شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

داستانچه (۳)

شنبه 29 بهمن ماه سال 1390 ساعت 00:43 AM

پیش نویس: 

سلام 

از مدتها پیش طرح این داستانچه به ذهنم رسیده بود و قصد داشتم اونو نزدیک به نوروز توی وبلاگ بگذارم. اما وقتی از نشریه سپید پیام دادند که مطلب ویژه نامه عیدو زودتر براشون بفرستم ناچار شدم این پستو زودتر بنویسم چون حال اینکه اینو برای سپید ایمیل کنم و یه پست دیگه رو هم توی وبلاگ بگذارم ندارم! 

به محض اینکه چشمهایش را باز کرد متوجه سردردش شد .... اَه .... چه سردردی!چرا اینقدر سرم درد میکنه؟ ناخودآگاه دستشو بالا آورد تا روی سرش بگذاره. دستش چند سانتیمتری بالا اومد و بعد متوقف شد. یعنی چه؟ چرا دستهام حرکت نمیکنن؟ اصلا من کجام؟ اینجا چکار میکنم؟ سرشو کمی به یک طرف کج کرد که باعث شد درد شدید و تیرکشنده ای توی سر و گردنش بپیچه. چند لامپ مهتابی روی سقف بودند که یکیشون کلا خاموش بود و یکی دیگه هر چند ثانیه یک بار چشمک میزد. دیوارها همه کاشی بود. تختی که روش خوابیده بود به وسیله پرده از تختهای دیگه مجزا میشد. تختها هم همه فلزی و بلند بودند و در هر دو طرف دارای موانعی که از سقوط جلوگیری کنند. صدای بیب ... بیب ... از همه طرف به گوش می رسید. کمی دقت بیشتر اونو متوجه چند سیم کرد که به قفسه سینه اش وصل شده و سرمی که بهش وصله. همه اینها ثابت میکرد که او فقط میتونست یه جا باشه: بیمارستان. اما چرا؟ 

سر و صدای چند خانمو که داشتند با هم صحبت میکردند می شنید. تصمیم گرفت صداشون کنه اما هرچقدر تلاش کرد نتونست. زبونش مثل یک تکه چوب خشک شده بود. همه توانشو جمع کرد ولی درنهایت به جز یه سرفه صدای دیگه ای ازش درنیومد. این بار سرشو به طرف دیگه خم کرد. خوشبختانه این بار شدت درد کمتر بود. یه ساعت بزرگ و عقربه ای روی دیوار بود که ساعت هفتو نشون میداد. اما هفت صبح بود یا هفت شب؟ نمیدونست....

ادامه مطلب ...
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

Checkpagerank.net