبول) به گفته خانم صاحبخونه مانیسا محل سکونت و حکومت ولیعهدهای دربار عثمانی بوده تا برای حکمرانی بر مملکت آماده بشن.

اون روز تا غروب توی شهر چرخیدیم و بعد به مرکز خرید بزرگی رفتیم که دیشب هم سر راه برگشت از مهمونی بهش رسیده بودیم ولی چند دقیقه بعد به علت رسیدن زمان تعطیل شدنش ازش خارج شده بودیم. کلی گشتیم و من هم بچه‌هارو به شهر بازی کوچیکی که داشت بردم که خداییش قیمت بازیهاش خیلی گرون بود. بچه ها کلی کوپن جایزه هم برنده شدند که در آخر کار همه شونو به پسر آقای صاحبخونه دادیم. یه طبقه بازار هم یه سالن سینما بود که فیلم های قشنگی داشت البته با دوبله ترکی. توی یه مغازه هم DVD انواع فیلم ها رو با قیمت چهارده لیر دیدم که باز هم چون دوبله به ترکی بودند نخریدم. 

بالاخره خرید خانمها تمام شد و پیاده برگشتیم خونه البته باز هم من و عسل مدتی توی زمین بازی بودیم.

پ.ن۱: خداییش فکر میکردم توی این پست سفرنامه رو تمام میکنم ولی نشد! بیمزه ترین بخشش هم به این پست رسید شرمنده! 

پ.ن۲: چند روز بعد از برگشتن ما آقای صاحبخونه زنگ زد و گفت توی اون چند روز که ماشین دست ما بوده دویست لیر جریمه شده! بیچاره خودش همه شو پرداخت کرد و ما هم نتونستیم برخلاف میلش پولی بهش برسونیم! فقط نفهمیدم اگه آقای صاحبخونه ای وجود نداشت و یه توریست ماشینو کرایه میکرد و بعد هم میرفت جریمه رو از کی میگرفتند؟

پ.ن۳: عسل میگه بابا من یه چیزی به مامان گفتم ولی عماد هم شنیده میگم خب مگه چیه؟ میگه آخه من توی گوش مامان گفتم بهش گفتم اون یکی گوششو هم بگیره که صدا ازش بیرون نره!

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سفر به دیار مهمت (۳)

سه‌شنبه 2 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 04:00 ب.ظ

سلام 

پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و پنج 

وقتی با یکی از دوستان توی ایران صحبت میکردم گفت اگه رفتین کوش آداسی یه سر به پارک آبیش بزنین، من خیلی تعریفشو شنیدم. پس با آقای صاحبخونه صحبت کردیم و بالاخره قرار شد که بریم اونجا. بعد از خوردن صبحانه  سوار ماشین شدیم، نشستم پشت فرمون ماشین و راهی شدیم. کلی گشتیم و از چند نفر آدرس پرسیدیم تا بالاخره پیداش کردیم. بعد کلی اون اطراف گشتیم تا یه جای پارک پیدا کردیم. بعد هم آقای صاحبخونه رفت برای گرفتن بلیت. اما چند دقیقه بعد برگشت و گفت قیمت بلیت برای ما که کیملیک (اجازه اقامت ترکیه) داریم صد و پنجاه لیر ترکیه است و برای شما که خارجی هستید صد و پنجاه یورو! فقط چند ثانیه برای فکر کردن کافی بود و بعد هم ماشینو سروته کردم و برگشتیم. فقط پسر آقای صاحبخونه دوست داشت بره که اون هم جرات نکرد تنها بره. نهایتا برگشتیم داخل شهر و کمی چرخیدیم و بعد هم رفتیم تا ناهار بخوریم.

بعدازظهر اون روز چند ساعتی در حال چرخیدن توی خیابون های شهر بودیم. هرجا هم که میرفتیم آقا و خانم صاحبخونه فقط میگفتند سالهای پیش اون قدر توریست خارجی این جا بود که نمیشد راه رفت، اما امسال خیلی خلوته. بعد هم به پیشنهاد آقای صاحبخونه سوار یه کشتی تفریحی شدیم که نمیدونم چرا فقط مارو بردند تا توی آب و برگشتیم. نه موسیقی، نه حرکات موزونی، و نه هیچ چیز دیگه ای.

بعد از شام هم باز کمی چرخیدیم و بعد برگشتیم هتل.

جمعه بیست و ششم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و پنج 

قرار بود امروز هتلو تخلیه کنیم و برگردیم مانیسا. اما نهایتا تصمیم گرفتیم یه روز دیگه هم توی کوش آداسی بمونیم. این تصمیم با مخالفت شدید پسر آقای صاحبخونه مواجه شد و بعدا فهمیدیم که قرار بوده بازی فوتبال پرسپولیس و استقلالو خونه همسایه جدیدشون که تازه از ایران اومده بودند ببینه. میگفت علتش اینه که همسایه جدید هم به شدت فوتبالیه. من که اصلا فکر نمی کنم این مورد ربطی به دختر این خانواده داشت که هم سن پسر آقای صاحبخونه بود! بالاخره موندیم اما یه جمله تاریخی از خانم صاحبخونه هم شنیدیم که به شوهرش گفت دقت کردی اخیرا چقدر ایرانی دارن توی محله مون ساکن میشن؟ به زودی اونجا میشه محله آپاچی ها!

خلاصه اینکه هتلو یه روز تمدید کردیم. بعد از خوردن صبحانه رفتیم تا سوییچ ماشینو از پذیرش هتل بگیریم و بریم بیرون که فهمیدیم ماشین اونجا نیست!  بعدا فهمیدیم که پرسنل هتل از ماشین ما (و احتمالا سایر مسافرین) برای انجام کارهای شخصی شون استفاده می کنند و از اون به بعد دیگه بهشون سوییچ ندادیم. 

اون روز به ساحل عمومی کوش آداسی رفتیم، یه ساحل زیبا، شلوغ و ماسه ای که انصافاً خیلی از اون ساحل پولی و اختصاصی جدّه بهتر بود. تقریبا تمام اون روزو توی آب بودیم. البته آقای صاحبخونه و پسرش برای دیدن فوتبال با اینترنت به هتل برگشتند اما من ترجیح دادم مناظر اونجا رو به جای فوتبال تماشا کنم!

به جز یک خانواده که به آلمانی صحبت میکردند (و خود ما) من هیچ خارجی دیگه ای اونجا ندیدم. خوشبختانه هوا هم کاملا مطبوع و دلپذیر بود و جالب اینکه حتی با این که من فراموش کرده بودم از ضد آفتاب استفاده کنم اصلا دچار آفتاب سوختگی نشدم.

تا بعدازظهر توی آب بودیم و بالاخره بعد از اتمام فوتبال آقای صاحبخونه اومد دنبالمون و برگشتیم هتل.

شب عماد و پسر آقای صاحبخونه رفتند بیرون و برگشتند و هردوشون پارو توی یک کفش کردند که ما میخوایم تتو کنیم! طبیعتا هم ما و هم آقا و خانم صاحبخونه مخالفت کردیم و نهایتا آقای صاحبخونه باهاشون رفت و به این شکل با حنا روی بدنشون نقش درست کردند. نقشی که تا حدود دوهفته باقی موند.

شنبه بیست و هفتم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و پنج 

امروز قرار بود هتلو تخلیه کنیم پس صبح زودتر از چند روز گذشته بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه خیابونهای اطراف هتلو تماشا کردیم و بالاخره حوالی ظهر اتاقو تحویل دادیم، همون موقع یه خونواده وارد هتل شدند تا اتاق بگیرن و یکدفعه دیدم مسئول پذیرش هتل داره اسم چندتا از فوتبالیست های مشهور اهل کشور شیلیو بلند بلند میگه! بعدا فهمیدم که خونواده جدیدالورود اهل این کشورند!

شب قبل کلی توی نت چرخیده بودم تا بتونیم از یه راه جدید به مانیسا برگردیم اما خانم صاحبخونه به محض نشستن توی ماشین گفت: «ما تا حالا کلیسای مریم مقدسو ندیدیم میخواین سر راه بریم؟» گفتم کجا هست؟ گفت سلجوق! 

بالاخره ناچار شدیم از همون مسیری که اومده بودیم برگردیم. 

از سلجوق یه راه فرعی جدا میشد که به یه محوطه باستانی میرسید. آقای صاحبخونه رفت برای گرفتن بلیت و بعد که برگشت فهمیدیم برای همه مون روی برگه اقامت (کیملیک) خودش بلیت گرفته و ما هم با همون قیمت نفری چهل لیر ترک ها وارد شدیم نه با قیمت توریست‌های خارجی. بلیت عماد و عسل و پسر آقای صاحبخونه هم به دلیل کودک بودن و دانش آموز بودن رایگان بود.

طبق تحقیقی که توی اینترنت کردم این محوطه تاریخی درواقع همون شهر باستانی «افسوس» (Ephesus) محسوب میشد که روایت بود مریم مقدس بعد از به صلیب کشیده شدن پسرش به اونجا اومده و تا زمان مرگ اونجا زندگی میکرده. البته محل قبرش نامشخص بود. از سایر بخش های مجموعه میشد از بقایای یه آمفی‌تئاتر رومی، یه ساختمان سنگی که ظاهرا کتابخانه بوده (یه گروه چهار نفری از دو پسر و دو دختر جوون انواع رقص ها رو در قسمت های مختلف کتابخونه اجرا میکردند و ما هم کلی حظ بصری بردیم! ازشون کلی فیلم گرفتم اما عکس نه!) ، یه معبد مخصوص خدایان اون زمان و...  نام برد. این مجموعه از نظر مساحت با تخت جمشید قابل مقایسه بود. بگذارین ببینم چندتا عکس میتونم پیدا کنم که قابل گذاشتن توی وبلاگ باشه؟! آره هست مثلا این یا این (با کمی اغماض!) یا این یکی

درحال فیلمبرداری با دوربینمون بودم که یکدفعه متوجه شدم کیف دوربین نیست. آنی یادش اومد که اونو کجا جاگذاشته، پس من و آقای صاحبخونه رفتیم سراغش ولی اونجا نبود. کمی دور و برو نگاه کردیم و وقتی برگشتیم یه پلیس پشت سرمون دیدیم که کیف دوربین توی دستش بود. آقای صاحبخونه گفت این مال ماست. پلیس پرسید توش چیه؟ گفتم چندتا سی دی و سیم شارژر دوربین و چندتا فیش. آقای صاحبخونه هم براش ترجمه کرد و بعد پلیس کیفو بهمون پس داد و یکی دو جمله گفت و رفت. بعدا فهمیدم که گفته اگه شماره تلفن توی کیف گذاشته بودین باهاتون تماس میگرفتم. توی راه برگشت آقای صاحبخونه یکی دو خاطره دیگه هم از پلیس اونجا برام تعریف کرد که باعث شد خوشحال بشم که دارن جایی زندگی میکنن که دیدن پلیس باعث آرامششون میشه.

پیش بقیه برگشتیم و به گردشمون ادامه دادیم تا به اینجا رسیدیم. وقتی که رسیدیم یه گروه توریست چینی اونجا بودند و یه نفر داشت به انگلیسی براشون توضیح میداد که جریان این جای پا چیه؟ ولی متاسفانه ما دیر رسیدیم و متوجه نشدیم.

یکدفعه آقای صاحبخونه گفت این خانم چینی چرا روسری داره؟! یعنی مسلمونه؟ چند دقیقه ای حدسهای مختلفی زدیم و بالاخره به این نتیجه رسیدیم که بریم و از خودش بپرسیم. اما نمیدونستیم چطور باید سر صحبتو باهاش باز کنیم؟! تا اینکه تنها کلمه چینی که به لطف وبلاگ یک عدد مامان یاد گرفته بودم به یادم اومد: نیها!

وقتی سر صحبت باز شد پرسیدم اسمتون چیه؟ گفت آنجلا گفتم آنجلا که اسم چینی نیست! گفت هروقت یه خارجی اسممو میپرسه میگم آنجلا چون اسم چینیم سخته خارجی ها متوجه نمیشن! بعد هم اسم اصلیشو گفت که خداییش من هم نفهمیدم! آقای صاحبخونه پرسید شما مسلمانید؟  گفت نه آقای صاحبخونه گفت پس چرا روسری پوشیدین؟ گفت چون از رنگش خوشم اومد! بعد گفت شما اهل کجایین؟ گفتیم ایران. گفت من یه بار با تور اومدم ایران. با هواپیما رفتیم تهران بعد رفتیم دیدن پرس...پولیس، بعد زمینی رفتیم اصفهان، بعد یه شهر زیبا وسط کویر. گفتم یزد؟ گفت آره اسمش همین بود. و در آخر با هواپیما رفتیم به یه شهر بزرگ نزدیک مرز افغانستان که یه مسجد بزرگ اونجا بود و همه مردم میرفتند اونجا و میگفتند (درحالی که دستشو روی سینه اش گذاشته بود و کمی خم شده بود) یاعلی!

بعد هم چند عکس با هم گرفتیم که آنجلا توی همه شون کمرشو به یه طرف خم کرده و هر دو دستش بازه و با انگشت های هر دو دست علامت پیروزیو نشون داده.

تا غروب آفتاب داشتیم اونجا میچرخیدیم تا جایی که همه از نفس افتادیم. همه تصمیم گرفتند برگردند اما من ترجیح دادم اول یکی دوتا ساختمانی که باقیمونده بود باعجله ببینم و بعد خودمو به اونها برسونم.

به پیش ماشین برگشتیم و سوار شدیم، داشتیم از همون جاده باریکی که رفته بودیم به سمت اتوبان برمیگشتیم که متوجه یه تابلو اول یه جاده فرعی دیگه شدم که از این جاده جدا میشد و روی اون نوشته بود به طرف غار اصحاب کهف! هوا در حال تاریک شدن بود و هیچکدوم از همسفران دیگه حال راه رفتن نداشتند پس از خیرش گذشتیم و به اتوبان برگشتیم. طبیعتا هیچ توضیحی نمیتونم درباره اون غار بهتون بدم.

فکر میکنم بهتره این پستو همین جا تمومش کنم تا باقیمونده اش اندازه یه پست بشه!

پ.ن۱: این صحنه رو توی یه مغازه توی کوش آداسی دیدم و خنده ام گرفت. امیدوارم بعضی ها این عکسو هم توهین به خودشون تلقی نکنند.

پ.ن۲: همون طور که قبلا هم نوشته بودم عمده خریدهای ما اونجا با آقای صاحبخونه بود. اما من نفهمیدم چی شد که وقتی آخر سفر با هم حساب و کتاب کردیم اونها به ما بدهکار شدند و بهمون هشتصد لیر دادند!

پ.ن۳: توی یکی دو تا از مغازه های کوش آداسی آقای صاحبخونه بهم گفت دکتر بیا! بلافاصله صاحب مغازه اول از آقای صاحبخونه میپرسید ایشون دکترند؟ و بعد چند بسته قرص نشونم میداد و میگفت فلان مشکلاتو دارم و این داروهارو خوردم و خوب نشدم چکار کنم؟  منو بگو که فکر میکردم فقط توی ایران از این خبرهاست!

پ.ن۴: دارم میرم خرید که عسل میگه من هم میام! بالاخره میبرمش، داریم توی مغازه میچرخیم و چیزهایی که میخوایم برمیداریم که عسل میگه بابا این کاری که الان داریم انجام میدیم اسمش خوشگذرونیه؟!

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۰)

جمعه 14 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 03:02 ب.ظ

سلام 

طبق روال همیشگی این وبلاگ بیشتر از سه پست غیرخاطرات پشت سر هم نمیگذارم. بقیه سفرنامه هم برای پست بعدی. 

۱. دفترچه خانمه رو برای متخصص مهر کردم. چند دقیقه بعد مرده اومد و گفت دفترچه خانممو هم مهر کن میخواد بره پیش رفیقش! 

۲. چند نفر پیرزنه رو آوردند و یکیشون گفت گاهی بیهوش میشه، وقتی هم که بیهوش میشه دیگه چیزی نمیفهمه! 

۳. به پیرمرده گفتم چه نوع قرصی میخورین؟  گفت من فکر میکردم تو دکتری خودت میفهمی!

۴. نسخه بچه رو که نوشتم مادرش گفت چندتا قرص آهن هم براش بنویس تا دندوناش سفید بشه!

۵. به مرده گفتم آمپول میزنین؟ گفت اینجا پنی سیلین تست میکنن؟ دفعه پیش که تست کردن حساسیت داشتم!

۶. خانمه جواب آزمایششو آورد و گفت بالای آزمایش منو نوشته خردسال!  حالا ایرادی نداره؟! 

۷. نسخه خانمه رو که نوشتم از مطب رفت بیرون و گفت این دیگه چه دکتریه؟ اصلا نپرسید چند کیلویی؟!

۸. فشار دختره رو گرفتم و به مادرش گفتم همیشه فشارش چند بود؟  گفت آقای دکتر این مجرده!

۹. پیرزنه گفت این دو نوع قرصو برام بنویس. گفتم اینها که هر دو شون یکین گفت میدونم یکیشونو پیدا نکردم از اون یکی دوتا آوردم!

۱۰. به خانمه گفتم بچه تون آبریزش بینی هم داره؟ گفت نه فقط گاهی یه فرت فرتی میکنه!

۱۱.  مرده گفت اسهال و استفراغ دارم. نوشتن نسخه رو که شروع کردم گفت قرص استفراغ ننویس از صبح دیگه استفراغ نکردم. قرص اسهال هم ننویس من معمولا یبوست دارم!

۱۲. به مرده گفتم آمپول میزنین؟  گفت نه یه بار آمپول زدم جاش رو پشتم موند!

پ.ن۱: پست پیش این همه طولانی بود اما بیشتر کامنتهاش فقط مال آخرین کلمه اون بود!

پ.ن۲: هفته پیش فهمیدم اگه ماشینی دنده عقب حرکت کنه و بخوره به یه ماشین دیگه مقصره تازه ممکنه مجبور بشه افت قیمت اون ماشینو هم بده! فکر کنم چون توی تصادف اون سالمون افت قیمت نگرفتم خدا دستمزدمو داد! (دوستان قدیمی تر حتما یادشون هست)

پ.ن۳: میریم خارج از شهر، عسلو میگذارم روی زمین که میگه منو بغل کن، اینجا پر از مورچه است!  میگم مورچه که ترس نداره الان مورچه ها دارن از تو میترسن، چند لحظه بعد عسل منو صدا میکنه و میگه: منو بغل کن!  این یکی از من نمیترسه داره مستقیم میاد طرف من!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سفر به دیار مهمت (۲)

جمعه 30 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 11:53 ق.ظ

سلام

سرانجام به فرودگاه ازمیر رسیدیم. یه سکه یه لیری داخل دستگاه انداختیم تا بتونیم یه چرخ دستی برداریم. برخلاف فرودگاه استانبول که سکه رو به زنجیر بین چرخ دستی ها وارد میکردیم و بعدا میشد با وصل کردن دوباره چرخ دستی ها به هم سکه رو پس گرفت.

سوار تاکسی شدیم که راننده اون دوست آقای صاحبخونه بود. آقای صاحبخونه بهمون گفت طبق قانون فقط تاکسی های مخصوص فرودگاه حق دارند از فرودگاه مسافر به بیرون ببرند پس اگه پلیس دم در باشه باید پیاده بشین و صدمتری پیاده‌روی کنین بعد از ایست و بازرسی دوباره سوار بشین اما خوشبختانه این اتفاق نیفتاد. به آقای صاحبخونه گفتم: «حالا کجا باید بریم؟» گفت: «مانیسا».

از داخل شهر ازمیر گذشتیم. از دور دو برج بلند و شبیه به هم داخل شهر مشخص بود که معماری خاصی داشتند و به گفته آقای صاحبخونه پر از نمایندگی برندهای مطرح پوشاک بودند و قرار شد یه روز بریم اونجا که البته هیچوقت هم نرفتیم!

از شهر ازمیر که خارج شدیم به تابلوی مانیسا بیست و هفت کیلومتر رسیدیم. راستش من منتظر رسیدن به یه شهر کوچیک بودم و فکر میکردم چطور اونجا این چندروزو بگذرونم؟ اما برخلاف تصور من وارد یه شهر سیصد و پنجاه هزار نفری شدیم (بر اساس تابلوی اول شهر) که بعدا فهمیدم خودش مرکز یه استان هم هست. به خونه آقای صاحبخونه رسیدیم، یه آپارتمان پنجاه متری و یه خوابه. ساعت حدود دوازده شب بود که رسیدیم. ضمن اینکه هم توی هواپیمای استانبول شام خورده بودیم و هم توی پرواز استانبول به ازمیر! پس بعد از سلام و احوال پرسی با خانم صاحبخونه و یه صحبت کوتاه خوابیدیم. آنی و عسل و خانم صاحبخونه توی اتاق خواب، من و عماد روی یه کاناپه و آقای صاحبخونه و پسرش روی یه کاناپه دیگه توی هال.

سه‌شنبه بیست و سوم شهریور نود و پنج:

حوالی ظهر بود که از خواب بیدار شدیم. بعد از خوردن غذا شروع به بررسی این مسئله کردیم که امروز چکار کنیم؟ آقای صاحبخونه نظرش این بود که با اتوبوس بریم ازمیر. بعد هم گفت: «من چون ماشین ندارم و دنبال رفتن به کانادا هم هستیم هیچوقت دنبال گرفتن گواهینامه رانندگی ترکیه نرفتم، وگرنه یه ماشین کرایه میکردیم کلی هم به صرفه بود. یکدفعه یادم اومد من از روی احتیاط پیش از سفر گواهینامه مو بین‌المللی کردم. وقتی این موضوعو به آقای صاحبخونه گفتم گل از گلش شکفت و گفت: «پس راه بیفت بریم!»

چون برای عید قربان چهار روز تعطیل بود تقریبا هیچ ماشینی برای کرایه باقی نمونده بود. بالاخره قسمت ما یه ماشین fiat punto بود مدل ۲۰۱۴. (البته این ماشین همون ماشین خودمون نیست. مشابهشه که فقط برای گذاشتن توی این وبلاگ ازش عکس گرفتم)

ماشینو به ازای صد لیر برای هرروز کرایه کردیم. آقای صاحبخونه گفت چون ماشین کم بود گرون تر حساب کرد. صاحب ماشین درواقع صاحب یه آژانس مسافرتی بود که بهمون سفارش کرد اگه پلیس ازمون پرسید بگیم ماشینو از دوستمون امانت گرفتیم چون قانونا اجازه کرایه دادن ماشین نداره!

ماشینو که گرفتیم چراغ بنزینش روشن بود پس اول رفتیم سراغ پمپ بنزین. از کنار یه پمپ بنزین گذشتیم اما آقای صاحبخونه که پشت فرمان بود وارد اون نشد. علتو که پرسیدم گفت: «اگه با ماشین کثیف بریم توی جاده جریمه میشیم یه پمپ بنزین دیگه اون جلو هست که کارواش هم داره. 

توی ترکیه هر شرکت نفتی پمپ بنزین های مخصوص به خودشو داره که قیمت بنزین هاشون هم کمی با هم فرق دارند. قیمت هرلیتر بنزین کمی بیشتر از چهار لیر بود و قیمت هر لیر حدود هزار و دویست تومن. بعد از زدن بنزین داخل کارواش ایستادیم و آقای صاحبخونه چند سکه داخل دستگاه انداخت. اما من و پسر آقای صاحبخونه داخل ماشین نشستیم و چرخش اون استوانه‌ های رنگارنگ و بعد وزش باد گرمو به ماشین تماشا کردیم.

برگشتیم خونه، گرچه کمی دیروقت بود تصمیم گرفتیم بریم ازمیر. این بار من پشت فرمان ماشین نشستم. چند دقیقه اول واقعا با ترس و لرز می رفتم تا جایی که آقای صاحبخونه گفت: «میخوای من بشینم پشت ماشین تو نزدیک پلیس راهو بشینی؟!» اما بعد از چند دقیقه ترسم ریخت و خیلی راحت تر میروندم. کل مسیر کوهستانی بود و کوهها پر از درخت. جاده استاندارد و رانندگی قانونمند سایر رانندگان باعث شد اولین رانندگی در خارج از کشور به خیر بگذره.

هرچند اون ماشین برای دو خانواده کمی کوچیک بود. رفتیم داخل ازمیر و کمی چرخیدیم. بعد هم رفتیم کنار ساحل و اطراف برج ساعت. جایی که به گفته آقای صاحبخونه بعد از کودتای اخیر محل تجمع موافقان دولت بوده. آقای صاحبخونه گفت: «یه بار که مردم اینجا جمع بودند برای انجام کاری از اینجا رد میشدم، یه پلیس ازم شماره موبایلمو پرسید و چند روز بعد یه sms برام اومد که توش نوشته بود به دلیل حمایت از دولت قانونی یک ماه اینترنت رایگان به گوشی شما تعلق میگیرد!»

بعد هم برگشتیم مانیسا و خونه آقای صاحبخونه و بعد از کلی بحث به این نتیجه رسیدیم که حالا که ماشین داریم به یه جای توریستی بریم و در نهایت سفر به کوش آداسی تصویب شد و بعد هم خوابیدیم.

چهارشنبه بیست و چهارم شهریور نود و پنج 

قرار بود صبح زود از خواب بیدار بشیم و راه بیفتیم ولی تا اومدیم راه بیفتیم نزدیک ظهر شد. اول رفتیم به یه مغازه و برای صبحانه «بورک» خوردیم که شامل یه نوع نان مخصوص بود که با چیزهای مختلف از سبزیجات تا گوشت داخلشو پر میکردند. (خدا گوزل رو رحمت کنه!) بعد هم راه افتادیم. داخل ازمیر که شدیم یه لحظه راهو گم کردیم، آقای صاحبخونه از راننده یه اتوبوس راهو پرسید و اون هم گفت: «دنبال من بیایید» و ما هم دنبالش رفتیم و یکدفعه رسیدیم به ترمینال اتوبوسها و دم در جلومونو گرفتند!

دوباره به جاده اصلی برگشتیم و بالاخره راهو پیدا کردیم. بیشتر از دویست کیلومتر رانندگی کردیم و توی راه برای دومین بار بیست لیتر بنزین زدیم. 

توی راه (و همین طور توی راه برگشت) یه باجه اخذ عوارض هم بود که هر دو بار کسی داخلش نبود و بدون پرداخت پول عبور کردیم.

بعد از چند ساعت رانندگی و گذشتن از شهر سلجوق به کوش آداسی رسیدیم. به زحمت یه جای پارک پیدا کردم و بعد آقا و خانم صاحبخونه رفتند توی هتل های اون اطراف دنبال اتاق و بقیه ما هم رفتیم کنار ساحل. یه پارک کوچیک اونجا بود که عسلو بردم بازی. نکته جالب این که این پارک دقیقا مشابه پارک هایی بود که بعدا توی ازمیر و مانیسا دیدم. عسل هم که بعد از چند دقیقه بازی با بچه‌های ترک هم صحبت شده بود و هرکدوم با زبان خودشون با هم حرف می زدند!

رفتم و از مغازه ای که اونجا بود چندتا بستنی قیفی گرفتم دونه ای سه لیر. وقتی پسر آقای صاحبخونه متوجه شد گفت: «چرا به من نگفتین برم بگیرم؟» گفتم: «مگه فرق میکنه؟» رفت دم همون مغازه و به ترکی پرسید: «بستنی قیفی چنده؟» صاحب مغازه هم گفت: «دو لیر»! بعدا فهمیدیم که اونجا قیمت همه چیز برای خارجی ها بیشتره پس همه خریدهارو گذاشتیم به عهده آقا و خانم صاحبخونه.

بعد از یکی دو ساعت آقای صاحبخونه صدامون کرد و رفتیم پیشش که گفت :«بالاخره یه هتل خوب پیدا کردیم».

بعد هم دنبالش رفتیم داخل هتل کاروانسرا که ظاهرا یه کاروانسرای ساخت قرن هفدهم میلادی بود که بازسازی شده بود. خانم صاحبخونه همچنان درحال چونه زدن با صاحب (بعدا فهمیدیم) قزاقستانی هتل بود و چند دقیقه بعد گفت: «چون امسال به دلیل مشکلات سیاسی مسافر کم شده تونستم کلی ازش تخفیف بگیرم، شبی چهارصد لیرو رسوندم به شبی صد و پنجاه لیر»!

هتل چیزی شبیه یه قلعه بود که هرشب توی حیاطش موسیقی زنده اجرا میشد. از دو طرف حیاط دو راه پله به طبقه بالا میرفت که اتاق ها اونجا بودند. یکی از راه پله‌ها شامل پله‌های کوتاه تری بود که میگفتند در قدیم راه پله مخصوص خانمها بوده. هر اتاق علاوه بر شماره یه اسم تاریخی هم داشت و اسم اتاق ما ahi بود که آقا و خانم صاحبخونه هم نفهمیدند یعنی چی؟  از هر اتاق بخشی رو گرفته بودند و توش دستشویی و حمام ساخته بودند. متاسفانه وای فای توی اتاقها ضعیف بود و برای کار با اینترنت باید یا روی صندلی های توی راهرو مینشستیم یا در اتاقو باز میگذاشتیم!

برای ناهار بیرون رفتیم. داخل کوچه پشت هتل یه رستوران پیدا کردیم و پشت یه میز بزرگ که بیرون از مغازه گذاشته شده بود نشستیم. به محض نشستن ما سر و کله چند گربه هم پیدا شد. آقای صاحبخونه منوی غذا رو داد دست من و آنی و گفت: «چی میخورین؟» گفتم: «ما که از این غذاها سردرنمیاریم خودتون یه چیزی انتخاب کنید». بالاخره کباب اسکندر سفارش دادیم که شامل تکه های گوشت همراه با تکه های نون چرب و ماست بود. کلی از غذای بچه‌ها هم سهم گربه ها شد!

بعد از ناهار برگشتیم هتل، یه استراحت کوچیک کردیم و آماده شدیم برای رفتن به یه جای خوب (به گفته آقای صاحبخونه) سوار ماشین شدیم و راه افتادیم تا به منطقه ای رسیدیم که اسم جالبی داشت: جدّه! دم یه ساحل ایستادیم و میخواستیم وارد بشیم که یه نفر جلومونو گرفت و شروع کرد به ترکی حرف زدن. آقای صاحبخونه باهاش حرف زد و بعد با تعجب به ما گفت: «اینجا رو هم پولی کردن!» بالاخره وارد شدیم. بعدا فهمیدیم که قبلا اونجا ورودیه نداشته و فقط کسانی که وارد بخش دیسکو میشدند باید پول میدادند. ما هم که اهل دیسکو رفتن نبودیم و فقط حظّ بصری بردیم! بعد هم رفتیم توی آب که اصلا خوشم نیومد چون همه جا زیر پامون پر از سنگ بود. چند ساعت اونجا بودیم و با تاریک شدن هوا برگشتیم هتل.

پ.ن۱: یادتونه شب عید نوروز منتظر یه خبر خوب بودم که بهم نرسید؟ بالاخره اون خبر بهم رسید و کلی ذوق کردم گرچه اگه همون موقع بهم میرسید خیلی بهتر بود اما حالا هم خوب شد! 

پ.ن۲: بالاخره یکی از دو وامی که برای خرید این خونه گرفته بودم تمام شد. از این به بعد در هر ماه ۵۵۷۰۰۰ تومن کمتر هزینه میکنیم هورااا! 

پ.ن۳: فیلم فروشنده را دیدم. قشنگ بود،  اما به نظر من (که شاید اشتباه باشه) به پای فیلم های قبلی اصغر فرهادی نمیرسه. راستش شک دارم که مثل سینما رفتن های قبلی یه پست براش بگذارم یا نه؟  

پ.ن۴: چندتا از عکسهایی که توی این پست و پست بعد میبینیدو حجمشونو کوچیک کردم اما بقیه شونو حالشو نداشتم! اگه حجمشون زیاده و برای دیدنشون اذیت میشین شرمنده.

پ.ن ۵: عسل از خواب بیدار میشه و به آنی میگه: «خواب دیدم مامان شده بودم و یه بچه داشتم» به شوخی میگم: «فامیل بچه ات چی بود؟» میگه: «اعدام زادگان»!

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سفر به دیار مهمت (۱)

یکشنبه 18 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 04:54 ب.ظ

سلام

اولا ممنون برای این که در کامنتهای خودتون در پست پیش نظرات خودتونو آزادانه و با احترام بیان کردید. گرچه نظرات با هم متفاوت بود و گاهی لحن سخنان کمی تند میشد اما خبری از ناسزا و...  نبود و من ناچار نشدم که هیچ کامنتیو حذف کنم.

بگذریم، همون طور که بیشتر شما خبر دارید قرار بود اواخر مرداد ماه به سفر بریم اما از اون جا که غیرممکنه من بخوام کاری بکنم و راحت انجام بشه توی ترکیه اوضاع به هم ریخت و سفر ما به اواخر شهریور ماه موکول شد.

اول رفتم سراغ بلیت مستقیم برای ازمیر که گفتند همه شون چارتر و مال تورهای ازمیره و نهایتا ناچار شدم بلیت باتوقف بخرم. اگه از اول خودم بلیت میخریدم این سفر به اولین سفری تبدیل میشد که بدون دخالت یه آژانس خودم همه کارشو کردم اما قسمت نشد! نهایتا یه بلیت برای استانبول گرفتم که اون هم یک دفعه قیمتش رفت بالا! و مجبور شدم کلی بیشتر پول بدم. بعد رفتم توی سایت یکی از ایرلاین های ترکیه تا یه بلیت استانبول به ازمیر بخرم. آخرین پرواز برای ساعت نه شب بود یعنی دو ساعت بعد از رسیدن ما به استانبول. در قسمت پرداخت هزینه هم چون کارت های اعتباری بین‌المللی نداشتم روی گزینه پرداخت هزینه در آینده کلیک کردم به این امید که پولو توی فرودگاه بدم اما درست شب پیش از سفر بود که برام یه ایمیل اومد چون هزینه بلیت هارو نپرداختین خریدشون کنسل شده!

شبانه رفتم توی سایت های مختلف و بالاخره یه پرواز برای ساعت ده و چهل دقیقه شب پیدا کردم، بعد وارد سایتی شدم که با گرفتن کارمزد خدمات مالی بین‌المللی انجام میده و اون بلیتو خریدم و حدود ساعت سه خوابیدم.

صبح زود روز بیست و دوم شهریور بیدار شدیم تا راهی فرودگاه امام بشیم، یه سر به اون سایت زدم و متوجه شدم چون یه قسمتو از شدت خواب آلودگی درست وارد نکردم بلیتها خریده نشده! اما هرچقدر هم که سعی کردم نشد اون قسمتو تصحیح کنم. هرچقدر هم با شماره های پشتیبانی سایت تماس گرفتم فایده ای نداشت.

نهایتا بدون بلیت استانبول به ازمیر راه افتادیم. چند ساعت بعد تونستم با پشتیبانی اون سایت تماس بگیرم که گفتند کلا باید از اول بلیت هارو بخرم.

چند دقیقه بعد به شهر نطنز رسیدیم. هرچقدر گشتیم یه کافی نت باز پیدا نکردیم و نهایتا از صاحب یه مغازه کامپیوتری که باز بود خواهش کردم بره توی سایت فروش بلیت که اونجا متوجه شدم کل بلیت های اون روز از قسمت فروش حذف شده! با فامیل آنی که داشتیم میرفتیم خونه شون تماس گرفتیم و خواهش کردیم از همون جا برامون بلیت بخرند که گفت چون خارجی هستند امکانات کارت عابربانکشون کامل نیست و نمیتونن بلیت بخرند ضمن اینکه به دلیل تعطیلات عید قربان اونجا هم همه جا تعطیله.

بالاخره به فرودگاه رسیدیم و ماشینو توی پارکینگ فرودگاه پارک کردم. بعد از تشریفات قانونی بالاخره با نگرانی از این که بعد از رسیدن به استانبول چکار باید بکنیم سوار هواپیما شدیم و حرکت کردیم. عسل که انتظار داشت مثل پرواز بانکوک توی پرواز جلو صندلیش تلویزیون داشته باشه حالش گرفته شد.

به استانبول که رسیدیم

هواپیما شروع به کم کردن ارتفاع کرد اما بعد دوباره اوج گرفت و خلبان اعلام کرد به دلیل پر بودن باندها ازش خواستن فعلا دور فرودگاه بچرخه! حدود بیست دقیقه بعد بالاخره در فرودگاه آتاتورک استانبول فرود اومدیم و با یه صف طولانی برای امور گمرکی روبرو شدیم. همون جا خدارو شکر کردم که بلیت پرواز ساعت نه ازمیرو نخریدم چون بهش نمی رسیدیم.

بعد از تحویل گرفتن چمدانها که درصد بالایی از اونها سفارشات فامیلمون (که از این به بعد بهش میگم صاحبخونه) بود، رفتم توی قسمت پروازهای محلی فرودگاه و بالاخره همون بلیت ده و چهل دقیقه شب رو خریدم که نشده بود با اینترنت بخرم. البته چون نزدیک پرواز بود گرون تر خریدم. بعد برگشتم قسمت پروازهای بین‌المللی و آنی و بچه ها رو با خودم بردم اون طرف. عماد چند سکه ترکیه ای (که با دادن اسکناس به یه باجه داخل فرودگاه گرفته بودم) ازم گرفت تا از یه دستگاه خودکار داخل فرودگاه آب معدنی بخره. اما وقتی دستگاه ازش خواست شماره خوراکی که میخواد وارد کنه عماد گفت این ردیف که همه اش آب معدنیه یه عددو شانسی میزنم. اما تصادفا همون یه عدد مال بخشی از دستگاه بود که چیزی توش نبود دستگاه هم اول پولهارو برداشت بعد هم یه جای خالی برداشت و آورد و بهمون تحویل داد!

از یکی از پرسنل فرودگاه خواهش کردم با آقای صاحبخونه تماس بگیره و ساعت ورودمونو به ازمیر بهش اطلاع دادم، بعد دوباره چمدون هارو تحویل دادیم و کارت پرواز گرفتیم و این بار با خیال راحت سوار هواپیما شدیم. دقیقا در همون لحظه ای که داشتم به بچه‌ها میگفتم پذیرایی های ایرلاین های ترکیه پولیه و رایگان نیست مهمانداران هواپیمای اطلس گلوبال یه پذیرائی رایگان کردند و منو حسابی سکه یه پول کردند! آنی فکر میکرد به من گفته اما من اصلا خبر نداشتم که خانواده آقای صاحبخونه درواقع ساکن ازمیر نیستند بلکه ساکن یه شهر در حدود سی کیلومتری اونجان.

در فرودگاه عدنان مندرس ازمیر فرود اومدیم و بعد از چند سال آقای صاحبخونه و پسرشو از نزدیک دیدیم..... 

و این داستان ادامه دارد....

پ.ن۱: باوجود پیگیری مکرر هنوز نتونستم پول بلیتی که به اون سایت واریز کردم پس بگیرم و همچنان در دست اقدامه. 

پ.ن۲: (توضیح ضروری: این جریان مال یک سال پیشه ولی یادم رفت بنویسم)

از سر کار میام خونه،  عسل میگه: بابا! من میدونم قورباغه چی میگه. میگم: چی میگه؟ عسل میگه: قدقد قدااا! میگم: نه بابا قورباغه میگه قوررر قوررر عسل میگه: اون که زرافه است!

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

یه جواب

دوشنبه 5 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 08:19 ب.ظ

سلام

برای پست پیش (شاید الان دیگه باید بگم دو پست پیش) کامنتی اومد که دوست داشتم مثل بقیه کامنتها یه جواب مختصر و مفید بهش بدم اما یکدفعه این فکر به ذهنم رسید که ممکنه این سوال، مشغله فکری بعضی از دوستان دیگه هم باشه. پس تصمیم گرفتم یه جواب کامل تر بهش بدم. مطمئنا افراد دیگه ای هستند که میتونن از فردی مثل من که اصولا زدن حرف جدی براش راحت نیست جواب بهتری به این سوال بدن.

ضمنا با همه تلاشی که من کردم فکر می کنم بخشی از این پست یه لحن گزنده پیدا کرده به همین دلیل پیشاپیش عذرخواهی میکنم.

این کامنتی بود که برای من اومد:

    نمیدونم یه پزشک عمومی چقدر درآمد داره که هی میره مسافرت خارجی و داخلی و خونه میخره و... 

بعد اونوقت ما سالی یه مشهد رو هم به زور میریم 

الان هشت ساله که حتی یه شمال هم نرفتیم 

خونه هم اومدیم طبقه سوم یه آپارتمان 15 سال ساخت اونم بدون آسانسور 

اینا رو که گفتم منظورم ناشکری نبود. خدا رو شکر از سرمونم زیاده 

حتی منظورم حسادت هم نیست 

فقط تعجبم از اینه که تلوزیون همش میگه حقوق پزشک ها کمه ولی ماشاالله پزشک هایی که من میشناسم همشون از ما بهتره وضع زنذگی شون 

البته شوهر منم فوق لیسانس عمران داره 

و کارش و درآمدش بد نیست خدارو شکر 

اما به سفر خارجی فکر هم نمیتونیم بکنیم

و این هم جواب ناقص من به ایشون:

سلام 

اولا ممنون به خاطر کامنتتون

ثانیا اجازه بدین این سوالو از چند نظر جواب بدم تا اگه دوستان دیگه ای هم همین سوالو دارند جوابشونو به طور ناقص از من بگیرند.

اجازه بدین این مسئله رو از چند جهت باز کنم:

۱. پزشکان در همه جای دنیا ازجمله دهک های بالای درآمدی هستند، به دلیل استرس و مسئولیت بالایی که این رشته داره. من قبول دارم که حقوق یه پزشک خانواده در حال حاضر در مقایسه با خیلی از مشاغل دیگه بالاست، اما دوستان عزیزی که به این حقوق بالا اعتراض دارند چند سال پیش کجا بودند؟ زمانی که من با ماهی صد و شصت و دو هزار تومن حقوق در روستایی بیتوته کرده بودم که حتی امواج تلویزیون عارشون می اومد به اونجا بیان، جایی که من شبها آب آشامیدنی روز بعدمو از چشمه می آوردم اون هم با آخرین سرعت تا مبادا در نبود من مریض بدحالی به درمونگاه بیاد؟

چرا وقتی اون پیرمرد بیسواد بهم گفت حقوق من که نگهبان بازنشسته در شرکت نفت بودم از تو بیشتره پس تو این همه درسو خوندی برای چی؟ صدای کسی درنیومد؟

هیچ میدونین اولین ماشین من یه پیکان دست دوم بود و اونو هم چندسال بعد از ازدواج تونستم بخرم؟

میدونین من تا پایان عمر مدیون خواهر آنی و خانواده اش هستم که بعد از خروجمون از دانشگاه ولایت مارو به خونه خودشون بردند وگرنه ناچار بودم درصد بالایی از حقوقمو بابت اجاره خونه بدم؟

اما حالا که حقوق پزشکان بالا رفته سروصدای همه در اومده؟

جالب این که ما حتی نمیتونیم روی این حقوق نسبتا بالا برنامه‌ریزی کنیم چون حتی وارد حکم حقوقیمون هم نشده و هر سال باید برای گرفتنش قرارداد یک ساله امضا کنیم، به عبارت بهتر این حقوق هرلحظه ممکنه قطع بشه!

شاید برای شما جالب باشه که بخشی از حقوق فروردین ماه من همین امروز به حسابم واریز شد! 

۲. شما میفرمایید که حقوق پزشکان زیاده، پس میشه بفرمایید چرا با وجود اینکه چند هزار پزشک عمومی بیکار داریم چندین روستا بدون پزشک خانواده مونده؟ میدونید یه پزشک خانواده چه دردسرهایی داره؟ از دیدن دهها مریض در هر روز و ثبتشون توی کارتکس و سامانه کامپیوتری تا پر کردن فرم های مراقبت از سالمندان و میانسالان و جوانان و زنان باردار و..... و البته کار و درخیلی از موارد زندگی در روستاهای دور و نزدیک و تحمل زخم زبون خانواده و دوستان و فامیل و.....

۳. فرمودید که همسرتون مهندس عمران هستند. پس لازم نیست از چگونگی درس خوندن برای کنکور و داخل دانشگاه چیزی براتون بگم. گرچه بعید میدونم همسرتون در هنگام تحصیل با حقوق ماهیانه بیست و یک هزار تومن (حقوق دوران اینترنی من) در هر ماه چندین شیفت شب گذرونده باشند و از مهمانی های خانوادگی و انواع مراسم به خاطر شیفت محروم شده باشند، به جای خوردن شیرینی عروسی فلان دوست به خاطر دیر رسوندن و مرگ مریض کتک خورده باشند و به جای علم کردن بساط کباب در دشت و دمن لوله NGT داخل بینی دختری فرو کرده باشند که به دلیل مخالفت پدرش با ازدواجش با یه پسر بیکار چند قرص رنگ و وارنگ خورده و....

هیچوقت شده توی مهمونی های خانوادگی همه همسرتونو دوره کنن و از اولین خونه ای که توش زندگی کردن تا خونه فعلیشونو با جزییات براشون بگن و ازشون نظر بخوان؟ اما من کمتر مهمونی میرم که حداقل یه نسخه توش ننویسم!

۴. من منکر زحمات همسر شما و همکاران ایشون و دیگر مشاغل داخل جامعه نیستم و معتقدم که شغل هرکسی محترمه و سختی های خاص خودشو داره اما هیچوقت برای همسر محترم شما پیش اومده که صبح که میرن سر کار عصر روز بعد برگردن خونه؟ اما برای من بارها این اتفاق رخ داده (حالا از مرکز تر

ک اعتیاد که من عصر روز بعد باید برم چون به خواست خودم بوده صرفنظر میکنم) هیچوقت شده که همسرتونو نصف شب از خواب بیدار کنند چون یه نفر فکر میکنه توی ساختمانی که داره درست میکنه آشپزخونه باید کمی بزرگتر باشه؟ اما منو بارها و بارها برای بیمارانی که اصلا اورژانسی نبوده اند از خواب بیدار کرده‌اند. آیا هیچوقت شده که همسرتون مجبور باشه در یک دقیقه ایراد یه نقشه ساختمونیو رفع کنه تا اون ساختمون خراب نشه؟ اما من بارها مریض اورژانسی داشتم. آیا هیچوقت پیش اومده که بچه تون (البته اگه بچه دارین) به پای همسرتون بچسبه و التماس کنه که: «بابا! تو رو به خدا نرو سر کار» اما همسرتون مجبور بشه اونو به زور پس بزنه و بره سوار ماشین بشه چون چند ساختمان بدحال منتظر ایشونند؟ اما برای همکاران من بارها این اتفاق رخ داده. خداروشکر کنین که همسرتون پزشک نیستند وگرنه ناچار بودین هفته ای یکی دو شبو تنهایی به سر ببرین، در خیلی از مراسم و مهمانی ها تنها یا فقط با فرزندانتون حاضر بشین و در بعضی شبها با این که همسرتون پزشکه فرزند مریضتونو چون همسرتون شیفته سراسیمه به یک پزشک دیگه برسونین.

من قبول دارم که حقوق خیلی پزشکان از خیلی از شغل های دیگه بالاتره اما خیلی از همکاران مطب دار من هم هستند که بخصوص از زمان شروع طرح پزشک خانواده به دلیل کم شدن تعداد مشتری ورشکست شده یا درحال ورشکستگی هستند.

من قبول دارم که حقوق پزشکان خانواده نسبت به خیلی از مشاغل دیگه بالاست اما معتقدم که این حقوق حق یه پزشک خانواده است. خیلی ها هستند که با زحمت خیلی پایین تر الان درآمدهایی دارند که مخ من و شما با شمردن تعداد صفرهاشون سوت میکشه اما هیچکس هم متعرض حقوق اونها نیست.

۵. فرمودین سالهاست که نتونستین سفر داخلی هم برین. نمیدونم شما چطور به سفر میرین یا چطور زندگی میکنین؟ اما مطمئنا با کم کردن بعضی از هزینه های اضافی میشه به سفر رفت. اگه شما یه آپارتمان دارین بدون آسانسور ما هم یه آپارتمان داریم بدون آسانسور ضمنا هر پونزده روز یک بار دارم یه قسط وام به خاطرش میدم. باورتون میشه وقتی چند ماه پیش تلویزیون خونه رو برای تعمیر بردم تعمیرکار بهم گفت: «من اگه جای شما بودم این تلویزیونو سر راه مینداختم توی سطل زباله چون روم نمیشد بیارمش تعمیر؟!»

میدونین چند ساله که آنی ازم میخواد یخچالمونو عوض کنیم اما من میگم هنوز میشه با همین یخچال ادامه داد؟ 

اردیبهشت ماه امسال ما به سفر شیراز رفتیم و باور کنید کل هزینه های این سفر برای خانواده چهارنفره ما کمتر از یک میلیون تومان شد. مبلغی که بعید میدونم یه مهندس عمران قادر به تامین اون نباشه.

میدونین برای همین سفر اخیر من چند ساعت توی اینترنت بودم تا یه هتل و ایرلاین با کیفیت و قیمت مناسب پیدا کنم؟

نمیدونم شما از کی خواننده این وبلاگ هستین، اگه مطالب سالهای گذشته رو نخوندین حالا میتونین این کارو بکنین تا ببینین که اولین سفر ما بعد از ازدواج به لطف قرعه کشی محل کار پدرم انجام شد و بعد از اون تا وقتی آنی باردار شد خبری از سفر نبود. اولین سفر خارجی ما در سال هشتاد و نه بود و دومیش در سال نود و چهار. 

۶. در طی نوشتن این پست چند بار از نوشتنش پشیمون شدم و خواستم کلا حذفش کنم اما نهایتا دارم میگذارمش توی وبلاگ. اگه دوستانی احساس میکنن که من با این پست بهشون توهین کردم پیشاپیش صمیمانه عذرخواهی میکنم.

پ.ن۱: باور کنید حال و حوصله یه بحث و جدل دیگه رو ندارم. به کامنتهای این پست جواب نمیدم مگه این که لازم باشه. امیدوارم ناچار نشم بعضی از کامنتهای شما رو تایید نکنم.

پ.ن۲: آنیو برای کارشناسی ارشد ثبت نام کردیم و اون باید از این به بعد هفته‌ای دو روز و هربار حدود دویست کیلومتر رانندگی کنه 

امیدوارم این دوره هم به خوبی و خوشی طی بشه.

پ.ن۳: از سر شیفت میام خونه، عسل یه ظرف شکلات خوری خالیو میاره جلو و میگه: «از این شکلات ها برام میخری؟» میگم: «این که چیزی توش نیست» آنی میگه: «دیشب که نبودی یه کم شکلات براش خریدم خوشش اومده همه رو خورده!»

برچسب‌ها: متفرقه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

آمدیم

جمعه 2 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 09:15 ب.ظ

سلام 

چند ساعت پیش رسیدیم ولایت. 

اول خوابیدیم و بعد رفتم لباس فرم عمادو بگیرم که هنوز آماده نبود و گفت فردا صبح پیش از رفتن به مدرسه بیایید سراغش!

فردا هم که اول باید عمادو ببرم مدرسه بعد آنیو ببرم یه شهر دیگه که امسال کارشناسی ارشد قبول شده.

به زودی پست بعدیو میگذارم. 

برچسب‌ها: متفرقه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۹)

یکشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 09:11 ب.ظ

سلام 

۱. داشتم برای مرده نسخه مینوشتم، پسرش که همراهش بود گفت: «اگه برای بابام آمپول بنویسی میزنمت»!

۲. مرده با کمردرد اومده بود، همراهش گفت: «این قند داره، اگه کمرشو ماساژ بدم طوری نیست؟»!

۳. ساعت سه و نیم صبح مریض اومد، گفتم: «بفرمایید» گفت: «من دارم میرم سفر گفتم یه شربت تئوفیلین بگیرم اگه توی راه سرما خوردم بخورم»!

۴. به مرده گفتم: «بفرمایید» گفت: «من دیشب خانممو آوردم اینجا این داروهارو براش نوشتند، از دکتر پرسیدم خانمم بارداره این داروها مشکلی نداره؟ دکتر گفت نه! گفتم بیام به یه دکتر دیگه هم نشون بدم مطمئن بشم»!

۵. خانمه گفت: «راست میگن که آموکسی سیلین اثر قرص ضد بارداری رو کم میکنه؟» گفتم: «بله» گفت: «پس برام بنویس»!

۶. خانمه گفت: «چند روزه که از چشمهام آب تلخ میاد»!

۷. پیرمرده قرصهای فشار و قندشو نشونم داد تا براش بنویسم، بعد گفت: «قرصهای خانممو هم مینویسین؟» گفتم: «بله! از کدوم قرصها میخورن؟» گفت: «ما همه قرصهامون مثل همه، فکر کنم باهم میمیریم»!

۸. به خانمه گفتم: « قندتون خیلی بالا بوده، اگه سابقه قند نداشتین یه بار دیگه آزمایشتونو تکرار کنین شاید اشتباه شده باشه» گفت: «یعنی چطور ممکنه اشتباه شده باشه؟»!

۹. گوشیو گذاشتم روی سینه مرده که گفت: «حالا نفس بکشم یا نفسو بدم داخل؟»!

۱۰. به مرده گفتم: «چیز سنگینی بلند نکردین؟» گفت: «دیروز یه چیز سنگین بلند کردم اما هرچقدر فکر می کنم یادم نمیاد چی بود؟»!

۱۱. یه بچه رو معاینه کردم و شروع به نوشتن نسخه اش کردم که بچه آروم نوک انگشتشو جلو آورد و زد روی دستم و بعد فورا دستشو عقب کشید!

۱۲. مرده گفت: «چند روز پیش اومدم اینجا اما خوب نشدم، البته دکتر قبلی هم دارو خوب برام نوشت زبون بسته»!

پ.ن۱: توی چند روز اخیر دو سه بار میخواستم این پستو بنویسم که هربار یه کاری پیش اومد شرمنده.

پ.ن۲: بالاخره برنامه سفر جور شد. اگه اتفاق غیرمنتظره ای نیفته فردا راهی فرودگاه امام میشیم. چون تور نمیخواستیم و فقط بلیت میخواستیم بلیت چارتر بهمون ندادند و به ناچار با یه توقف توی استانبول باید خودمونو به شهر محل سکونت فامیل آنی (ازمیر) برسونیم.

متاسفانه بقیه فامیل هایی که قرار بود با ما بیان نتونستن مرخصی بگیرن و فقط خودمون میریم. خلاصه که باید چندروزی برای جواب به کامنتتون صبر کنید.

پ.ن۳: عسل میگه: میخوایم بریم خونه خوشگله؟ میگم: اونجا که توی تایلند رفتیمو میگی؟ نه اونجا نمیریم. میگه: اونجا که اسمش هتل بود! یه روز که شما خواب بودین خودم رفتم توی تایلند یه خونه خریدم! اون قدر بزرگ بود، یه استخر هم توی حیاطش داشت!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       36    >>

Homepage


Checkpagerank.net