X
تبلیغات
رایتل

خاطرات (از نظر خودم) جالب (149)

جمعه 21 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 03:39 ب.ظ

سلام 

1. خانمه با یه بچه حدودا ده ساله اومدن توی مطب و بچه نشست روی صندلی. به مادره گفتم: مشکلش چیه؟ گفت: اون قدر دهنش بو میده که معلمش از کلاس بیرونش میکنه توی راه که می اومدیم شیشه رو مجبور شدیم باز بگذاریم! 

2. مرده یه کارت صلاحیت بهداشتی برای مغازه اش گرفت. بعد گفت: من برای گرفتن یه کارت پدرم دراومد. شما چطور این همه درس خوندین دکتر شدین؟! 

3. به پیرمرده گفتم: کاپشنتونو دربیارین تا فشارتونو بگیرم. گفت: کاپشنمو دربیارم یا آستینشو بزنم بالا؟ گفتم: خب اگه دوست دارین آستینشو بزنین بالا. گفت: آخه نمیره بالا! 

4. داشتم برای یه پسر حدودا هجده ساله نسخه مینوشتم که مادرش گفت: قلیون (غلیون؟) هم می کشه. پسره گفت: نه نمی کشم. مادره گفت: پس لابد میخوریش! 

5. برای یه سرباز نسخه نوشتم. گفت: میشه برام یه استعلاجی هم بنویسین؟ فقط بی زحمت خوش خط بنویسین. دفعه پیش نتونستن خطتونو بخونن استعلاجی تونو قبول نکردن! 

6. پسره از لحظه ای که نشست روی صندلی گفت: برام آمپول ننویسینا! اما درنهایت اون قدر پدرش گفت: این تا آمپول نزنه خوب نمیشه که مجبور شدم یکی براش بنویسم. وقتی پسره بلند شد و خواهرش نشست روی صندلی بهم گفت: حالا که در حق من نامردی کردین باید در حق این هم نامردی کنین و براش آمپول بنویسین! 

7. نسخه دختره رو نوشتم که مادرش گفت: این یکی دخترم هم مریضه. گفتم: برای اون هم توی همین نسخه دارو بنویسم؟ گفت: نه بی زحمت بهم بگین تا برم براش یه ویزیت دیگه بگیرم! 

8. به مرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: صبح که از خواب بیدار شدم یه عطسه کردم گردنم گرفت! 

9. خانمه دخترشو آورده بود. بعد از نوشتن نسخه گفت: دخترم امسال کنکور داره. چطور درس بخونه تا پزشکی قبول بشه؟ گفتم: چی بگم؟ باید برین پیش متخصص این کار. گفت: دخترم اون قدر به پزشکی علاقه داره که شوهرم از همین حالا رفته تمام وسایل پزشکیو اصلشونو براش خریده! 

10. مرده گفت: من اومدم پیشتون فقط برای این که ازتون بپرسم با این زخم میتونم وضو بگیرم؟! 

11. خانمه گفت: این دفترچه ام فقط یه برگ دیگه داره. بی زحمت بکنینش وقتی دفترچه رو عوض کردم میارمش توش یه نسخه برام بنویسین! 

12. خانمه گفت: برام یه نوار قلب بنویسین. وقتی نوشتم گفت: حالا برم آزمایشگاه؟! 

پ.ن1: میگم حالا من دارم پیر میشم حواسم نیست هی میگم معتادنامه رو نوشتم تا بیشتر از سه تا پست خاطرات پشت سر هم نگذارم. آخه یکی از شما که جوونین و باهوشین و تحصیلکرده نباید میگفتین فقط دوتا پست خاطرات پشت سر هم گذاشته بودم نه سه تا؟! کل برنامه ریزی این وبلاگ به هم ریخت! 

پ.ن2: گه گاه پیش اومده که بعضی از دوستان کلا در این که این چیزهائی که من مینویسم واقعا اتفاق افتادن یا نه شک کردن. جهت اطلاع بهشون توصیه میکنم برای دیدن مشتی نمونه خروار به اینجا مراجعه کنن. 

پ.ن3: ساعت حدود یک صبح به عسل میگم: تو خوابت نمیاد؟ میگه: نه خوابم نمیاد ببین اینجوری نمیکنم. بعد تا جائی که میتونه دهنشو باز میکنه و چند ثانیه بعد می بنده!

پ.ن4: (بعدنوشت) از وقتی نوشتن این پستو شروع کردم هی به خودم گفتم توی پی نوشت های آخرش باید روز زنو تبریک بگم اما باز یادم رفت! باتشکر از دکتر سودای گرامی بابت یادآوری شون روز زن بر تمامی مادران و زنان کشورم مبارک

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

Homepage


Checkpagerank.net